تبلیغات |
love gap درباره وبلاگ سلام.این وبلاگ مجموعه ای از رمان ها داستان ها و دلنوشته هایی من می باشد .که به زودی به صورت کتب تالیفی چاپ خواهد شد. با تشکر الهام مدیر وبلاگ : الهام نعیمی مطالب اخیر
موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه نویسندگان صفحات جانبی آمار وبلاگ
دوشنبه 16 خرداد 1390 :: نویسنده : الهام نعیمی
زندگی میان دستان ما پرسه می زد و گاه قلم ها به سکوت می نشستند و گاه این سکوت سازهایی بر بستر کاغذ ها گوشه ای از شهر شما مادر زمین زندگی می کرد او خاک ها را مشت مشت برای خدا نقاشی می کرد فرشته ها می آمدند و هریک بر روی تن برهنه ی خاک ذره ای از دنیا را می ریختند یکی سنگی از کوه ها می آورد تا انسانی به استقامت کوه بسازد و دیگری جرعه ای از آب دریا آرام و طوفانی مثل دریا یکی فقط موج ها را می آورد تا در زندگی روی موج ها سفر کنی دیگری سراب را می آورد تا روح های خاموش تنها سراب را ببینند و خدا آرام آرام بر آنان نظارت می کرد و روح خود را به یکسان در خاک ها می دمید و آنگاه خاک ها جان می گرفتند... پیرمرد باغبانی از دور می گذشت شقایقی در دست داشت آن را به مادر زمین هدیه داد و گفت : من تمام وجودم بخشندگی است حال این را از من بگیر و به من مشتی دیگر از خاک بده پیرزن در ازای شقایق به او قطعه سنگی داد تا در قلب خود بکارد و پیرمرد شادان به خانه اش بازگشت پیرزن شقایق را پرپر ساخت و بی آنکه قانونی از تقسیم بداند چشم هایش را بست و هر گلبرگ را روی مشتی از خاک ها را ریخت و خدا اینگونه عشق را در دل ها کاشت و نمی دانم مادر پیر زمان چقدر برای هریک از ما سهمی از عشق گذاشته است... نوع مطلب : داستان، برچسب ها : |
||