تبلیغات
love gap - مطالب هفته اول آبان 1390
 
love gap
درباره وبلاگ


سلام.این وبلاگ مجموعه ای از رمان ها داستان ها و دلنوشته هایی من می باشد .که به زودی به صورت کتب تالیفی چاپ خواهد شد.
با تشکر
الهام

مدیر وبلاگ : الهام نعیمی
نویسندگان
نظرسنجی
مردم سه گروهند.عده ای رویدادی را می آفرینند.دسته ای هم نظاره گرند و گروهی دیگر تنها در جستجوی علت ها.شما جز کدام گروهید؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام
چهارشنبه 4 آبان 1390 :: نویسنده : الهام نعیمی

رمان انتظار شبانه




رمان کژدم عشق



داستان مرد فروشی

مرد فروشی(داستان واقعی)قسمت اول

مرد فروشی(داستان واقعی)قسمت دوم

مرد فروشی(داستان واقعی)قسمت سوم



رمان قلب های خفته

قلب های خفته (قسمت اول...دهم)
قلب های خفته قسمت یازدهم


شبه رمان ها و داستان های کوتاه

برف رحمت خدا بر زمین بود

بهترین باش

پاسخ عشق

عشق در پارک

قرارداد ابلیس

داستان مجسمه های سفالین

داستان بازی نان ندارد

داستان قصه شب

داستان تقسیم عشق

اسب ابلق

بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش

عابر بازیگر

قاب عکس و مادر

کابوس مرگ روح






نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها :

سه شنبه 3 آبان 1390 :: نویسنده : الهام نعیمی
مریم اون روز ساعت ها در خیابان قدم می زد.کوله بار عشق روی دوشش سنگینی می کرد.انگار عشق سنگین ترین بار دنیاست که روی شونه آدم ها می شینه و اما هیچ کس نمی تونه بفهمه چه کوله بار سنگینی روی شونت هست انگار جز خودت هیچکی نمی تونه این کوله بار رو ببینه

مریم دلش لبریز از کلی حرف ها بود.اما می دونست هیچکی این قدر وقت نداره تا بتونه به حرف های اون گوش کنه.

مریم گوشه ای از خیابون نشست .نگاهی به آسمان انداخت و گفت : خدا من خیلی تنهام .من این کوله بار عشق تمام داراییمه.اما هیچ کس اونو نمی خواد.خدایا کاش یکی بیاد و این کوله بار رو از من بدزده

اشک از روی گونه هاش لبریز شد و با صدایی آهسته می گفت: خدایا من خیلی فقیرم.من فقط عشق رو دارم فقط عشق...

سرش را روی پایش گذاشت .متوجه حضور یک نفر شد سرش را از روی پایش برداشت یک پسر بچه سیب سرخی مقابلش گرفته بود.مریم سیب رو از دست اون گرفت لبخندی زد و گفت: مرسی پسرم.اسمت چیه؟اما اون پسر سکوت کرده بود و می خندید

خانمی دوان دوان به سمت او اومد و نفس زنان گفت : این بچه کر و لاله به من اشاره کرد این سیب رو به شما بده اما من متوجه نشدم .حالا خودش امومده اینجا .ترسیدم گم شده باشه
علی صبر می کردی با هم می رفتیم منو ترسوندی.

مریم با شنیدن اسم علی اشک روی گونه هاش لبریز شد.اشک های داغی که خیلی تلخ بود.مریم دست اون پسر بچه رو گرفت و گفت : مرسی و بعد سرش را روی شونه ی پسر گذاشت و شروع به گریه کردن کرد.

صورتش را مقابل پسر برد و گفت : تو از تمام اون مرد هایی که حرف می زنند مهربون تری.توحرف نمی زنی اما به نگاهت هم عمل می کنی.من عاشق آدم هایی بودم که حرف می زدند اما خودشون گوشی برای شنیدن کلمه ها نداشتند.تو به فکر می بودی وقتی سرم روی پاهام بود و هرگز صورتم رو ندیده بودی...

صورت پسرک را نوازش کرد و گفت : کاش بدونی تو بزرگترین مردی هستی که من تاحالا دیدم.

مریم  همراه اون پسر رفت.مریم داستان ما حالا پرستار مرد ها و زن های بزرگی مثل علی  هست.اون کوله بار عشقش رو با اون بچه ها تقسیم کرد و حالا اون همیشه فریاد می زنه من خیلی ثروتمندم.من عشق رو دارم...

مریم داستان ما دیگه به انتظار  عشق هایی نیست که صبح می آیند و شب ها فقط از اون ها یک انتظار می مونه


پایان


در پایان از تمام دوستانی که که این داستان رو خوندند تشکر می کنم و به خاطر اشکالات تایپی و ضعیف بودن متن این داستان و طولانی شدنش  عذر می کنم و دوست دارم نظرات خوبتون را راجع به این داستان بدونم...



نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها :

سه شنبه 3 آبان 1390 :: نویسنده : الهام نعیمی
سرنوشت دفتر زندگی را تند تند ورق می زد و انگار  لباس سرنوشت به سرعت بافته می شد
مریم گوشه ی اتاق نشته بود و صورت دختر بچه ای را نقاشی می کرد .و غرق در نگاه معصومانه دختر بود که سام صدایش زد:مریم نقاشیت خیلی قشنگه
مریم سرش را به سمت سام برگرداند لبخندی زد و گفت : دلم می خواست هیچ وقت بزرگ نمی شدم.
سام کنار مریم نشست لبخندی زد و گفت : به خاطر تمام بچه بودن هات دوستت دارم
بعد با صدایی آهسته گفت : دلم هوای خونه ی بچگی هامو کرده .خاطرات قدیمی
مریم نگاهی به او انداخت و گفت : خاطره ها نیازی به خونه ندارند چون همیشه در دل آدم ها زنده می مونه..

سام دستانش را روی سزش گذاشت . گفت : کاش می تونستم اون خونه رو از اون پیرمرد لعنتی پس بگیرم

مریم لبخندی زد و گفت : اگه این آرزوی تو باشه تو رو به آرزوت می رسونم
مریم  به سمت در رفت و به سام گفت : امیدوارم بتونم ازش پس بگیرم
سام لبخندی زد و نگاهی به مریم انداخت و سرش را رزوی پاهاش گذاشت

سکوت سردی تمام خانه را گرفت.سام به خواب رفته بود انگار که دوست نداشت از خواب بیدار شود.دقیقه ها روی صفحه ساعت می رقصیدند اما انگار در دل سام رخت می شستند.سام سرش را از روی پایش برداشت نگاهی به ساعت انداخت.تقریبا غروب شده بود اما مریم هنوز برنگشته بود. نقاشی مریم را از روی زمین برداشت و انگار او هم در نگاه کوکانه نقاشی غرق شده بود.

صدای در انگار او را از رویای زیبایی بیرون آورد.مریم بود.خیلی اشفته بود .مریم بدون اینکه حرفی بزنه سمت آشپزخونه رفت در یخچال را باز کرد و سرش را داخل هوای خنک یخچال برد و شروع به گریه کردن کرد.

سام جلوتر اومد و اهسته پرسید:چته مریم؟.
مریم نگاهی به او انداخت و گفت : ما بازی رو باختیم.اون بازم برنده شود.
مریم سرش را روی شانه ی سام گذاشت و هق هق کنان گفت :
وقتی رسیدم اونجا فقط یه تیکه کاغذ بود.اون مره بود.رفته بود تنهای تنها.هیچی با خودش نبرده بود.به خدا هیچی نبرده بود سام.می دونی سام با دیدن اون کاغذ دلم لرزید.از خودم بدم اومد .آدم هاغ وقتی می میرند تنها می رن وحتی عشق رو هم نمی توننند همراهشون ببرن.من و تو برای خونه ای می جنگیدیم که اصلا مال  ما نبود.دنیا مال هیچکی نیست.همه تنها می رن .به خدا همه تنها می رن...

سام  ساکت بود و هیچی نمی گفت .مریم دوباره گفت:سام دیگه خسته شدم از این همه بازی.دلم می خواد خودم باشم.دلم نمی خوام این همه عشق رو تو وجود خودم بکشم.نمی خوام .این آخرین چیزی که دارم عشق تمام دارایی منه.من فقیرترین  آدم روی زمینم.

سام اون رو محکم تر در بغل گرفت  و گفت : آروم باش عزیزم.من همین جام
مریم که انگار آروم شده بود گفت : نه .من نمی تونم عاشق هیچ مرد دیگه ای بشم.بعد از علی من مردم.می خواستم با تو باشم.می خواستم عاشقت باشم.اما دلم خبری از عشق برام نمی یاره.هر قدر مرا محکم تر در آغوش می گیری بیشتر احساس تنهایی می کنم

سام دلم می خواد پرواز کنم
دلم می خواد زندگی کنم

سام صورتش را مقابل مریم برد و گفت: تو دنبال چی هستی؟مردی که هیچ وقت نمی تونه عاشقت باشه؟
مریم با صدایی آهسته گفت : دلم می خواد با کوله بار عشق برم.شاید توی دنیا جایی باشه که یه نفر منتظر این عشق باشه.

سام مریم را بوسید.اشک های روی گونه های اون را پاک کرد
مریم سرش را پایین انداخت و گفت : سام باید زندگی کنی با حقیقت ها.سام ما فقط یک بار به دنیا می آییم

سام  به چشم های مریم زل زده بود و اونو محکم گرفته بود.
مریم خودش را از آغوش سام بیرون کشید و به سمت درب رفت و با صدایی آهسته گفت : به خاطر همه چیز ممنونم.به خاطر تمام روزهایی که سعی کردی تنهاییم رو پر کنی. و مرا ببخش که نتونستم از این کوله بار عشق به تو هدیه بدم...

ادامه دارد...



نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها :