تبلیغات
love gap - مطالب الهام نعیمی
 
love gap
درباره وبلاگ


سلام.این وبلاگ مجموعه ای از رمان ها داستان ها و دلنوشته هایی من می باشد .که به زودی به صورت کتب تالیفی چاپ خواهد شد.
با تشکر
الهام

مدیر وبلاگ : الهام نعیمی
نویسندگان
نظرسنجی
مردم سه گروهند.عده ای رویدادی را می آفرینند.دسته ای هم نظاره گرند و گروهی دیگر تنها در جستجوی علت ها.شما جز کدام گروهید؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : الهام نعیمی
چند ساعتی به زمان ما گذشت اما برای ستایش و وکیل و مرد عاشق زمان مفهمومی نداشت.دختر احساس خستگی کرد.روی تکه سنگی نشست و آهسنه گقت: راستی سفر ما تا به کی انتها خواهد داشت.

مرد وکیل ایستاد و کنار دختر نشست.عاشق هم کمی ان طرف تر نشست و از دور ان ها را زیر نظر داشت.صدای امواج دریا فضا را پر کرده بود.آن ها کنار ساحل دریا نشسته بودند.دختر از روی تکه سنگ بلند شد و نزدیک مرد عاشق زیبا رفت .مرد عاشق لبخندی زد و روی شن ها نوشت هر روز به انتظارت می نشینم و هر لحظه به یاد تو قلبم می تپد.

مرد وکیل لبخندی زد و گفت : گفتم که عاشق اسیر است.دختر صدف ها از روی زمین جمع کرد و در دستان مرد عاشق ریخت و گفت : عشق در تمام سرزمین هاست.درست مثل صدف ها.مرد عاشق سرش را پایین انداخت و گفت : اما نه برای من از جایش بلند شد و به سمت دریا رفت .نگاهی به دریا انداخت و گفت : من هم مثل تو عاشقم
و جلوتر و جلوتر رفت .و سپس در نقطه ای ایستاد.

دختر ایستاده بود و از دور مرد عاشق را نظاره می کرد.ناگهان احساس کرد دستی شانه هایش را لمس می کند.مرد وکیل بود .دختر گفت : کاش او می دانست عشق ایستا نیست و تمام عشق ها زیباست.مرد وکیل مقابلش ایستاد اما هنوز دست هایش روی شانه هایش بود و گفت : کاش تو هم می دانستی.

آن ها روی شن های ساحل کنار هم نشستند .مرد وکیل نگاهی به صدف ها انداخت و گفت: راستی فکر می کنی هنوز هم کسی به یاد ما هست در سرزمین قلبی؟از ما چه خواهند گفت؟

دختر لبخندی زد و گفت : کاش نباشند.چرا که هیچ چیز ایستا نیست.دلم می خواست بدانم روی سنگ قبرم چه شعری را نوشتند.مرد وکیل لحظه ای سکوت کرد و گفت : شعرها را شاعر ها می نویسند.اما اگر قرار بود قضاوت ها را بنویسند.می نوشتم من تنها یک روز زندگی کردم.

ساعتی که برای اولین بار پدر و مادرم را دیدم.ساعتی که برای اولین بار به مدرسه رفتم و دوست پیدا کردم.ساعتی که دوستم در دستانم جان می داد.ساعتی که عاشق شدم.و ساعتی که برای اولین بار بچه هایم را به من نشان دادند.ساعتی که اولین حقوقم را به مادرم دادم تا به دکتر برود.ساعتی که برای اولین بار قضاوت می کردم و در ساعتی که برای آخرین بار در چشمان خانواده ام نگاه کردم.و ساعتی که حکم بی گناهی یک بی گناه را ثابت کردم.فکر کنم همش می شود 24 ساعت.

ستایش نگاهی به مرد انداخت و گفت : راستی من چند ساعت زندگی کردم.زندگی کجا بود.
مرد وکیل دستان دختر را گرفت و گفت : یه جا خوندم زندگی فقط یه فرصته پس زیاد دنبالش نگرد

-پس فرصتم را من هم از دست دادم.راستی فرصت ها برای چی بود.زندگی کجا متوقف میشه.دلم برای پدر و مادرم تنگ شده .قول داده بودند من رو هرگز تنها نذارند.چقدر بد قول بودند

- خیلی ها در این سرزمین بدقول می شوند.چقدر قول ها هستند که نا تمام می مونند .چقدر انتظار ها و سکوت ها تو دل آدم خراش می زنه.

مرد وکیل و دختر غرق گفتگو بودند که متوجه شدند .مرد عاشق مدتی است که کنار آن ها ایستاده و به صحبت های آنان گوش می کند و اهسته تکرار می کرد : زندگی یک فرصت است.

مرد وکیل از جایش بلند شد و با صدایی بلند فریاد زد ا زندگی دوستت داشتم.و همگی در سکوت غم انگیزی به گریه نشستند.

صدای زنی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد .کابوس ها تمام شد آزاد شدم.دیگر می توانم راه بروم ببینم.
خدایا دوستت دارم.زندگی سلام

مرد وکیل و دختر نگاهی به هم انداختند و مرد عاشق آهسته می گفت : چشم ها و پاها زمانی مرده اند که به سرزمین عشق نمی رسند.

مرد وکیل از جایش بلند شد و به زن خوش آمد گفت و او را دعوت کرد تا به سفر بروند.

زن نگاهی به آنان انداخت و گفت : من هرگز به این سفر نمی آیم.نیازی به راه رفتن نیست.من تا این دنیا بدون راه رفتن و پا و چشم ها آمدم.از کجا معلوم در سرزمین دیگر باز هم بتوانم راه بروم.دلم می خواد اینجا بمانم.شاید این جا هم مرگی داشته باشد برای رفتن به سرزمینی دیگر.راستی جسم هایمان کجاست.

مرد وکیل با لبخند گفت : همان سرزمینی که بودند ما تنها امدیم با کوله بار خاطره.
مرد عاشق گفت : شنیدم هر بلایی که سر جسم ها بیاید روح ها احساس می کنند

دختر یاد گرگ ها و مار افتاد و گفت  نشانه ها ...نشانه ها با ما حرف می زنند.بگذار هر چه می خواهد بشود.خدا قول داده دوباره مثل روز اول زنده شویم.

زن روی شن ها راه رفت و به دریا چشم دوخت.
مرد وکیل و دختر و مرد عاشق به راه خود ادامه دادند.می خواستند به سرزمین خدا بروند.

ادامه داد....




نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها :

یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : الهام نعیمی
ستایش نگاهی به آسمان انداخت.هیچ چیز عوض نشده بود آسمان هنوز آبی بود و با چند تکه ابر سپید تزیین شده بود.نگاهی به زمین انداخت زمین هم تغییر نکرده بود هنوز هم از خاک پوشیده شده بود خاک سرخ و قهوه ای.انگار بعضی چیزها هرگز نغییر نمی کند.انگار قسم خوردند سالها ایستا بمانند.

ستایش نگاهی به شعله های آتش انداخت .آتش گرم بود آنقدر که حرارتش به خوبی روی گونه هایش حس می شدند.ستایش نگاهی به مرد جوان انداخت لبخندی زد و گفت:کبریت پیدا کردی؟

مرد بی آنکه به ستایش نگاهی بیندازد زیر لب گفت : برای روشن کردن آتش همیشه کبریت لازم نداریم.گاهی اوقات کلمه ها بهترین کبریت هستند.کلمه ها هستند که عشق را می آفرینند نفرت را می آفرینند.مادری کافر و پدر ی مومن می شوند.آتش را هم خواهند آفرید.

ستایش  لبخندی زد و گفت :کلمه ها بی گناهند این افکار ماست که هویت می گیرد شکل می گیرد.شاید شما فن روشن کردن آتش را از روستایی ها یاد گرفتی.در دنیا.شاید تو هم یکی از بچه های چادرنشین ها بودی شاید هم از خاطرات کودکی ....

مرد از جایش بلند شد.نزدیک تر آمد دستان ستایش را گرفت.او را از جایش بلند کرد عمیق در چشمانش نگریست لبخندی زد و گفت : من یک بازیگر بودم.بازیگر کلمات.بازیگری که برای تلفظ کلمات پول می گرفت.بازیگری که می دانست کلمه ها چقدر با ارزشند و می شود از کلمه ها سقفی برای یک زن آواره ساخت و میله های زندان را با کلماتش سخت تر از هر فولاد شکنی می شکست و خوب بلد بود با کلمات حکم مرگ را به زندگی بدل سازد.

ستایش نگاهی به چشمان نگران مرد انداخت و با همان لبخند خاصش آهسته گفت : پس تو یک وکیل روستایی هستی.فکر نمی کنم خیلی با تجربه باشی.برای این همه کارها خیلی جوانی.

مرد دستان دختر را محکم در دستانش فشرد  و روی سینه اش گذاشت لبخندی زد و گفت : شاید این جا روستا باشد و شاید تو یک دختر روستایی .اما من چهل سال در دنیا زندگی کردم.چهل سال بازی کردم.خندیدم.روزها عاشق شدم شب ها بازی کردم.هر دقیقه  یک درد را شنیدم و هر ساعت با قلم و کلمات سرنوشت ها را نوشتم.

این جا سن و سال معنا ندارد .این جا و من تو .من و یک دختر بچه هم سن و سالیم.در این سرزمین همه هم سن و سال هستند.به سن ظاهر و دیگر تجربه عقل خطوطی بر پیشانی و دست ها نمی اندازد.اینجا چروک های صورت هنوز لطیف هستند.

ستایش به کفش های مرد خیره شد و گفت :پس زمان متوقف شده .انگار زمان هم ایستا شده است.این جا سرزمین بهتری است.راستی تمام آشنایان ما در این سرزمین هستند.

مرد لبخندی زد و گفت : این جا نه بهشت است نه جهنم.ما در این سرزمین هم از هم جدا می شویم.در این جا هم نباید دل بسته شویم.این جا هم جا می گذاریم شغلمان را  سنمان را همسرمان و حتی بچه هایمان  را...

اما باز هم کوله بار خاطرات روی دوشمان سنگینی خواهد کرد.و این تنها همراه ماست.آشناهای دیروز مفهومی ندارد.پدر برای خود .مادر برای خود .خواهر برادر و حتی بچه هایمان  به دنبال سرزمین خود می روند.رویای خود.ما قصه ی دیروز بودیم .مثل من مثل تو و شاید در سرزمین دیگر هرگز من را نبینی.زندگی ایستا نیست و عاشق از آن رو تاوان می دهد که وابسته به دنیاست.سرگردان و اسیر....

ستایش صورتش را نزدیک مرد برد و در گوش هایش آهسته زمزمه کرد: عاشق و انتظار.عشق زندگی می آفریند و انتظار مرگ.عاشق اسیر نیست .عاشق از تو بیناتر است و تو کور

مرد گونه هایش را به صورت دختر کشید و گفت : می خواهم اسارت را  در این ارواح سرگردان ببینی.شاید که ارواح تنها می توانند یکدیگر را لمس کنند.زیبا تر از زنده ها.

مرد دستان ستایش را محکم گرفت و به راه افتاد و با صدایی بلند فریاد می زد : عشق یعنی اسارت.مرد سریع تر راه می رفت و ستاره مثل عروسک ها به دنبالش راه می رفت .انگار برایش مهم نبود انتهای مسیر کجاست.شاید دیگر روح ها مجازاتی ندارند  و شاید ترسی ندارند چرا که قانون ها تنها برای جسم هاست.

مرد ایستاد .و آهسته در گوش دختر زمزمه کرد بهتر است تنها بروی و اسیر را ببینی.دستانش را رها کرد و او را به زمین انداخت و آهسته از او دور شد.

ستایش از جایش بلند شد بی آنکه دردی را احساس کرده باشد خوب دور برش را نگاه کرد مرد جوانی را دید که گوشه ای نشسته است.مردی سبزه با چشمانی مشکی.ظاهر خیلی خوبی داشت انقدر که ستایش محو زیبایی او شده بود و آهسته نجوا کرد به راستی عاشقان در این سرزمین زیباترینند چرا که تنها به جرم پاکی قلب ها عاشق می شوند و جنس قلبشان بهترین است.

ستایش نزدیک تر رفت مرد همچنان نشسته بود.ستایش کنارش نشست نگاهی به او انداخت و گفت : سلام
مرد سرش را پایین انداخت دستانش را روی سرش گذاشت و با صدای بلند شروع به گریه کردن کرد و گفت : باز هم انتظار .پس مهمان من کی می رسد.خبر دادند باید 50 سال دیگر صبر کنی.او 50 سال دیگر می آید  اما به کدام سرزمین؟

ستایش لبخندی زد و گفت : او به تو قول داده بود به انتظارت بماند.درست مثل افسانه ها و عشق چقدر زیباست.مثل تولد است .از تولد هم زیباتر است .مثل رقص روی ابرها و مثل صدای زیبای گیتار و شاید مثل طلوع و غروب لطیف و مثل موج های خروشان دریا به تو سر می زند.و بر روی ساحل می نویسی دوستت دارم و موج ها می آیند و دست خط تو را پاک می کنند اما تو برای نوشتن قسم خوردی همان طور که دریا برای رفتن و آمدن قسم خورده .

مرد با حالتی بغض گفت : می گویند همه ی آشنایان به این سرزمین نمی آیند یعنی 50 سال دیگر کجا باید دنبالش بگردم.کدام سرزمین.یعنی او مرا خواهد شناخت .من یادم نیست قبلا چه شکلی بودم .حتی شکل او را هم یادم نیست.اما صدایش نفس هایش اسمش و حس قشنگش و نگاهش در وجودم شعله می کشد

ستایش از روی زمین بلند شد و گفت : من هم شنیده ام قرار نیست در هیچ سرزمینی آشنایان را بیابیم مگر عشق برای تو معجزه ای بیافریند .شاید عشق هر سرزمین تنها برای همان سرزمین زیباست .شاید برای همین است که می گویند عشق تاوان بزرگ است و عاشق اسیر است.بلند شو می خواهم با هم نزد خالق عشق برویم و از او بپرسیم با عشق های گم شده مان باید چه کار کنیم.شاید برای عاشقان سرزمینی دگر  باشد.

مرد از جایش بلند شد و گفت : خانه ی خدا را بلدی.کجا باید با او صحبت کنم.شاید من هم همچو موسی و ابراهیم با او سخن گویم.

ستایش لبخندی زد و گفت : در آسمان هاست. همیشه مادرم در قصه ها می گفت هرکی می میره به آسمان ها می ره .سرزمین خدا.باید ما هم به آنجا برویم.اگر هم همدیگر را در سرزمین ها گم کردیم مقصد نهایی آسمان هست .همه به سرزمین اصلی می رویم.به خانه ی خدا.فکر می کنم خیلی راه مانده باشد کاش عالمی بود تا راه را به ما نشان دهد.

مرد جوان لبخندی زد و گفت : چند سال پیش عالمی به دیدنم آمد و از این سفر برایم صحبت کرد.گفت هفت عالم داریم و ما اکنون در عالم سوم هستیم .اما عالم رسیدن به خدا نهمین عالم است که تنها مقربان می رسند.


ستایش لبخندی زد و گفت : اما من تو کتابا خوانده بودم ما از خداییم و به او باز می گردیم .نگران نباش برای رسیدن به خدا تنها ایمان کافی است و عشق.

مرد اشک از گونه هایش جاری شد.دستان ستایش را محکم گرفت و گفت : امروز من و دوستم به سرزمین خدا می روم .شاید روزی به خانه ی خدا رسیدیم.اما نمی خواهم دیگر همه بگویند عاشق اسیر است و یک روح سرگردان.من هم مثل تو و مثل همه به سرزمین خدا می آیم .شاید عشق به همان سرزمین بیاید.همه با هم به خانه ی خدا  می رویم.شاید تا آسمان راه زیادی نمانده باشد.

ستایش دستان مرد را نوازش کرد و به آغوش او رفت .شاید احساس می کرد عاشق شده است.اما می دانست مرد هنوز به جست و جوی عشق سرزمین قبلی می گردد آنهم در این عالم.شاید به عشق گذشته مرد حسادت می کرد.
مرد وکیل هم آمد.حالا آن ها سه نفر بودند.مسافران خانه ی خدا.

همان مسافرانی که در دنیا نمادی به نام کعبه داشتند .برای رسیدن به خدا.اما خانه ی خدا در عالم نهم است جایی که خیلی به خدا نزدیک خواهند شد.جایی که خیلی از بوی انسان دور می شویم و تنها روح خدا در ما می ماند.شاید روح ها هنوز پاک نبودند آن قدر که برای رفتن به آسان بتوانند به آسمان پرواز کنند و به خانه ی خدا بروند.

مرد عاشق و دختر در کنار هم راه می رفتند و وکیل پشت سر ان ها آهسته قدم بر می داشت.مرد وکیل با صدایی آهسته می گفت :فکر نمی کردم روزی با عاشق همسفر شوم.و این نفرین بزرگ زندگی برای من است که با اسیر همسفرم....

ادامه دارد....




نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها :

شنبه 16 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : الهام نعیمی
گیسو های زمان را می بافت .تا که شاید آشفتگی موهایش کمتر جلوه نمایی کند.دستی به موهای بلندش کشید و آن ها را پریشان تر از همیشه  دورش ریخت.نگاهی به آینه انداخت گرد و غبار زیادی روی صورتش نشسته بود انگار کودکی با دستان دودی  صورتش را رنگ زده بود.انگار فقط چشم هایش پاک مانده بود.قدم هایش را کمی آهسته کرد.نگاهی به آسمان انداخت راه زیادی تا آسمان مانده بود.پایش به سنگ  ریزه ای خورد و خراش برداشت.نگاهی به پایش انداخت. دستانش را بر روی انگشت پایش گذاشت حالا دستانش هم با رنگ سرخ نقاشی شده بود.

نگاهی به آسمان انداخت لبخندی زد و از جایش بلند شد.از دور کلبه ای به چشمش خورد.کلبه ها بهانه ی خوبی برای فراموشی مسیر است. گاه رسیدن به  کلبه ای چوبی و  قدیمی  هم برایمان  بزرگ  ترین  آرزو می شود.آسمان از یادش رفته بود تمام آرزویش رسیدن به کلبه شد.قدم هایش تند تر شد.صدای آب و باد همچون زیباترین صدای موسیقی دل نواز ی گوش هایش را لمس می کرد .نگاهی به دور و برش انداخت چشمش به برکه ای افتاد .دختری با چشمانی سبز او را می نگریست صورتی دودی و موهایی پریشان....

دستش را بر روی آب کشید دلش می خواست لطافت آب را لمس کند اما آب خراش بر می داشت.آب را در دستانش مشت کرد و بر صورتش زد .بارها و بارها....تمام غبار ها در دنیای پاک و بی ریای آب پاک می شدند.نگاهی به برکه انداخت و دوباره دستانش را از آب مشت کرد و کمی از آن نوشید.کنار برکه نشست .پاهایش را در برکه گذاشت سرمای آب پاهایش را نوازش می کرد .دستانش با آب بازی می کرد انگار سالها با هم آشنا بودند. سرش را روی زانوان خم شده اش گذاشت و کمی بعد خوابش برد.

وقتی چشمانش را باز کرد هوا کمی تاریک شده بود.انگار چیزی دور پاهایش حلقه شده بود پایش را تکان داد ماری همچو ریسمانی بلند دور پاهایش گره خورده بود.گونه هایش سرخ شد پاهایش شروع به لرزیدن کرد و با صدایی بلند شروع به جیغ کشیدن کرد و پاهایش را به زمین می کوفت سعی کرد دستانش را به سمت مار برد.هاله ای از یک نور دور مار را گرفت آنقدر نورانی که وحشت وجودش را گرفت و مار آرام آرام شکل می باخت وقتی خوب به آب خیره شد انگار خبری از مار نبود.شاید تنها یک کابوس بود از جایش بلند شد و نگاهی به دور و بر انداخت اما هیچ چیز جز برکه نبود.دوباره از دور کلبه را دید.این بار تمام آرزویش رسیدن به کلبه شد.لبخند و اشک در گونه هایش خودنمایی می کرد به سمت کلبه قدم زد و قدم هایش را تند تر می کرد.سربالایی تندی بود هر از گاهی سر می خورد دستش را به شاخه های بلند درختان پرتقال می گرفت و دوباره خودش را به سمت کلبه می کشانید.

ضربان قلبش تند شده بود ایستاد نفس نفس زنان دستش را روی صورتش کشید صورتش خیس بود با قطرات گرم آب و نور و خورشید....

دوباره به مسیر ادامه داد به کلبه رسید.کلبه ای چوبی و قدیمی که با چند قدم می شد به راحتی دور آن چرخید.درش نیمه باز بود.مقابل درب ایستاد ترس عجیبی وجودش را گرفته بود هوا تاریک تر شده بود.پایش را به در کوبید و کمی عقب ایستاد.در با صدایی زمختی در  باز شد دستش را روی در گذاشت نگاهی به داخل انداخت داخل کلبه کوچک و تاریک بود اما خالی بود.وارد کلبه شد انگار تمام ترس ها تنها برای قصه هاست انگار کلبه های قدیمی ترسی ندارند خودش را با این حرف ها دلخوش می کرد.دوباره احساس کرد ریسمانی پاهایش را محکم در آغوش گرفته درست مثل عشق هایی که تنها جای ریسمانش بر روی پاها می ماند و شاید بی صدا دور پاهای ما حلقه زند و بی صدا می رود و شاید در این میان قربانی هم  انتخاب کند و شاید هم کمی رنج و درد بیاورد.

نگاهی به زمین انداخت باز همان مار اما محکم تر از همیشه دور پاهایش حلقه زده بود. چشمانش را بست و سعی پاهایش را آزاد کند و دوباره شروع به جیغ کشیدن کرد اما مار محکم دور پایش  تابیده بود پاهایش پیچ خورد و روی زمین افتاد مار کمی خودش را باز کرد و روی زمین خزید و دوباره همان نور رنگی....

انگار کابوسی بود که هر بار برایش تکرار می شد
کابوسی که نه دلیلی داشت و نه تعبیری و هر از گاهی به او. سر می زد.
گوشه ی کلبه تکه کاغذی افتاده بود نگاهش به تکه کاغذ خیره شد کاغذ را برداشت کمی مچاله و کهنه شده بود .سعی کرد نوشته ی رویش را بخواند .انگار بد خط ترین خط دنیا بود."ستایش امروز در این سرزمین متولد شد.و دیروز در سرزمینی دیگر مرد"
دستانش شروع به لرزش کرد .لرزش دستانش بیشتر شد نگاهی به کف دستانش انداخت با خطوطی کمرنگ نوشته بود ستایش...
نگاهی به دور بر انداخت .انگار هیچ کس نبود .با صدای بلند شروع به گریه کردن کرد.انگار مرگ به سراغ او آمده.اما کی؟
اشک از چشمانش سرازیر شد فریاد زد مادر مادر
اما تنها سکوت کنارش سفره پهن کرده  بود.کمی ان طرف تر را نگاه کرد.یادش افتاد پدر همیشه صدایش را می شنود و به قول داده بود در سختی ها دستانش را بگیرد.فریاد زد پدر پدر....
اما باز هم تنها سکوت بود ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود .یادش افتاد خدا قول داده همیشه کنار ما می ماند فریاد زد.خدا و با صدایی بلند تر گفت خدایا...

اما باز هم سکوت بود نگاهی به دور و بر انداخت از کلبه بیرون امد.برکه و درختان پرتقال همه چیز سر جایشان بودند .به دور بر نگاه کرد تنها یه راه به چشمانش خورد راه باریکی که دور کوه ها حلقه زده بود .

به سمت کوه ها به راه افتاد برف شروع به بارش کرد زیر پاهایش سپید شده بودند و سرمای برف پاهایش را سخت گرفته بود انگار که راه رفتن برای او سخت می شد نگاهش به غریبه ای خورد.مرد جوانی که مشغول درست کردن هیزم بود نزدیک شد و سلام کرد اما مرد به کارش مشغول بود کنارش نشست و با صدایی اهسته به او سلام کرد.مرد بی آن که رویش را برگرداند سعی می کرد آتش درست کند و با صدایی آهسته مرد انگار داشت زمزمه می کرد.سلام.دیروز سلام و امروز بی پایان سلام.

دختر ادامه داد زندگی سلام مرگ سلام.سنگ ها امروز نام من را رسوا ساختند .امروز همه می دادند نام من چیست و تمام یادگاری هایم در خانه جا ماند تمام عشق ها و کودکی هایم.تمام دیروز هایم.آرزوهای فردا .کاش می دونستم راه بازگشت کجاست؟

مرد نگاهی به دختر انداخت لبخندی زد و گفت من بچه هایم را جا گذاشتم.زنم را و تمام قسط های خانه ام را.و قبض های نپرداخته اتوموبیلم.راستی کبریتم را هم جا گذاشتم...

دختر از جایش بلند شد و با صدایی آهسته گفت کاش لااقل من کبریت می آوردم.اما در این جا کسی از سرما نخواهد مرد.کاش خاطراتمان را هم جا می گذاشتیم.به دور و بر نگاهی انداخت و دنبال مسیر می گشت اما تنها راه باریک کنار کوه ها مانده بود.آرام آرام پاهایش را روی زمین کشید فکر می کرد شاید مسیری را پیدا کند که در آن کبریت می فروشند.زندگی می فروشند و شاید هم دیروز را.....

صدای زوزه گرگ ها به گوشش خورد کمی دلش لرزید.شاید اینجا سرزمین زندگانی باشد که گمان می کنند مرده اند و شاید این تنها دلیل ترس از گرگ هاست.

گرگ ها با صدایی نالان تر زوزه می کشیدند .نگاهش به یکی از آن خیره شد.انگار نگاهش برایش خیلی آشنا بود.یادش نمی آمد آن را دیروز کجا دیده در چشمان گربه همسایه و شاید در نگاه یک محکوم به اعدام و شاید هم یکی از دوستانش.دوست نداشت به خاطر بیاورد.گرگ به سمت او آمد نزدیک تر شد.روبه رویش زانو زد و نشست و در چشمان دختر خیره شد انگار منتظر بود دختر با دستانش او را نوازش کند دختری کمی عقب تر رفت.گرگ نگاهی به او انداخت انگار خودش را برای او لوس می کرد.گرگ شروع به لرزیدن کرد دختر دستانش را روی پوست گرم و لطیف گرگ شد طوفانی از برف و کولاک همه جا را پر کرد دختر دستانش را عقب کشید نگاهی به دور بر انداخت خبری از گرگ نبود انگار فقط سایه آدمی در حال دویدن بود....

شاید دوست نداشت دختر او را بشناسد.دختر به راهش ادامه اداد.سرمای کولاک بیشتر شده بود دختر گوشه ای نشست از دور چشمانش به شعله های آتش خورد.خودش را کنار آتش دید انگار مرد توانسته بود آتش را روشن کند.خوبتر نگاه کرده بود مرد جوان بود.سلام کرد.اما انگار مرد یادش نمی آمد.انگار او را نشناخته بود.خورشید آرام آرام آسمان را نوازش کرد و دوباره صبح آمده انگار بدون هیچ نظم و ترتیبی.....

ادامه دارد.....





نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها :



( کل صفحات : 53 )    1   2   3   4   5   6   7   ...