تبلیغات
love gap - قاب عکس و مادر
 
love gap
درباره وبلاگ


سلام.این وبلاگ مجموعه ای از رمان ها داستان ها و دلنوشته هایی من می باشد .که به زودی به صورت کتب تالیفی چاپ خواهد شد.
با تشکر
الهام

مدیر وبلاگ : الهام نعیمی
نویسندگان
نظرسنجی
مردم سه گروهند.عده ای رویدادی را می آفرینند.دسته ای هم نظاره گرند و گروهی دیگر تنها در جستجوی علت ها.شما جز کدام گروهید؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام
دوشنبه 16 خرداد 1390 :: نویسنده : الهام نعیمی
آینه در دستانش بود
و هر از گاهی به عکس خود در آینه می نگریست
از مادرش پرسید:
مامان یعنی من واقعا اینقدر قشنگم
مامانش گفت :بله عزیزم
-یعنی این موهای بلند طلایی چشم هایی آبی همه مال منه
مادرش لبخند تلخی زد و گفت : بله دخترم درسته
دختر خندید و گفت : مامان چرا عکسم تو آینه نمی خنده؟
مادر گفت : دختر این فقط آینه است خندیدن بلد نیست

دخترک فریاد زد
مامان پس چرا هیچ کس منو دوست نداره
مادرش گفت : مهم نیست من که یه دنیا عاشقتم
دختر دوباره به عکس خودش تو آینه نگاه کرد
آروم کنار پنجره رفت

موهاشو دورش ریخت
انگار یکی از پایین پنجره صداش می زد
نازنین نازنین خانم

دختر جواب داد بله
چقدر می خوای به قاب عکس اون دختر نگاه کنی؟
تو که شبیه اون نمی شی..
دختر گفت : نه اشتباه می کنی این عکس خودمه
پسر خندید و گفت : آره کاملا مشخصه

دختر نگاهی به مادرش کرد و گفت : مامان مگه اون پسره کور بود یا دیوانه ...
مادرش شروع به گریستن کرد
دخترم مهم نیست اونا چه فکری می کنند
مهم اینه که من همیشه تو را زیباترین می بینم

دختر نگاهی به مادرش کرد و خندید و رفت
مادر قاب را دوباره نگاه کرد
دخترم روزی که به دنیا اومدی همه چهره ی تو را مسخره می کردند
ولی من عاشقت بودم و برام مهم نبود تو چه شکلی باشه
برا همین این قاب رو ساختم
تا هیچ وقت به خاطر حرف اونا نگاه قشنگت پر اشک نشه..

تو برام حتی از این عکس هم قشنگ تری

کاش همیشه 4 ساله می موندی 
تا همیشه حرفهامو باور داشتی..
و هرگز غم به خانه ی دلت سر نمی زد...
بعد آروم اشک هاشو پاک کرد و یاد حرف دکتر افتاد

خانم دخترتون به دلیل بیماریش عمر طولانی نخواهد داشت 
شاید کمتر از ده سال
پس سعی کنید زندگی شادی داشته باشه
مادر دوباره فریاد زد کاش همیشه 4 ساله بودی..

شاید هیچ وقت نفهمی من فقط برای عشق بهت دروغ می گفتم..




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :