تبلیغات |
love gap درباره وبلاگ سلام.این وبلاگ مجموعه ای از رمان ها داستان ها و دلنوشته هایی من می باشد .که به زودی به صورت کتب تالیفی چاپ خواهد شد. با تشکر الهام مدیر وبلاگ : الهام نعیمی مطالب اخیر
موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه نویسندگان صفحات جانبی آمار وبلاگ
دوشنبه 16 خرداد 1390 :: نویسنده : الهام نعیمی
صبح قدم زنان به شهر می آمد هوا گرگ و میش بود بهار جلوه نمایی می کرد. صدای دگمه های پیانو فضا را لمس کرد. صبح بود اما فرزاد مثل هر روز تنها بود پدرش باغبانی می کرد -پدر پدر وقت داری با هم بازی کنیم؟ -نه پسرم.الان خانم دکتر میاد.اگه ببینه هنوز به این گلها آب ندادم.فردا چه نانی به تو مادرت بدهم. -مامان.مامان برام قصه می خونی ؟ نه.پسرم.باید برای آقای مهندس غذا درست کنم.برو به بازی ات برس فرزاد دوباره به حیاط 1000 متری خانه رفت این جا فقط باید زنده می ماند او داست داشت زندگی کند مثل بچه های هم سن و سالش مادرش برایش قصه بخواند. پدرش با او گل بازی کند. اما بازی نان ندارد. این تنها جمله ای بود که هر روز می شنید. آن روز مثل همیشه یاد گرفت برخی آرزوهای بزرگ او حتی آرزوی کوچک دیگران هم نیست. آرام میان حیاط قدم می زد با خودش فکر می کرد اگر بزرگ شد باید حتما نانوا شود فکر می کرد نانوا همیشه نان دارد.برای پدر .برای مادر آقای مهندس ماشینش را روشن می کرد و همراه آیدین به مهد می رفتند. صدای آیدین... -بابا امشب به شهر بازی می رویم. بله پسرم.شب با هم می ریم -بابا سوار ترن برقی می شیم. بله پسرم -... فرزاد دوباره با خود فکر کرد کاش رئیس شهر بازی بود شاید جایی برای بازی کردن داشت. و دوباره تنهای تنها او ماند .حیاط 1000 متری.. او تا شب در دل هزار آرزو داشت. نوع مطلب : داستان، برچسب ها : |
||