|
love gap | ||
|
[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ الهام نعیمی ]
مسافران می آیند و می روند .در عبور از جاده ای که بی انتهایی اش تو را فریب خواهد داد.و زمان می گذرد همچو ثانیه هایی رقصنده که پایکوبی انان تو را به خواب خوش زندگی فرو می برد ودوباره خدا بر روی ارابه اش نشسته است خدا بر روی ابر ها سفر می کند ارابه خدا سپید مثل هر روز به خانه ها سر می زند برخی را همراه خود به سرزمینش می برد و برخی هنوز باید به انتظار بشینند و مانند کودکان غرق در بازی های دنیا می شوی آن قدر سرگرم می شوی که نمی دانی زمان چگونه گذر می کند و عمر بی رحمانه دست تو را می گیرد و به سوی زندگی می کشاند و هرگز ساعت شماری به تو نخواهد گفت چند ثانیه برای تو باقی خواهد ماند و خدا هنوز آرام نشسته است و تنها سکوت بر زمین جاری می شود آن قدر گاهی زندگی ساکت است که هرگز طوفان هایش را باور نمی کنی و دوست داری آن را تنها یک خواب تصور کنی اما زندگی همچنان جاری است و آدم ها در صف های بی انتهایی ایستادند و هرگز کسی نمی داند مهمان بعدی خدا کیست .شاید تو و شاید من و شاید همه با هم برویم. انسان ها راه می روند می نشینند و می خنند شاید روزی دستان تو را به گرمی فشار دهند و روزی بر تو سیلی زنند شاید روزی اشک های تو را پاک کنند و شاید همان لحظه در دل بر و بخندند و هرگز نمی دانی کدام چشم ها به رنگ حقیقت است و کدام صدا از میان قلب جاری گشته است و میان انسان ها گم می شوی آن قدر که نمی دانی خودت کجا ایستادی نمی دانی باید منتظر بشینی و سکوت کنی و یا فریاد بزنی نمی دانی ها اشک ها حقیقت است یا گریه ها حتی نمی دانی داستان مهمانی از چه قرار است و هیچ کس از مهمانی باز نگشته است گاهی هم خدا با ارابه اش به زمین می آید و برایمان مهمانی کوچ می آورد قول می گیرد تا آنان را بزرگ کنیم لبخند می زنیم دستانشان را محکم می گیریم در حالی که نمی دانیم فردا چه کسی به مهمانی می آید و چه کسی به مهمانی می رود زمین پر از سفره های مهمانی است برای همه ی مهمانی ها خرج می دهند باز هم خدا با ارابه اش از سرزمین ما می گذرد... [ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 05:06 ب.ظ ] [ الهام نعیمی ]
سیاهی ها زمین را پر کرده بود و در ازدحام دوده های سیاه انسانیت آدم ها نفس می کشیدند و دست در دست شیطان پایکوبی می کردند خدا در آسمان ها قدم می زد انگار برای بشریت نگران بود انگار تنها خدا دلش برای بنده ها می سوخت مردم دودهای سیاه را حس می کردند و انگار پیرمرد ها و پیرزن ها هم شیطان را از یاد برده بودند و شیطان دست در دست کودکان پایکوبی می کرد و حلقه کوچک دستان او رشد می کرد مانند درختانی حجیم،آدم خوارهایی که رشد می کردند مانند گل هایی که زیبایی انان تو را فریب می داد و روزی در حجم زیبایی آنان ذره ذره خورده می شدی و عمر اینگونه انسان را در آغوش می گیرد خدا نگاهی به زمین انداخت سطل هایی را در دست فزشتگان قرار داد فرشته ها نگاهی به سطل ها انداختند و تنها در سطل های خدا سپیدی بود انگار قرار بود سپیدی ها را سیاهی ها بپوشاند و شاید این تنها آرزوی خدا بود و شاید او که سیاهی را آفرید و سپیدی را در قلب آن قرار دادفرشته ها بر روی ابر نشستند و سطل ها را بر روی زمینخالی کردند و دانه های سپید برف متولد شد و سپیدی ها مانند باران بر روی زمین جاری شدند اما سیاهی ها هنوز پیدا بود فرشته ها باز نزد خدا رفتند و دوباره سطل هایشان را از سپیدی ها پر کردند زمین پوشده از برف می شد انگار انسان ها به آسمان خیره شده باشند دستان شیطان یخ زده بود و انگار لمس دستان سرد شیطان انگشتان آنان را منجمد می ساخت مردم به سقف ها هجوم کردند و انگار از این همه سپیدی می ترسیدند و شاید سرما تنها بهانه ی آنان بود آتش ها را روشن کردند اما سپیدی ها باز هم بر سر انان می بارید خدا در آسمان روی یکی از ابر ها نشست کمی قهوه نوشید و انگار دیگر خدا نگران نبود خدا با نگاهی مهربان به زمین خیره شده بودو تنها در میان ابر ها رقص و پایکوبی بود و فرشته ها دانه های سپید برف رابه یکدیگر پرت می کردند شیطان نگاهی به اطراف انداخت و قرار شد تمام دنیا را هیزم سازند آتشی روشن کنند که هرگز سپیدی نتواند در گوشه ای از آسمان متولد شود شیطان می خندید و مردم را صدا می زد مردم دستان او را گرفتند و قرار شد هیزم ها را روشن سازند عده ای برای جمع آوری هیزم ها جمع شدند اما انگار هیزم ها کافی نبودانگار هیزم ها برای سوختن کم بود و شعله های آتش به زودی خاموش می شد قرار شد انسان ها جمع شوند برخی خانه هایشان را آوردند و به آتش هدیه دادند وقتی تمام جنگل ها را سوزتندند و قرار شد تمام درخت ها را ازریشه بکنند شیطان قول داد بعد از روشن کردن آتش جشن بزرگی بر پا کند و درخت ها یکی یکی قطع می شدند و خانه ها یکی پس از دیگری در آتش می سوخت اما انگار باز هم برف می بارید و شعله های آتش رو به خاموشی بود شیطان سراسیمه نگاهی به اطراف انداخت و فریاد زد برای خوشبختی باید عده ای قربانی شوند مردم به اطراف نگاهی انداختند و دست های یکدیگر را کشان کشان می گرفتند و به سوی آتش می کشاندند بچه های کوچک فریاد می کشیدند و انگتر از هجوم این همه آتش وحشت داشتنداما انگار کسی نگران این هجوم بزرگ آتش نبودزن ها جیغ می کشیدند اما دنیا اینگونه بود قرار بود اول بچه ها قربانی شوند انگار آن ها ارزشی نداشتند و بهترین قربانی آنان بودند شیطان می رقصید و مردم دست می زدند انگار تنها آرزوی بزرگ آنان دیدار شعله های آتش بود آتش آنان را شیفته ساخته بود زمین از بچه ها خالی شد مردم نگاهی به اطراف انداختند و شیطان نگاهی به زمین انداخت نگاه دختری در چشمانش گره خورد شیطان لبخندی زد مردم دستان دختر را گرفتند و پس از کودکان او اولین قربانی شد و به زودی اولین دختر قربانی شد انگار دختر های دیگر را هم می آوردند و آنش قربانگاه دختران گشت اما هنوز مردم لبخند می زدند دست می زدند و پایکوبی می کردند و دانه های کوچک برف هنوز می باریدو به زودی آب می شدند و شعله های آتش رو به خاموشی بود مردم به تمام زمین سرزدند و دختر های قربانی به پایان رسید مردم دور شیطان جمع شدند نگاهی به شیطان انداختند شیطان لبخندی زد و شیطان در میان آنان قدم می زد انگار قرار بود او تنها برای دیگران فکر کنند و فریاد زد باز هم باید قربانی داد قرار نیست شعله های آتش خاموش شود خوشبختی تنها در هجوم این شعله هاست شیطان دستان زنی را گرفت و او اولین قربانی زن گشت زن نگاهی به شیطان انداخت زن لبخندی زد و گفت قرار است ملکه زیبایی را به آتش بکشند همان را که سال هاست برای تو کار می کند و دوستان تو را افزوده می ساخت اما انگار گوش های مردم را پر کرده باشند انگار هیچ کس صدای او را نمی شنیدشیطان او را به آتش انداخت و مردم پس از او به دنبال زن ها می گشتند و قرار شد تمام آنان نیز قربانی شوند شیطان فریاد می کشید دست می زد و می رقصید و مردم کنار او سرود می خواندند خدا از روی صندلی بلند شد فجان قهوه اش را گوشه ای گذاشت و مردم را صدا زد اما انگار گوش های آنان نمی شنید و خدا غم را صدا زد و غم گفت تنها باید برای بشر گریست و باران از آسمان ها جاری شد و زمین را پوشاند اما انگار اشک ها هم گاهی نمی توانند دل های سخت را رام سازند و انگار هنوز هم به فکر روشن نگاه داشتن شعله های آتش هستند و زن ها را یکی پس از دیگری قربانی می ساختند و باران تنها می بارید و خدا مردم را باز هم صدا زد اما شیطان با صدای بلند تری آواز می خواند و مردم صدای زیبای شیطان را در گوش هایشان پر کردند دست می زدند و می رقصیدند و مردم باز هم آتش را در آغوش کشیدند زمان می گذشت روز ها می آمدند و شب ها می رفتند و هر روز قربانی ها بیشتر می گشتو تنها باران می بارید و زن ها تمام شدند و مردم به هر سو نگاه می کردند شیطان نگاهی به جوان ها انداخت هنوز چند پسر جوان مانده بودند شیطان دست انان را گرفت و فریاد زد آیا هنوز هم به خوشبختی ایمان دارید و مردم فریاد زدند آری ی و قرار شد آنان قربانی بعدی باشند پیرمرد ها دست می زدند و می رقصیدند و آخرین قربانی ها باقی مانده بودند اما باز هم شیطان دست می زد و قرار بود شعله های آتش هرگز خاموش نگردد تمام زمین از آتش پوشیده شده بود خدا نگاهی به زمین انداخت و دوباره مردم را صدا زد اما هیچ کس صدای خدا را نمی شنید حتی آنان که در آتش می سوختند جواب خدا را نمی دادند انگار آنان نیز تنها صدای شیطان را می شنیدند و قربانی های پسر نیز تمام شد و مردم هنوز پایکوبی می کردند و شیطان این بار نگاهش در چشمان پیرزنی گره خورد و قرار شد آنان قربانی بعدی باشند و به زودی شعله های آتش عمیق تر گشت و باز هم تنها شعله های آتش زمین را می پوشاند و خدا فریاد می زد خدا فرشتگان را صدا زد و قرار شد همه با هم فریاد زنند اما انگار صدای شیطان هر لحظه بلند تر می گشت و مردم تنها دست می زدند و سرانجام قربانی پیرزن ها به پایان رسید و تنها پیر مرد ها باقی ماندند انگار شیطان تنها آنان را باقی گذاشته بود آن ها یکدیگر را برای قربانی شدن هول می دادند و انگار قرار نبود هرگز نوبت به خودشان برسد و انگار آدم ها هرگز خدا را نخواهند دید و شیطان دستان او را می گرفت و به سوی آتش می کشید و آن ها یکدیگر را در آتش قربانی می ساختند دیگر تقریبا تمام پیرمرد ها تمام شده بود خدا فریاد می کشید اما باز هم گوش ها سنگین شده بود و دوده های آتش چشم هایشان را کور ساخته بود و گوش هایشان را گنگ شیطان زمین را جستجو کرد تا آخرین نفر را نیز قربانی سازد تمام زمین از انسان ها خالی شده بود و تنها آدم های مرده بر روی آن قدم می زدند زمان می گذشت و تقریبا شیطان تمام زمین را گشته بود دیگر همه قربانی شده بودند شیطان لبخندی زد گوشه ای نشست و قرار شد چند دقیقه ای را با آرامش چرتی زند وقتی شیطان چشمانش را باز کرد باز هم هجوم مردم در کنار او لبخند می زدند شیطان گمان می کرد این تنها یک کابوس است و شاید تنها فقط یک خواب تیره شیطان چشمانش را مالید اما دوباره زمین از آدم ها پر گشته بود و شعله های آتش خاموش گشته بود شیطان جلوتر آمد و پرسید این چطور ممکن است پیرمردی جلوتر آمد لبخندی زد و گفت من تنها بازمانده آتش بودم وقتی که تو خوابت برد من هنوز زنده بودم وقتی صدای تو خاموش شد من صدای خدا را شنیدم چقدر صدای خدا بلند بود نگاهی به خدا انداختم و گفتم چرا فریاد می کشی و خدا گفت در حالی که تو صدای آهسته و ضعیف شیطان را می شنیدی من برای نجات شما فریاد می کشیدم و انگار شما نمی خواستید بشنوید من خدا را صدا زدم و خدا لبخندی زد و آتش خاموش گشت و دوباره خدا لبخندی زد و دوباره انسان متولد گشت در همان لحظه های کوتاه خواب تو ،من خدا را پیدا کردم سال ها گذشت و مردم آن قصه ی قدیمی را فراموش کردند و دوباره شیطان با همان حلقه ی کوچک آتش گوشه ای نشسته و فریاد می زد همراه من باشید و مردم او را دیدند و خدا باز هم آنان را صدا می زد. [ سه شنبه 11 بهمن 1390 ] [ 04:34 ب.ظ ] [ الهام نعیمی ]
رمان انتظار شبانهرمان کژدم عشقداستان مرد فروشیمرد فروشی(داستان واقعی)قسمت اولمرد فروشی(داستان واقعی)قسمت دوم مرد فروشی(داستان واقعی)قسمت سوم رمان قلب های خفتهقلب های خفته (قسمت اول...دهم)قلب های خفته قسمت یازدهم شبه رمان ها و داستان های کوتاهبرف رحمت خدا بر زمین بودبیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش طبقه بندی: رمان، [ چهارشنبه 4 آبان 1390 ] [ 01:15 ب.ظ ] [ الهام نعیمی ]
مریم اون روز ساعت ها در خیابان قدم می زد.کوله بار عشق روی دوشش سنگینی می کرد.انگار عشق سنگین ترین بار دنیاست که روی شونه آدم ها می شینه و اما هیچ کس نمی تونه بفهمه چه کوله بار سنگینی روی شونت هست انگار جز خودت هیچکی نمی تونه این کوله بار رو ببینه مریم دلش لبریز از کلی حرف ها بود.اما می دونست هیچکی این قدر وقت نداره تا بتونه به حرف های اون گوش کنه. مریم گوشه ای از خیابون نشست .نگاهی به آسمان انداخت و گفت : خدا من خیلی تنهام .من این کوله بار عشق تمام داراییمه.اما هیچ کس اونو نمی خواد.خدایا کاش یکی بیاد و این کوله بار رو از من بدزده اشک از روی گونه هاش لبریز شد و با صدایی آهسته می گفت: خدایا من خیلی فقیرم.من فقط عشق رو دارم فقط عشق... سرش را روی پایش گذاشت .متوجه حضور یک نفر شد سرش را از روی پایش برداشت یک پسر بچه سیب سرخی مقابلش گرفته بود.مریم سیب رو از دست اون گرفت لبخندی زد و گفت: مرسی پسرم.اسمت چیه؟اما اون پسر سکوت کرده بود و می خندید خانمی دوان دوان به سمت او اومد و نفس زنان گفت : این بچه کر و لاله به من اشاره کرد این سیب رو به شما بده اما من متوجه نشدم .حالا خودش امومده اینجا .ترسیدم گم شده باشه علی صبر می کردی با هم می رفتیم منو ترسوندی. مریم با شنیدن اسم علی اشک روی گونه هاش لبریز شد.اشک های داغی که خیلی تلخ بود.مریم دست اون پسر بچه رو گرفت و گفت : مرسی و بعد سرش را روی شونه ی پسر گذاشت و شروع به گریه کردن کرد. صورتش را مقابل پسر برد و گفت : تو از تمام اون مرد هایی که حرف می زنند مهربون تری.توحرف نمی زنی اما به نگاهت هم عمل می کنی.من عاشق آدم هایی بودم که حرف می زدند اما خودشون گوشی برای شنیدن کلمه ها نداشتند.تو به فکر می بودی وقتی سرم روی پاهام بود و هرگز صورتم رو ندیده بودی... صورت پسرک را نوازش کرد و گفت : کاش بدونی تو بزرگترین مردی هستی که من تاحالا دیدم. مریم همراه اون پسر رفت.مریم داستان ما حالا پرستار مرد ها و زن های بزرگی مثل علی هست.اون کوله بار عشقش رو با اون بچه ها تقسیم کرد و حالا اون همیشه فریاد می زنه من خیلی ثروتمندم.من عشق رو دارم... مریم داستان ما دیگه به انتظار عشق هایی نیست که صبح می آیند و شب ها فقط از اون ها یک انتظار می مونه پایان در پایان از تمام دوستانی که که این داستان رو خوندند تشکر می کنم و به خاطر اشکالات تایپی و ضعیف بودن متن این داستان و طولانی شدنش عذر می کنم و دوست دارم نظرات خوبتون را راجع به این داستان بدونم... طبقه بندی: رمان، [ سه شنبه 3 آبان 1390 ] [ 12:16 ب.ظ ] [ الهام نعیمی ]
سرنوشت دفتر زندگی را تند تند ورق می زد و انگار لباس سرنوشت به سرعت بافته می شد مریم گوشه ی اتاق نشته بود و صورت دختر بچه ای را نقاشی می کرد .و غرق در نگاه معصومانه دختر بود که سام صدایش زد:مریم نقاشیت خیلی قشنگه مریم سرش را به سمت سام برگرداند لبخندی زد و گفت : دلم می خواست هیچ وقت بزرگ نمی شدم. سام کنار مریم نشست لبخندی زد و گفت : به خاطر تمام بچه بودن هات دوستت دارم بعد با صدایی آهسته گفت : دلم هوای خونه ی بچگی هامو کرده .خاطرات قدیمی مریم نگاهی به او انداخت و گفت : خاطره ها نیازی به خونه ندارند چون همیشه در دل آدم ها زنده می مونه.. سام دستانش را روی سزش گذاشت . گفت : کاش می تونستم اون خونه رو از اون پیرمرد لعنتی پس بگیرم مریم لبخندی زد و گفت : اگه این آرزوی تو باشه تو رو به آرزوت می رسونم مریم به سمت در رفت و به سام گفت : امیدوارم بتونم ازش پس بگیرم سام لبخندی زد و نگاهی به مریم انداخت و سرش را رزوی پاهاش گذاشت سکوت سردی تمام خانه را گرفت.سام به خواب رفته بود انگار که دوست نداشت از خواب بیدار شود.دقیقه ها روی صفحه ساعت می رقصیدند اما انگار در دل سام رخت می شستند.سام سرش را از روی پایش برداشت نگاهی به ساعت انداخت.تقریبا غروب شده بود اما مریم هنوز برنگشته بود. نقاشی مریم را از روی زمین برداشت و انگار او هم در نگاه کوکانه نقاشی غرق شده بود. صدای در انگار او را از رویای زیبایی بیرون آورد.مریم بود.خیلی اشفته بود .مریم بدون اینکه حرفی بزنه سمت آشپزخونه رفت در یخچال را باز کرد و سرش را داخل هوای خنک یخچال برد و شروع به گریه کردن کرد. سام جلوتر اومد و اهسته پرسید:چته مریم؟. مریم نگاهی به او انداخت و گفت : ما بازی رو باختیم.اون بازم برنده شود. مریم سرش را روی شانه ی سام گذاشت و هق هق کنان گفت : وقتی رسیدم اونجا فقط یه تیکه کاغذ بود.اون مره بود.رفته بود تنهای تنها.هیچی با خودش نبرده بود.به خدا هیچی نبرده بود سام.می دونی سام با دیدن اون کاغذ دلم لرزید.از خودم بدم اومد .آدم هاغ وقتی می میرند تنها می رن وحتی عشق رو هم نمی توننند همراهشون ببرن.من و تو برای خونه ای می جنگیدیم که اصلا مال ما نبود.دنیا مال هیچکی نیست.همه تنها می رن .به خدا همه تنها می رن... سام ساکت بود و هیچی نمی گفت .مریم دوباره گفت:سام دیگه خسته شدم از این همه بازی.دلم می خواد خودم باشم.دلم نمی خوام این همه عشق رو تو وجود خودم بکشم.نمی خوام .این آخرین چیزی که دارم عشق تمام دارایی منه.من فقیرترین آدم روی زمینم. سام اون رو محکم تر در بغل گرفت و گفت : آروم باش عزیزم.من همین جام مریم که انگار آروم شده بود گفت : نه .من نمی تونم عاشق هیچ مرد دیگه ای بشم.بعد از علی من مردم.می خواستم با تو باشم.می خواستم عاشقت باشم.اما دلم خبری از عشق برام نمی یاره.هر قدر مرا محکم تر در آغوش می گیری بیشتر احساس تنهایی می کنم سام دلم می خواد پرواز کنم دلم می خواد زندگی کنم سام صورتش را مقابل مریم برد و گفت: تو دنبال چی هستی؟مردی که هیچ وقت نمی تونه عاشقت باشه؟ مریم با صدایی آهسته گفت : دلم می خواد با کوله بار عشق برم.شاید توی دنیا جایی باشه که یه نفر منتظر این عشق باشه. سام مریم را بوسید.اشک های روی گونه های اون را پاک کرد مریم سرش را پایین انداخت و گفت : سام باید زندگی کنی با حقیقت ها.سام ما فقط یک بار به دنیا می آییم سام به چشم های مریم زل زده بود و اونو محکم گرفته بود. مریم خودش را از آغوش سام بیرون کشید و به سمت درب رفت و با صدایی آهسته گفت : به خاطر همه چیز ممنونم.به خاطر تمام روزهایی که سعی کردی تنهاییم رو پر کنی. و مرا ببخش که نتونستم از این کوله بار عشق به تو هدیه بدم... ادامه دارد... طبقه بندی: رمان، [ سه شنبه 3 آبان 1390 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ الهام نعیمی ]
سام با صدای آهسته گفت تو ماشین منتظرتم و با سرعت به سمت ماشین رفت.مریم سرش را پایین اانداخته بود انگار راه رفتن برایش خیلی سخت بود.آهسته قدم می زد و به سمت ماشین رفت. چند دقیقه اول سکوت سنگینی هوای ماشین رو لبریز کرده بود.مریم نگاهی به سام ا نداخت و کارت را از جیبش بیرون اورد.و روی داشبرد ماشین گذاشت و با صدایی آهسته گفت : فکر نمی کردم به خاطر این ناراحت بشی. سام نگاهی به مریم انداخت و گفت : نه ناراحت نیستم.دلم برات می سوزه.خیلی زود هر حرفی رو باور می میکنی. مریم نگاهی به سام انداخت و گفت : خب آخه منم آدمم.احساسات دارم.من که هنوز کاری نکردم.خب... سام با لحنی تند گفت : نه خواهش می کنم بفرمایید. مریم سکوت کرد و به شیشه پنجره ماشین خیره شد که سام با صدایی آهسته گفت : مینا هم درست مثل تو بود.اما این احساسات براش گران تمام شد و حالا به خاطرش... مریم نگاهی به سام انداخت و گفت : راستی این مینا خانم همسرت بود؟ سام لبخندی زد و سکوت کرد. مریم با صدایی آهسته گفت: ببخشید اگه دوست نداری نگو.آخه خب برام جالب بود بدونم این مینا خانم. سام بغض گلویش را گرفت و گفت : مینا خواهرم بود مریم نگاهی به او انداخت و گفت : ببخشید مثل اینکه ناراحتت کردم. سام با لحنی گرم گفت : نه عزیزم.خب اون همیشه توی ذهنم هست.وقتی داشت جون می داد خودم تو بیمارستان بالا سرش بودم.اون به خاطر یکی از همین عشق های دروغی قربانی شد. مریم سکوت کرد و چند لحظه بعد گفت: قربانی ؟ سام ماشین را متوقف کرد نگاهی به مریم انداخت.در چشمانش خیره شد و گفت : اون خودکش کرد.بعد سرش رو روی فرمان گذاشت و با صدایی آهسته گریه می کرد. زمان به سختی می گذشت.مریم انگار به خاطر پرسیدن سوال پشیمان شده بود.نگاهی به سام انداخت انگار سام دوست نداشت سرش را از روی فرمان بردارد. .مریم با صدایی لزران گفت : نمی خواستم تولدت رو خراب کنم.خب ببخشید من نباید با کنجکاوی اذیتت می کردم.من... سام سرش را از روی فرمان برداشت و دوباره به مریم خیره شد.مریم سرش را پایین انداخت .اما هنوز سنگینی نگاه سام را روی صورتش احساس می کرد. سام با صدایی آهسته گفت : حالا باید جریمه بدی؟ مریم نگاهی به او انداخت و گفت : چه جریمه ای؟ سام ادامه داد: راجع به خودت بگو.دوست دارم بیشتر راجع به تو بدونم.اون روز تو رستوران چرا اینقدر ناراحت بودی.اصلا تو واقعا کی هستی. مریم سرش را پایین انداخت و گفت : مریم فقط همین سام دستانش را جلوتر برد .دستان مریم را لمس کرد و گفت : از من نترس هر چی که هست بهم بگو. مریم اشک در چشمانش جاری شد و با صدایی آهسته گفت : اون روز روز عروسیم بود.قرار بود همسر دوم یکی از دوست های ناپدری ام بشم.آخه خرج من و مادرم با اون بود.اون هم به جز یه معتاد هیچی نبود.مادرم رو به هرکاری وادار می کرد.حتی منو.تا روزی که جریان این ازدواج پیش اومد.نمی تونستم این کار رو بکنم و با صدایی بلند شروع به گریه کردن کرد و دوباره گفت : آخه پدرم هم به خاطر اون زن دوم هیچ وقت نیومد زنش رو دخترش رو ببینه.من نمی خواستم مثل اون زنه باشم.اون روز فرار کردم.دوست داشتم از تو دنیا محو بشم اما ... سام از ماشین پیاده شد . مریم که انگار بغض چند ساله اش ترکیده باشد شروع به گریه کردن نمود.چند دقیقه ای گذشت تا مریم آروم شد.سام سوار ماشین شد و ضبط ماشین را روشن کرد.لبخندی به مریم زد و گفت : کار درستی رو انجام دادی.تو از بین بد و بد تر مجبور بودی یکی رو انتخاب کنی. انگار عشق زندگی هر دوی ما رو ویران کرده.بعد لبخندی زد و گفت : دوست داری با هم بریم خونه ی دوستم؟ آدم متفاوتیه؟یه روزنامه نگار جنجالی. مریم لبخندی زد و گفت : باشه. مریم که انگار هنوز ناراحت بود اشک بی اختیار در چشمانش می غلتید.سام لبخندی زد و گفت : حق نداری اینجوری روز تولدم رو خراب کنی.مقابل ساختمانی ایستاد.از ماشین پیاده شد و گفت : اینم خونه ی دوستم.راستی اون یکمی متفاوته. مریم لبخندی زد و از ماشین پیاده شد.ساختمان نوسازی بود.مریم سرش را بالا برد تا طبقه ها را بشمارد.سام لبخندی زد و گفت : مثل ابنکه هنوز عادت قدیمی ات را فراموش نکردی.اینجا 5 طبقه هست.من قبلا شمردم. مریم سرش را پایین انداخت و به سمت ساختمان رفت .درب اصلی ساختمان باز بود.سام نگاهی به مریم انداخت و گفت : بهتره بریم و غافلگیرش کنیم. وقتی وارد ساختمان شدند .سام نگاهی به پله انداخت و گفت یاد روز اولی افتادم که باید 17 طبقه رو می اومدی.اما نگران نباش خانه ی دوستم طبقه دومه. وقتی به طبقه دوم رسیدند سام سه بار به در کوبید.مرد جوانی با موهایی نامرتب و ظاهری شولیده کنار درب اومد با دیدن سام لبخندی زد و گفت : سلام صفحه حوادث چه طوری؟ سام نگاهی به مریم انداخت .مرد جوان که با دیدن مریم کمی شوکه شده بود بی اختیار در را بست.مریم با تعجب نگاهی به سام انداخت و سام گفت : گفتم که آدم عجیبیه نگران نباش الان می یاد. چند دقیقه ای گذشت . مرد جوان در را باز کرد .انگار ظاهرش کمی مرتب شده بود و با لحنی ناراحت گفت : ببخشید.تقصیره سامه.آخه باید با من هماهنگ می کرد.سام نگاهی به مرد انداخت و گفت : نمی خواین برین کنار .یعنی ما بریم؟ مرد که انگار کمی هول شده بود گفت : نه نه خواهش می کنم بفرمایید.البته ببخشید خانه یه کم نامرتبه. وقتی وارد خانه شدند روی زمین پر بود از کاغذ های مچاله.ظرف غذایی روی میز بود که انگار مال دیشب بود.خرده های غذا روی میز ریخته بود.مرد با عجله میز را تمیز می کرد. مریم نگاهی به صندلی انداخت روی هر کدام از آن ها یک تکه لباس افتاده بود.به سمت صندلی ها رفت.لباس ها از روی آنها برداشت و به سام داد. سام لبخندی زد و لباس ها را به مرد جوان داد. چند لحظه بعد مرد جوان با سه فنجان قهوه وارد اتاق شد .قهوه ها را روی میز گذاشت و گفت : خب شما نمی خواین خودتون معرفی کنی؟ مریم نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت : من مریمم مرد جوان لبخندی زد و گفت : من هم سالاری هستم.روزنامه نگار مشهور روزنامه ... منو نمی شناسید؟! مریم سرش را پایین اداخت و سکوت کرد. مرد جوان ادامه داد اولین باره که می بینم سام با یه دختر میاد اینجا.حتما تو براش خیلی مهم بودی. سام که انگار کمی هول شده بود گفت : ایشون مریم خانم هستن.یکی از آشناهای دورمون.یعنی یکی از دوست های خواهرم بودند. مرد سرش را پایین انداخت و مشغول قهوه خوردن شد.چند لحظه بعد گوشی مرد زنگ خورد .مرد نگاهی به شماره گوشی انداخت و آن را خاموش کرد. سام نگاهی به مرد انداخت و گفت : هنوز هم همون عادت قدیمی.تو که اونا رو نمی خوای چرا براشون رول عاشقی رو بازی می کنی؟ مرد جوان با لخندی گفت : خب برای زندگی آینده نیاز به تجربه دارم.می دونی تقصیر من نیست اونها نباید اینقدر زود وابسته بشوند.نمی دونم البته قصد جسارت به مریم خانم نباشه ولی این خانم ها ظرف 3 چهار جلسه سریع به آدم علاقه مند می شوند. بعد گوشی اش را روشن کرد و گفت : اگه درست حساب کنم در هر ماه 15 نفر عاشق من می شوند.خب حق بدید من بی تقصیرم. مریم نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت خب شما هم یک بازیگر خوب هستی. مرد سکوت کرد سام از روی صندلی بلند شد یکی از کاغذ های مچاله را از روی زمین برداشت.انگار مرد جوان یادش رفته بود همه را جمع کند و شروع به خواندن نمود: عزیزم این هشتمین نامه ای است که برایت می نویسم.کاش می دانستی سقوط از ارتفاع عشق چقدر سخت است .تا اخرین لحظه عمر به یادت می مانم. مریم از جایش بلند شد کاغذ را از سام گرفت و با دقت آن را خواند. مرد جوان لبخندی زد و گفت : خب ماهی 100 تا از این نامه ها هم پستچی برام می یاره.گفتم تقصیر من نیست.آخه این دختر ها یکم افکارشون قدیمیه. مریم نگاهی به سام انداخت و با صدایی آهسته گفت : فکر می کنم بهتر باشه بریم. سام نگاهی به او انداخت و با هم از ساختمان خارج شدند.مرد جوان به بدرقه آنان آمد لبخندی زد و گفت : مریم خانم امیدوارم بازم این سعادت رو داشته باشم که خانم زیبایی مثل شما به کلبه حقیرانه من سر بزنه. مریم سرش را پایین انداخت و به سرعت از پله ها پایین رفت. وقتی به ماشین رسیدند مریم خیلی عصبی بود که سام با لبخندی گفت : یعنی فکر می کنی از خواننده مورد علاقه ات هم بدتر بود. مریم نگاه تندی به او انداخت سکوت کرده بود و حرفی نمی زد .چند دقیقه بعد سام مقابل ورودی یک پارک ایستاد.نگاهی به مریم انداخت و گفت : دوست داشتم بعضی چیزها را با چشم خودت ببنی؟فقط همین.می خواستم بهتر بتونی باور کنی. وقتی وارد پارک شدند .پارک نمای خیلی جالبی داشت.انگار که با آب و آتش تزیین شده باشد وفواره های آب به خوبی پارک را پر کرده بود.و اآتش نمای زیبایی به آن داده بود. روی یکی از صندلی های پارک نشستند.مریم سرش را روی شانه سام گذاشت و با صدایی آهسته گفت : ما نمی تونیم از همه آدم ها انتقام بگیریم.مهم نیست که فرشته باشم یا.من نمی تونم ذات آدم ها رو عوض کنم.من برای فرشته بودن خیلی ساده هستم.دوست داشتم تو شهری متولد بشم که آدم هاش برای بد بودن اینقدر به خودشون احساس غرور نکنند.سام موهای مریم را نوازش می کرد و گفت :کاش هرگز به دنیا نمی اومدیم.ما برای این زمان متولد نشدیم. ادامه دارد.... طبقه بندی: رمان، [ دوشنبه 25 مهر 1390 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ الهام نعیمی ]
مریم سرش را روی میز گذاشته بود و به اتفاقات دیشب فکر می کرد.نگاه پیرمرد تنها نگاهی بود که در ذهنش تداعی می شد.وقتی سرش را از روی میز برداشت سام با نگاهی عمیق و مهربان به او چشم دوخته بود .سیب سرخی در دست داشت و با آن بازی می کرد.مریم لبخندی زد به سیب خیره شد.سام سیب را روی میز غلتاند و گفت:این یک سیب سرخ و خوش رنگ است.اینقدر زیبا که هرگز دوست نداری آن را گاز بزنی بعد سیب را در دستانش گرفت و با حالتی ناراحت گفت : فقط چند لکه سیاه زیبایی اش را خراب کردند.سیب لک دار ....کی باورش می شه ین سیب یه روز خیلی سرخ و خوشرنگ بوده.نگاهی به مریم انداخت و گفت فکر می کنی آدم ها هم مثل این سیب لک دارند!یعنی یه روزی اون ها هم فقط خوب بودند.؟ مریم سکوت کرد و سرش را پایین انداخته بود.که سام با لبخند تمسخر آمیزی گفت :مهم نیست.می خوام امشب شما رو به جشن کوچیکم دعوت کنم.مریم نگاهی به سام انداخت و گفت :چه جشنی؟ سام از روی صندلی بلند شد.یک لیوان آب از یخچال برداشت و گفت :جشن تولد. مریم لبخندی زد و گفت : تو واقعا به فکر جشن تولدی.راسته که می گویند مرد ها همیشه یه بچه هستند. سام لبخندی زد و به مریم گفت :توی پارکینگ منتظرتم .امیدوارم از اون خانم هایی نباشی که آماده شدنش یه صبح تا شب طول بکشه. مریم لبخندی زد و سرش را تکان داد و گفت : امیدوارم اینطور نباشه. .... مریم به سمت کمد اتاق رفت.برای اولین بار بود که دوست داشت زیبا ترین لباس دنیا را بپوشد.دوست داشت داخل کمد زیباترین لباس ها باشد.خودش را دلداری می داد که حتما داخل کمد لباسی مناسب او هست.زیر لب آهسته گفت : خب دختری که عکسش روی پرده اتاق نقاشی شده حتما لباس های خیلی زیبایی هم داره. درب کمد را باز کرد.درست فکر کرده بود لباس های خیلی زیبایی داخل کمد چیده شده بود.انگار هزاران لباس داخل کمد چیده شده بود. روسری های نو و رنگی .مانتو هایی که نظیر آن ها را تا به حال ندیده بود.پیراهن و شلوار های مارک دار و طبقه پایین که با کفش های زیبایی پر شده بود. مریم مانتو سبز خوشرنگی که با سنگ های آبی تزیین شده بود رابرداشت.روسری سپیدی که یا گل هایی کوچک آبی تزیین شده بودند را روی سرش انداخت. نزدیک آیینه رفت به تصویر آینه خیره شد .خیلی زیبا شده بود .لبخندی زد و با صدایی آهسته گفت:مینا خانم ممنونم.. سام سراسیمه وارد خانه شد و گفت : یادم رفت کلید ماشین را ببرم .مریم از اتاق بیرون اومد .سام نگاهی به او انداخت .انگار که ماتش برده باشد لبخندی زد و گفت : خیلی خوشگل شدی. بعد بالحنی آهسته تر ادامه داد درست مثل مینا... .... مریم به پنجره شیشیه ای ماشین خیره شده بود . غرق در نگاه به شهر شده بود که سام ظبط ماشین را روشن کرد.موسیقی ملایمی بود .اما سام اون روز خیلی خوشحال بود .مریم نگاهی به سام انداخت و گفت :راستی یادم رفت بگم تولدت مبارک.سام لبخندی زد و گفت : دیگه دیر شد.باید جریمه بدی. مریم لبخندی زد ناگاه لبخند از روی صورتش پاک شد و با صدایی آهسته گفت : متولدین مرداد همیشه جریمه های سختی از آدم می گیرند.انگار یادم رفته بود که به خودم قول دادم هیچ مردادی رو باور نکنم. سام با صدایی بلند شروع به خندیدن نمود و گفت : به خدا من تقصری ندارم.آخه آدم ها که خودشون ماه تولدشون رو انتخاب نمی کنند .راستی تو متولد چه ماهی هستی؟ مریم لبخندی زد و گفت:آذر. سام زیر لب گفت :آذر ماه تولد فرشته ها.... سام اتومبیل را متوقف کرد و گفت :فکر نمی کنم جلوتر جایی برای پارک باشه .دوست داری بریم بستنی بخوریم؟ مریم نگاهی به مغازه روبه رو انداخت .مغازه خیلی شلوغ بود سرش را پایین انداخت و گفت: بستنی را هرجا می شه خورد .اما من شلوغی رو دوست ندارم. سام به صورت مریم خیره شد.سکوت کرد .انگار که ماتش برده باشد .بعد از چند لحظه گفت : همین جا منتظر بمون زود بر می گردم و به سمت مغازه رفت. مریم از ماشین پیاده شد.هوای ماشین خیلی دم داشت.به ماشین تکیه داد بود و به خیابان و آدم ها چشم دوخته بود .انگار برای مادرش دل تنگ شده بود غم خاصی چهره اش را پوشانده بود که متوجه نگاهی سنگینی بر روی صورتش شد .سرش را بالا برد نگاهی به رو به رو انداخت .علی به او چشم دوخته بود.دختری که کنار او ایستاده بود با دیدن مریم کمی ناراحت شد و با لحنی تند گفت : فکر می کنی دختر های تو خیوبون عاشقت هستند؟نه بنده خدا اونا زن هایی هستند که دنبال یه شوهر برا خودشون می گردند. مریم نگاهی به زن انداخت .سکوت کرده بود و بغض سنگینی گلویش را فشار می داد که دختر ادامه داد :خانم دیر رسیدی. علی دست دختر را کشید و باهم به سمت ساختمان کنسرت رفتند.مریم سکوت کرده بود و اشک بی اختیار از چشمانش جاری می شد .چند لحظه بعد سام مقابلش ایستاد .نگاهی به مریم انداخت و گفت : خانم بستنی میل دارید؟ مریم لبخندی زد و بستنی را از سام گرفت. سام نگاه مهربانی به مریم انداخت و گفت : خب جشنمون تازه شروع شده.و با هم به سمت سالن کنسرت رفتند.داخل سالن تاریک بود فقط چند نو رنگی رنگی کم عمق به چشم می خورد. وقتی به سالن رسیدند .سالن خیلی شلوغ بود.دختر ها جیغ می کشیدند و دست می زدند بعضی پسرها انگار مست بودند و کارهای عجیبی از خودشان نشان می دادند. مریم انگار غرق در دنیای آن ها شده بود که سام صدایش زد.خب صندلی ما هم همین جاست. چند دقیقه بعد مراسم شروع شد و سام بالخندی گفت : نگاه کن این همه مراسم فقط به خاطر منه و بعد دستش را پشت صندلی مریم گذاشت.مریم خودش را کمی جمع کرد و با لحنی آهسته گفت : تنهایی رو بیشتر دوست دارم. سام دستش را از روی صندلی برداشت انگار مراسم خیلی خسته کننده بود .انگار صدای جیغ و همهمه بیشتر از صدای خواننده به گوش می رسید. بعد از پایان مراسم سام حتی یک کلمه هم با مریم حرف نزد دستش را در جیبش فرو برده بود و سکوت کرده بود.مریم هم انگار اصلا دوست نداشت صحبت کند.سام ایستاد کتش را در آورد و به مریم داد و با صدایی آهسته گفت : بر می گردم همین جا منتظرم بمون. مریم گوشه ای از سالن ایستاد که صدای مردی را شنید.انگار داشت او را صدا می زد.به سمت صدا برگشت .مرد جلوتر آمد .مریم نگاهی به او انداخت .چهره ی مرد برایش خیلی آشنا بود .اما انگار نمی خواست باور کند .با صدایی آهسته گفت : شما همون خواننده ای هستید که الان ...؟ مرد نگاهی به مریم انداخت و گفت : منتظر همسرتون هستید؟ مریم صورتش کمی سرخ شد.لحظه ای سکوت کرد و با صدایی آهسته گفت : نه نه .همسرم نه.خب... که مرد لبخندی زد و گفت : خب اشکالی نداره.جوونیه دیگه.خوبه آدم باید برا خودش دوست هم داشته باشه. مریم سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.مردی کارتی از جیب کتش بیرون آورد .شماره ای روی نوشت و به مریم داد .مریم با تعجب نگاهی به او انداخت که مرد ادامه داد: تو تمام سالن خودنمایی می کردی.برای چند لحظه غرق در نگاه به تو شده بودم.درست مثل فرشته ها خوشگلی.کاش فرشته من بودی. مریم سکوت کرده بود نگاهی به دور و بر انداخت .وقتی سرش را برگرداند مرد از او دور شده بود .کارت را در جیبش گذاشت .لبخندی زد و احساس غرور می کرد. انگار غرق در رویا شده بود که سام صدایش زد: خوبی ؟ مریم نگاهی به سام انداخت و با صدایی لرزان گفت : آره آره چه زود برگشتی. سام جلوتر آمد و گفت : حرف هاشو باور نکن. مریم نگاهی به اون انداخت و گفت : چه حرفی؟ سام لبخندی زد و گفت : هیچی.... مریم که انگار خیلی خجالت کشیده بود سکوت کرد و هیچی نگفت. ادامه دارد.... طبقه بندی: رمان، [ دوشنبه 25 مهر 1390 ] [ 10:58 ق.ظ ] [ الهام نعیمی ]
انگار یک نفر نبض زمان را گرفته بود و صدای ضربان نبض های زمان آن قدر زیاد بود که انگار هیچ وقفه ای را نمی پذیرفت.مریم سکوت کرده بود و به آینه خیره شده بود.انگار فقط دوست داشت تنهایی اش را با آینه تقسیم کند .شاید آینه تنها همدمی باشد که همیشه می توان بی پرده با او سخن گفت شاید آینه تنها دوست صیمی روح است که آن قدر صبور است که حتی با شکستن دل شیشه اش باز هم می توانی صدایش زنی و او با همان لبخند همیشگی به تو خواهد نگریست. سام گوشه ای ایستاده بود و آنقدر نگاهش سنگین بود که مریم سنگینی نگاهش را بر گونه اش لمس می کرد.سام دستانش را در جیبش فرو برده بود و گاهی هم موهای آتشفته اش را مرتب می کرد.انگار تمام دلهره ها را یکجا مهمانی می داد.سام نگاهی به ساعت انداخت تفریبا نیمه شب بود .مریم کلید ها را روی میز گذاشت لبخندی زد و با صدایی آهسته گفت : بزرگ ترین انتقام دنیا عشق است. شاید بزرگترین و سخت ترین سیلی عشق باشد که همواره دوست داری رنج سیلی را تحمل کنی و باز هم عاشق باشی.فکر نمی کنم انتقامی بهتر از عشق وجود داشته باشد.سام سرش را پایین انداخت .لحظه ای در چشمان مریم خیره شد و به فکر فرو رفت.به سمت تراس رفت دستانش را بر روی میله های تراس گذاشت و به زمین خیره شد.چند دقیقه ای گذشت .سام با صدایی آهسته زیر لب زمزمه می کرد: عشق..لعنت بر عشق مریم کلید را از روی میز برداشت و به سمت درب رفت که سام صدایش زد و گفت : پس باید کمی بیشتر بازی کنی.فرشته ها ماموریت دارند.... عقربه های زمان شروع به دویدن کردند .آن قدر سریع می دویدندکه انگار قرار بود دنیا به زودی به پایان برسد.وقتی مریم چشم هایش را باز کرد مقابل پیرمرد نشسته بود.پیرمرد لبخند می زد و غرق در نگاه به مریم شده بود.مریم فنجان قهوه را روی میز گذاشت .و با سکوت عجیبی به چشمان پیرمرد خیره شد.پیرمرد که چهره اش گلگون گشته بود.نیش خندی زد و با صدایی لرزان گفت : آپارتمان زیبایی داری.اینجا تنها زندگی می کنی؟مریم سرش را پایین انداخت چند لحظه ای سکوت کرد .ازروی کاناپه بلند شد و به سمت گوشه ای از اتاق که با گلدان هایی با گل های رز تزئین شده بود رفت.یکی از رز های سرخ را بیرون آورد و با صدایی آهسته گفت :عشق تنها دلیل زندگی من بود.تنها دلیل لبخندها .وقتی که عشق مرا فراموش کرد انگار روی جاده ی زندگی سر خوردم و آن قدر محکم زمین خوردم که هنوز هم استخوان هایم شکسته است و از راه رفتن می ترسم.خیلی سخته وفتی بخوای با احساساتت بجنگی .اما خب نمی شه قانون زندگی را تغییر داد. پیرمرد از روی کاناپه بلند شد به سمت مریم رفت نگاهی به او انداخت و گفت : اما من ناجی عشق هستم.می خوام ناجی تو باشم.و تنها مسافر به سرزمین احساس تو.مریم لبخندی زد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : فکر می کنم بهتر باشه زودتر بری. آخه برادرم تا چند دقیقه ی دیگه بر می گرده.پیرمرد دستانش را جلو برد تا دستان مریم را بگیرد مریم دستانش را عقب کشید .لبخندی زد .دستش را روی پیشانی اش گذاشت صورتش کمی سرخ شده بود دوست داشت سیلی محکمی بر صورت پیرمرد بزند .اما سعی کرد آهسته لبخند بزند به سمت درب رفت شاخه گلی که در دست داشت به پیرمرد داد و در را باز کرد و گوشه ای ایستاد و گفت :دوست داشتم بیشتر با هم باشیم .اما گفتم که برادرم... پیرمرد دستی به سر تاسش کشید سرش را پایین انداخت به سمت کاناپه رفت کتش را از روی کاناپه برداشت و به سمت درب رفت.نگاهی به مریم انداخت صورتش را جلوتر برد سعی کرد به مریم نزدیک شود.مریم خودش را عقب کشید لبخندی زد و گفت : بهتره که زودتر بری .این چیزیه که من می خوام. پیرمرد لبخندی زد و آرام دستش را روی گونه ی مریم کشید و گفت : یه روزی می فهمی که من چقدر دوستت داشتم من همیشه تو زندگی تنها بودم هیچ کس عاشقم نبود .اما همیشه تصمیم داشتم اگه یه روز عشق واقعی رو پیدا کردم تمام دنیا را زیر پاهاش بریزم.مریم که کمی عصبی شده بود نگاهی به پیرمرد انداخت و نگاهی به بیرون درانداخت و با لبخندی تلخ به پیرمرد خیره شده بود.پیرمرد سرش را پایین انداخت و خداحافظی کرد.وقتی مریم در را بست اشک از چشمانش سرازیر شدند .حس عجیبی پیدا کرده بود.انگار چهره ی علی برایش زنده می شد.زانوهایش شل شد آرام به در تکیه داده بود و گریه می کرد.نگاهی به دور و بر انداخت احساس می کرد در دنیا گم شده و انگار هیچ کس دوست نداشت او را پیدا کند. مریم سرمای عجیبی را احساس کرد به سمت اتاق رفت .پتویی که روی تخت افتاده بود را برداشت دورش پیچید گوشه ای از اتاق مقابل تراس نشسته بود .انگار چشمانش سرخ شده بود .به تراس زل زده بود .بعد از چند ساعت او گوشه ای از اتاق خوابش برد. فردا صبح دوباره سام به دیدن او آمد وقتی مریم ماجرای دیشب را برای سام تعریف می کرد .سام به مریم زل زده بود و با چهره ای نگران و ناراحت به حرف های او گوش می داد .سام پس از پایان صحبت های مریم آهسته گفت :اگه دوست نداری ادامه نده.من نمی خوام به خاطر خودخواهی من تو زجر بکشی.من دنیا توی سرم خراب می شه اگه بفهمم یه نفر داره به خاطر من زجر می کشه. مریم لبخند می زد و می گفت : کاش این فرشته بتونه حداقل یه بار به آدم ها بفهمونه از عشق تا هوس راه زیادی هست. سام سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.وقتی مریم صدایش می زد انگار صدای او را نمی شنید انگار در افکارش غرق شده باشد که مریم گفت : راستی می دونی اون پسر داره یا نه؟ سام با حالت تعجی و عصبی به مریم خیره شد و گفت : برای چی می خوای؟ مریم لبخندی زد و گفت : خب شنیدی پسرها شیبه پدرها می شوند .می خوام بدونم اون الان چه کار می کنه؟ سام سرش را پایین انداخت و با صدایی لرزان گفت :لازم نیست بدونی. مریم نگاهی به سام انداخت و گفت:وقتی اون زندگی مادرت رو بهم ریخت تنها پدرت قربانی هوس های اون نبود .تو هم کنارش زجر کشیدی.من فقط می خواستم... که سام از روی صندلی بلند شد و با صدایی بلند فریاد زد : مریم خواهش می کنم .کافیه دیگه .فقط خودش مریم سرش را پایین انداخت و سکوت کرد .
ادامه دارد......
طبقه بندی: رمان، [ چهارشنبه 13 مهر 1390 ] [ 09:15 ب.ظ ] [ الهام نعیمی ]
شهر مثل همیشه در هجوم قدم ها و نگاه ها به سختی نفس می کشید و آرام به عابر ها خیره می شد و آرام تر از همیشه سکوت کرده بود.شاید شهر هم از این همه دروغ یخ بسته بود و دیگر جرات اعتراضی نداشت. مریم از اتومبیل دودی رنگی پیاده شد.نگاهی به داخل اتومبیل انداخت سام لبخندی به او زد .دست تکان داد و آرام دور شد. مریم نگاهی به دور و بر انداخت .انگار زمان متوقف شده بود و سایه ها همراه آدم ها بر صندلی راحتی تکیه داده بودند. ساختمانی تجاری سرخ رنگی از دور خودنمایی می کرد.با تابلویی بزرگی که انگار نماد یک موسسه بود.مریم آهسته وارد ساختمان شد .ساختمان پر بود از صدای همهمه ی بچه ها.انگار زندگی دوباره در دریای پرخروش همچو موج های بی قراری به سونامی نشسته بود. صدای کفش های زنانه مریم تنها صدایی که بود که در گوشش زمزمه می شد.انگار تنها به همین صدا ایمان آورده بود.صدای قدم های خودش.قدم هایی که همیشه او را همراهی خواهند کرد. گوشه ی راهرو مقابل یکی از درب ها ایستاد.عکس را از جیبش بیرون آورد.نگاهی به عکس انداخت.عکس پیرمردی بود پنجاه و چند ساله عکس را در جیبش گذاشت و و آهسته با دو انگشت به در کوبید.صدایی نیامد. مریم درب را باز کرد و داخل اتاق شد. پیرمرد گوشه ای از اتاق روی یکی از صندلی ها نشسته بود و خانم میان سالی روبرویش نشسته بود و خیلی گرم با او گفت و گو می کرد. با دیدن مریم زن لحظه ای سکوت کرد سرش را پایین انداخت و از اتاق خارج شد. چند لحظه بعد پیرمرد نگاهی به مریم انداخت .لبخندی عمیق بر صورتش جاری شد و چهره اش گلگون گشت.از روی صندلی بلند شد جلوتر آمد یکی از صندلی ها را جلوتر کشید ( به نشانه ی احترام ) و مریم را برای نشستن در مقابلش دعوت نمود مریم لبخندی زد و بر روی صندلی نشست. مریم نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت : نیاز به همکار ندارید؟ پیرمرد لبخندی زد و گفت : چرا که نه! در همین لحظه مردی وارد اتاق شد.با چهره ای آشفته و موهایی نامرتب .جلوتر آمد و گفت : انقدر عصابم خرده که نمی دونم چه جوری باید برگردم خونه.حالا شما یه سفارشی کنید.شاید همکاراتون به نیرو نیاز داشته باشندو(اشک در چشمانش مرد جاری شد)پیرمرد سرش را تکان داد و گفت : به چند جای دیگر سر بزنید.بالاخره خدا روزی رسان است.از دست ما کاری بر نمی آید. و مرد از اتاق خارج شد.مریم نگاهی به پیرمرد انداخت.پیرمرد سرش را پایین انداخت و با صدایی آهسته گفت : خب خدا روزی رسونه دیگه.... مریم لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.سردرد عجیبی را احساس کرد .پیرمرد برگه ای را از داخل کشوی میزیش بیرون آورد و شماره ای روی آن نوشت و به مریم داد و گفت : برای همکاری بیشتر با من تماس بگیرید. مریم کارت را از دستان پیرمرد گرفت .نگاهی به او انداخت و گفت : امشب ساعت 8 کافی شاپ سر خیابان منتظرم. پیرمرد گونه هایش سرخ شدند لبخندی زد و گفت : حتما و مریم دوباره به استقبال جاده و قدم هایش رفت. بچه ها هنوز سرگرم بازی بودند و چشم هایشان هنوز آن قدر بزرگ نبود تا تمام دنیا را به رنگ بازی ببینند و فکر می کردند بازی ها تنها در لیله بازی ها خلاصه می شوند و بزرگتر ها همه سخت کار می کنند . مریم نگاهی به ساعتش انداخت .عقربه ها 4و نیم را نشان می دادند.مریم متوجه نگاه پر حرارت سام شد.سام جلوتر آمد و گفت : نترس.فرشته ها هم ماموریت دارند. مریم سوار اتومبیل سام شد و ساعت ها با هم در شهر پرسه می زدند. و مریم از پشت شیشه های ماشین به آدم ها خیره شده بود.دوست داشت اتومبیل همواره حرکت کند و هرگز در سرزمینی توقف کند. مریم نگاهی به ساعت انداخت .عقریه ها به سمت هشت می دویدند. پیرمرد گوشه ی نشسته بود و نیم نگاهی به دور و بر می انداخت.مریم لبخندی زد و وارد رستوران شد پس از چند دقیقه گفت و گوی عامیانه پیرمرد لبخندی زد و با هیجانی به قسم پسرهای 15 ساله گفت : کاش می تونستیم لحظات بیشتری در کنار شما باشم.مریم لبخندی زد و آدرسی را روی برگه نوشت و کاغذ را مقابل پیرمرد گذاشت لبخندی زد و گفت : طبقه هفدهم منتظرتون هستم .از روی صندلی بلند شد و پیرمرد با صدایی آهسته گفت : فردا شب. مریم چند دقیقه ای در خیابان ها قدم زد.سام با اتومبیل دودی رنگش کنار او ایستاد لبخندی زد و مریم سوار اتومبلی شد. آن شب برای مریم به اندازه سالها می گذشت.آن شب مریم در ساختمان تنها بود تا صبح در اتاق قدم می زد گاهی هم به تراس می رفت و نگاهی به پایین می انداخت تا نزدیک های صبح بیداربود.وقتی که خورشید بر بستر طلوع نشست خواب عمیقی بر چشمان مریم نقش بست.نزدیک های ظهر بود که صدای درب خانه بلند شد .انگار یک نفر آرام به در می زد. مریم چشمانش را آهسته مالید نگاهی به آینه انداخت بی خوابی در چشمانش موج می زد به سمت درب رفت.سام با دو ظرف غذا بیرون ایستاده بود. بادیدن مریم لبخندی زد و گفت : فکر می کردم زودتر از این ها از خواب بیدار بشی! مریم سرش را پایین انداخت و به سمت آشپزخانه رفت .سام نگاهی به مریم انداخت و گفت :نمی خوام ساعت هشت اینجا باشی.کلید طلایی رنگی از جیبش بیرون آورد و گفت : امشب در واحد 18 منتظر می شی. و تا اون پیرمرده از این جا نرفته بیرون نمی یای. مریم نگاهی به سام انداخت و گفت : من نمی خوام شریک جرم باشم؟تو می خوای با اون چی کار کنی؟ سام لبخندی زد و گفت : فقط می خوام جوابی سیلی اش را بدهم.پیرمردی که با احساسات زن ها بازی می کرد.مردی که مادر منو به بازی گرفت و زندگی قشنگمون رو خراب کرد .پیرمردی که یه بازیگر خوب بود پیرمردی که به خاطرش بابام شب ها آروم بغض می کرد و به پنجره این اتاق خیره می شد.درست بعد از مرگ پدرم سایه ی اون از زندگی ما کم شد.اون هیچ وقت مادرم رو دوست نداشت.اون فقط یه بازیگره بازیگری برای هر قیمتی. مریم سرش را پایین انداخت و گفت: می دونم که نباید برام مهم باشه چه بلایی به سر اون می یاد؟اما...! سام نگاهی به مریم انداخت و گفت : فقط می خوام یه لحظه درد پدرم رو احساس کنه.نترس مرگ برای آدم هایی مثل اون رحمته زنده بودنش بهتره.فقط می خوام وجدانش رو بیدار کنم. مریم نگاهی به سام انداخت لبخندی زد و سکوت کرد..... ادامه دارد.....
طبقه بندی: رمان، [ دوشنبه 11 مهر 1390 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ الهام نعیمی ]
|
| |
| [ | ||