تبلیغات |
love gap درباره وبلاگ سلام.این وبلاگ مجموعه ای از رمان ها داستان ها و دلنوشته هایی من می باشد .که به زودی به صورت کتب تالیفی چاپ خواهد شد. با تشکر الهام مدیر وبلاگ : الهام نعیمی مطالب اخیر
موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه نویسندگان صفحات جانبی آمار وبلاگ
دوشنبه 16 خرداد 1390 :: نویسنده : الهام نعیمی
از میان کوچه پس کوچه های شهر می گذشت و تردید و انتظار او را صدا می زد و داستان قدیمی دویاره او را به بازی کشانده بود و او با غزل حافظ مهمانی می داد پسرک فال فروش دوباره نزدیک او آمده بود خانم خانم فال می خرید بی اعتنا اسکناس کهنه ای را از جیب در آورد و به پسر داد پسر خندید و رفت بی آن که پاکت فال را باز کند آن را روی زمین انداخت باران شروع به باریدن کرد او آهسته با خود زمزمه می کرد از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست... دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر از دیو و دد.... ناگاه اشک چشمانش را پر کرد و فریاد زد باران با من بخوان و هم صدای من فریاد بزن تا که تمام شهر را خبر دهی و سکوت حاکم شد پیرزنی از دور او را نگاه می کرد نزدیک تر آمد و خندید و گفت دخترم فالت را به من می فروشی دختر خندید و گفت من خودم فال روزگارم منتظر کسی هستم تا مرا بخواند عابری که شعر های حک شده در قلبم را بخواند پیرزن فال را از روی زمین برداشت و شروع به خواندن کرد ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش نوع مطلب : داستان، برچسب ها : |
||