تبلیغات
love gap - بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش
 
love gap
درباره وبلاگ


سلام.این وبلاگ مجموعه ای از رمان ها داستان ها و دلنوشته هایی من می باشد .که به زودی به صورت کتب تالیفی چاپ خواهد شد.
با تشکر
الهام

مدیر وبلاگ : الهام نعیمی
نویسندگان
نظرسنجی
مردم سه گروهند.عده ای رویدادی را می آفرینند.دسته ای هم نظاره گرند و گروهی دیگر تنها در جستجوی علت ها.شما جز کدام گروهید؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام

از میان کوچه پس کوچه های شهر می گذشت

و تردید و انتظار او را صدا می زد


و داستان قدیمی دویاره او را به بازی کشانده بود

و او با غزل حافظ مهمانی می داد


پسرک فال فروش دوباره نزدیک او آمده بود

خانم خانم فال می خرید


بی اعتنا اسکناس کهنه ای را از جیب در آورد و به پسر داد

پسر خندید و رفت


بی آن که پاکت فال را باز کند

آن را روی زمین انداخت


باران شروع به باریدن کرد

او آهسته با خود زمزمه می کرد

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...


دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

از دیو و دد....


ناگاه اشک چشمانش را پر کرد

و فریاد زد

باران با من بخوان

و هم صدای من فریاد بزن

تا که تمام شهر را خبر دهی



و سکوت حاکم شد

پیرزنی از دور او را نگاه می کرد

نزدیک تر آمد و خندید


و گفت دخترم 

فالت را به من می فروشی


دختر خندید و گفت من خودم فال روزگارم


منتظر کسی هستم تا مرا بخواند

عابری که شعر های حک شده در قلبم را بخواند

پیرزن فال را از روی زمین برداشت

و شروع به خواندن کرد


ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :