تبلیغات |
love gap درباره وبلاگ سلام.این وبلاگ مجموعه ای از رمان ها داستان ها و دلنوشته هایی من می باشد .که به زودی به صورت کتب تالیفی چاپ خواهد شد. با تشکر الهام مدیر وبلاگ : الهام نعیمی مطالب اخیر
موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه نویسندگان صفحات جانبی آمار وبلاگ
دوشنبه 16 خرداد 1390 :: نویسنده : الهام نعیمی
![]() چوب کبریتی سوخته بر زمین افتاده بود آرام با خود زمزمه می کرد روزی قسمتی از یک درخت سرو بودم روزی سایه مردمان بودم روزی خانه ی پرندگان بود وای بر این هیزم شکن پرسیدم از او پس این چه خواهم بود؟ گفت: شاید برگ دفتری باشی که کودکی بر روی تو نقشی زیبا بیافریند شاید برگ کتابی باشی که نویسنده اش با فروش آن ملیون ها سود کند و تو را دست به دست کنند و بر سر تو دعوا شود شاید هم کاغذ نامه ی مچاله ی یک دختر باشی که درد و دل هایش را به تو گوید شاید میزی شوی برای غذاهای آشپزخانه و شاید هم قلم چوبین پیرمرد سالخورده شوی شاید هم چوب دستی پیرزنی سالخورده باشی اما به من نگفت : روزی فقط یک چوب کبریت سوخته خواهم بود من به او خندیدم . گفتم چوب کبریت می توانست اجاق مادری را روشن کند که فرزندانش روزهاست غذایی نخوردند و چشمان به آتش توست می توانست هیزمی را روشن کند که مرد یخ زده در راه را از سرما نجات دهد می توانست سیگاری را روشن کند که پسری را بیمار کند ویران کند می توانست بازیچه ی کودکی باشد تا خانه ای را سوزان کند ... هرچی هستی باش بهترین باش نوع مطلب : داستان، برچسب ها : |
||