<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/rss">
        <title>love gap</title>
        <description>سلام.این وبلاگ مجموعه ای از رمان ها داستان ها و دلنوشته هایی من  می باشد .که به زودی به صورت کتب تالیفی چاپ خواهد شد.
با تشکر
الهام</description>
        <link>http://shanar.mihanblog.com</link>
       <dc:date>2012-05-21T11:52:24+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/160"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/159"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/158"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/157"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/156"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/155"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/153"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/152"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/151"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/149"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/148"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/144"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/143"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/142"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://shanar.mihanblog.com/post/141"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/160">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-06T09:27:06+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>رمان سفری به مرگ قسمت 3</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/160</link>
        <description>چند ساعتی به زمان ما گذشت اما برای ستایش و وکیل و مرد عاشق زمان مفهمومی نداشت.دختر احساس خستگی کرد.روی تکه سنگی نشست و آهسنه گقت: راستی سفر ما تا به کی انتها خواهد داشت.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد وکیل ایستاد و کنار دختر نشست.عاشق هم کمی ان طرف تر نشست و از دور ان ها را زیر نظر داشت.صدای امواج دریا فضا را پر کرده بود.آن ها کنار ساحل دریا نشسته بودند.دختر از روی تکه سنگ بلند شد و نزدیک مرد عاشق زیبا رفت .مرد عاشق لبخندی زد و روی شن ها نوشت هر روز به انتظارت می نشینم و هر لحظه به یاد تو قلبم می تپد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد وکیل لبخندی زد و گفت : گفتم که عاشق اسیر است.دختر صدف ها از روی زمین جمع کرد و در دستان مرد عاشق ریخت و گفت : عشق در تمام سرزمین هاست.درست مثل صدف ها.مرد عاشق سرش را پایین انداخت و گفت : اما نه برای من از جایش بلند شد و به سمت دریا رفت .نگاهی به دریا انداخت و گفت : من هم مثل تو عاشقم&lt;br&gt;و جلوتر و جلوتر رفت .و سپس در نقطه ای ایستاد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;دختر ایستاده بود و از دور مرد عاشق را نظاره می کرد.ناگهان احساس کرد دستی شانه هایش را لمس می کند.مرد وکیل بود .دختر گفت : کاش او می دانست عشق ایستا نیست و تمام عشق ها زیباست.مرد وکیل مقابلش ایستاد اما هنوز دست هایش روی شانه هایش بود و گفت : کاش تو هم می دانستی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;آن ها روی شن های ساحل کنار هم نشستند .مرد وکیل نگاهی به صدف ها انداخت و گفت: راستی فکر می کنی هنوز هم کسی به یاد ما هست در سرزمین قلبی؟از ما چه خواهند گفت؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;دختر لبخندی زد و گفت : کاش نباشند.چرا که هیچ چیز ایستا نیست.دلم می خواست بدانم روی سنگ قبرم چه شعری را نوشتند.مرد وکیل لحظه ای سکوت کرد و گفت : شعرها را شاعر ها می نویسند.اما اگر قرار بود قضاوت ها را بنویسند.می نوشتم من تنها یک روز زندگی کردم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ساعتی که برای اولین بار پدر و مادرم را دیدم.ساعتی که برای اولین بار به مدرسه رفتم و دوست پیدا کردم.ساعتی که دوستم در دستانم جان می داد.ساعتی که عاشق شدم.و ساعتی که برای اولین بار بچه هایم را به من نشان دادند.ساعتی که اولین حقوقم را به مادرم دادم تا به دکتر برود.ساعتی که برای اولین بار قضاوت می کردم و در ساعتی که برای آخرین بار در چشمان خانواده ام نگاه کردم.و ساعتی که حکم بی گناهی یک بی گناه را ثابت کردم.فکر کنم همش می شود 24 ساعت.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش نگاهی به مرد انداخت و گفت : راستی من چند ساعت زندگی کردم.زندگی کجا بود.&lt;br&gt;مرد وکیل دستان دختر را گرفت و گفت : یه جا خوندم زندگی فقط یه فرصته پس زیاد دنبالش نگرد&lt;br&gt;&lt;br&gt;-پس فرصتم را من هم از دست دادم.راستی فرصت ها برای چی بود.زندگی کجا متوقف میشه.دلم برای پدر و مادرم تنگ شده .قول داده بودند من رو هرگز تنها نذارند.چقدر بد قول بودند&lt;br&gt;&lt;br&gt;- خیلی ها در این سرزمین بدقول می شوند.چقدر قول ها هستند که نا تمام می مونند .چقدر انتظار ها و سکوت ها تو دل آدم خراش می زنه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد وکیل و دختر غرق گفتگو بودند که متوجه شدند .مرد عاشق مدتی است که کنار آن ها ایستاده و به صحبت های آنان گوش می کند و اهسته تکرار می کرد : زندگی یک فرصت است.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد وکیل از جایش بلند شد و با صدایی بلند فریاد زد ا زندگی دوستت داشتم.و همگی در سکوت غم انگیزی به گریه نشستند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;صدای زنی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد .کابوس ها تمام شد آزاد شدم.دیگر می توانم راه بروم ببینم.&lt;br&gt;خدایا دوستت دارم.زندگی سلام&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد وکیل و دختر نگاهی به هم انداختند و مرد عاشق آهسته می گفت : چشم ها و پاها زمانی مرده اند که به سرزمین عشق نمی رسند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد وکیل از جایش بلند شد و به زن خوش آمد گفت و او را دعوت کرد تا به سفر بروند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;زن نگاهی به آنان انداخت و گفت : من هرگز به این سفر نمی آیم.نیازی به راه رفتن نیست.من تا این دنیا بدون راه رفتن و پا و چشم ها آمدم.از کجا معلوم در سرزمین دیگر باز هم بتوانم راه بروم.دلم می خواد اینجا بمانم.شاید این جا هم مرگی داشته باشد برای رفتن به سرزمینی دیگر.راستی جسم هایمان کجاست.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد وکیل با لبخند گفت : همان سرزمینی که بودند ما تنها امدیم با کوله بار خاطره.&lt;br&gt;مرد عاشق گفت : شنیدم هر بلایی که سر جسم ها بیاید روح ها احساس می کنند &lt;br&gt;&lt;br&gt;دختر یاد گرگ ها و مار افتاد و گفت&amp;nbsp; نشانه ها ...نشانه ها با ما حرف می زنند.بگذار هر چه می خواهد بشود.خدا قول داده دوباره مثل روز اول زنده شویم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;زن روی شن ها راه رفت و به دریا چشم دوخت.&lt;br&gt;مرد وکیل و دختر و مرد عاشق به راه خود ادامه دادند.می خواستند به سرزمین خدا بروند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ادامه داد....&lt;br&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/159">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-06T07:35:10+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>رمان سفری به مرگ قسمت 2</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/159</link>
        <description>

ستایش نگاهی به آسمان انداخت.هیچ چیز عوض نشده بود آسمان هنوز آبی بود و با چند تکه ابر سپید تزیین شده بود.نگاهی به زمین انداخت زمین هم تغییر نکرده بود هنوز هم از خاک پوشیده شده بود خاک سرخ و قهوه ای.انگار بعضی چیزها هرگز نغییر نمی کند.&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;انگار قسم خوردند سالها ایستا بمانند.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br&gt;ستایش نگاهی به شعله های آتش انداخت .آتش گرم بود آنقدر که حرارتش به خوبی روی گونه هایش حس می شدند.ستایش نگاهی به مرد جوان انداخت لبخندی زد و گفت:کبریت پیدا کردی؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد بی آنکه به ستایش نگاهی بیندازد زیر لب گفت : برای روشن کردن آتش همیشه کبریت لازم نداریم.گاهی اوقات کلمه ها بهترین کبریت هستند.کلمه ها هستند که عشق را می آفرینند نفرت را می آفرینند.مادری کافر و پدر ی مومن می شوند.آتش را هم خواهند آفرید.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش&amp;nbsp; لبخندی زد و گفت :کلمه ها بی گناهند این افکار ماست که هویت می گیرد شکل می گیرد.شاید شما فن روشن کردن آتش را از روستایی ها یاد گرفتی.در دنیا.شاید تو هم یکی از بچه های چادرنشین ها بودی شاید هم از خاطرات کودکی ....&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد از جایش بلند شد.نزدیک تر آمد دستان ستایش را گرفت.او را از جایش بلند کرد عمیق در چشمانش نگریست لبخندی زد و گفت : من یک بازیگر بودم.بازیگر کلمات.بازیگری که برای تلفظ کلمات پول می گرفت.بازیگری که می دانست کلمه ها چقدر با ارزشند و می شود از کلمه ها سقفی برای یک زن آواره ساخت و میله های زندان را با کلماتش سخت تر از هر فولاد شکنی می شکست و خوب بلد بود با کلمات حکم مرگ را به زندگی بدل سازد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش نگاهی به چشمان نگران مرد انداخت و با همان لبخند خاصش آهسته گفت : پس تو یک وکیل روستایی هستی.فکر نمی کنم خیلی با تجربه باشی.برای این همه کارها خیلی جوانی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد دستان دختر را محکم در دستانش فشرد&amp;nbsp; و روی سینه اش گذاشت لبخندی زد و گفت : شاید این جا روستا باشد و شاید تو یک دختر روستایی .اما من چهل سال در دنیا زندگی کردم.چهل سال بازی کردم.خندیدم.روزها عاشق شدم شب ها بازی کردم.هر دقیقه&amp;nbsp; یک درد را شنیدم و هر ساعت با قلم و کلمات سرنوشت ها را نوشتم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;این جا سن و سال معنا ندارد .این جا و من تو .من و یک دختر بچه هم سن و سالیم.در این سرزمین همه هم سن و سال هستند.به سن ظاهر و دیگر تجربه عقل خطوطی بر پیشانی و دست ها نمی اندازد.اینجا چروک های صورت هنوز لطیف هستند. &lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش به کفش های مرد خیره شد و گفت :پس زمان متوقف شده .انگار زمان هم ایستا شده است.این جا سرزمین بهتری است.راستی تمام آشنایان ما در این سرزمین هستند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد لبخندی زد و گفت : این جا نه بهشت است نه جهنم.ما در این سرزمین هم از هم جدا می شویم.در این جا هم نباید دل بسته شویم.این جا هم جا می گذاریم شغلمان را&amp;nbsp; سنمان را همسرمان و حتی بچه هایمان&amp;nbsp; را...&lt;br&gt;&lt;br&gt;اما باز هم کوله بار خاطرات روی دوشمان سنگینی خواهد کرد.و این تنها همراه ماست.آشناهای دیروز مفهومی ندارد.پدر برای خود .مادر برای خود .خواهر برادر و حتی بچه هایمان&amp;nbsp; به دنبال سرزمین خود می روند.رویای خود.ما قصه ی دیروز بودیم .مثل من مثل تو و شاید در سرزمین دیگر هرگز من را نبینی.زندگی ایستا نیست و عاشق از آن رو تاوان می دهد که وابسته به دنیاست.سرگردان و اسیر....&lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش صورتش را نزدیک مرد برد و در گوش هایش آهسته زمزمه کرد: عاشق و انتظار.عشق زندگی می آفریند و انتظار مرگ.عاشق اسیر نیست .عاشق از تو بیناتر است و تو کور&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد گونه هایش را به صورت دختر کشید و گفت : می خواهم اسارت را&amp;nbsp; در این ارواح سرگردان ببینی.شاید که ارواح تنها می توانند یکدیگر را لمس کنند.زیبا تر از زنده ها.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد دستان ستایش را محکم گرفت و به راه افتاد و با صدایی بلند فریاد می زد : عشق یعنی اسارت.مرد سریع تر راه می رفت و ستاره مثل عروسک ها به دنبالش راه می رفت .انگار برایش مهم نبود انتهای مسیر کجاست.شاید دیگر روح ها مجازاتی ندارند&amp;nbsp; و شاید ترسی ندارند چرا که قانون ها تنها برای جسم هاست.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد ایستاد .و آهسته در گوش دختر زمزمه کرد بهتر است تنها بروی و اسیر را ببینی.دستانش را رها کرد و او را به زمین انداخت و آهسته از او دور شد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش از جایش بلند شد بی آنکه دردی را احساس کرده باشد خوب دور برش را نگاه کرد مرد جوانی را دید که گوشه ای نشسته است.مردی سبزه با چشمانی مشکی.ظاهر خیلی خوبی داشت انقدر که ستایش محو زیبایی او شده بود و آهسته نجوا کرد به راستی عاشقان در این سرزمین زیباترینند چرا که تنها به جرم پاکی قلب ها عاشق می شوند و جنس قلبشان بهترین است.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش نزدیک تر رفت مرد همچنان نشسته بود.ستایش کنارش نشست نگاهی به او انداخت و گفت : سلام&lt;br&gt;مرد سرش را پایین انداخت دستانش را روی سرش گذاشت و با صدای بلند شروع به گریه کردن کرد و گفت : باز هم انتظار .پس مهمان من کی می رسد.خبر دادند باید 50 سال دیگر صبر کنی.او 50 سال دیگر می آید&amp;nbsp; اما به کدام سرزمین؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش لبخندی زد و گفت : او به تو قول داده بود به انتظارت بماند.درست مثل افسانه ها و عشق چقدر زیباست.مثل تولد است .از تولد هم زیباتر است .مثل رقص روی ابرها و مثل صدای زیبای گیتار و شاید مثل طلوع و غروب لطیف و مثل موج های خروشان دریا به تو سر می زند.و بر روی ساحل می نویسی دوستت دارم و موج ها می آیند و دست خط تو را پاک می کنند اما تو برای نوشتن قسم خوردی همان طور که دریا برای رفتن و آمدن قسم خورده .&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد با حالتی بغض گفت : می گویند همه ی آشنایان به این سرزمین نمی آیند یعنی 50 سال دیگر کجا باید دنبالش بگردم.کدام سرزمین.یعنی او مرا خواهد شناخت .من یادم نیست قبلا چه شکلی بودم .حتی شکل او را هم یادم نیست.اما صدایش نفس هایش اسمش و حس قشنگش و نگاهش در وجودم شعله می کشد&lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش از روی زمین بلند شد و گفت : من هم شنیده ام قرار نیست در هیچ سرزمینی آشنایان را بیابیم مگر عشق برای تو معجزه ای بیافریند .شاید عشق هر سرزمین تنها برای همان سرزمین زیباست .شاید برای همین است که می گویند عشق تاوان بزرگ است و عاشق اسیر است.بلند شو می خواهم با هم نزد خالق عشق برویم و از او بپرسیم با عشق های گم شده مان باید چه کار کنیم.شاید برای عاشقان سرزمینی دگر&amp;nbsp; باشد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد از جایش بلند شد و گفت : خانه ی خدا را بلدی.کجا باید با او صحبت کنم.شاید من هم همچو موسی و ابراهیم با او سخن گویم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش لبخندی زد و گفت : در آسمان هاست. همیشه مادرم در قصه ها می گفت هرکی می میره به آسمان ها می ره .سرزمین خدا.باید ما هم به آنجا برویم.اگر هم همدیگر را در سرزمین ها گم کردیم مقصد نهایی آسمان هست .همه به سرزمین اصلی می رویم.به خانه ی خدا.فکر می کنم خیلی راه مانده باشد کاش عالمی بود تا راه را به ما نشان دهد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد جوان لبخندی زد و گفت : چند سال پیش عالمی به دیدنم آمد و از این سفر برایم صحبت کرد.گفت هفت عالم داریم و ما اکنون در عالم سوم هستیم .اما عالم رسیدن به خدا نهمین عالم است که تنها مقربان می رسند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش لبخندی زد و گفت : اما من تو کتابا خوانده بودم ما از خداییم و به او باز می گردیم .نگران نباش برای رسیدن به خدا تنها ایمان کافی است و عشق.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد اشک از گونه هایش جاری شد.دستان ستایش را محکم گرفت و گفت : امروز من و دوستم به سرزمین خدا می روم .شاید روزی به خانه ی خدا رسیدیم.اما نمی خواهم دیگر همه بگویند عاشق اسیر است و یک روح سرگردان.من هم مثل تو و مثل همه به سرزمین خدا می آیم .شاید عشق به همان سرزمین بیاید.همه با هم به خانه ی خدا&amp;nbsp; می رویم.شاید تا آسمان راه زیادی نمانده باشد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ستایش دستان مرد را نوازش کرد و به آغوش او رفت .شاید احساس می کرد عاشق شده است.اما می دانست مرد هنوز به جست و جوی عشق سرزمین قبلی می گردد آنهم در این عالم.شاید به عشق گذشته مرد حسادت می کرد.&lt;br&gt;مرد وکیل هم آمد.حالا آن ها سه نفر بودند.مسافران خانه ی خدا.&lt;br&gt;&lt;br&gt;همان مسافرانی که در دنیا نمادی به نام کعبه داشتند .برای رسیدن به خدا.اما خانه ی خدا در عالم نهم است جایی که خیلی به خدا نزدیک خواهند شد.جایی که خیلی از بوی انسان دور می شویم و تنها روح خدا در ما می ماند.شاید روح ها هنوز پاک نبودند آن قدر که برای رفتن به آسان بتوانند به آسمان پرواز کنند و به خانه ی خدا بروند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد عاشق و دختر در کنار هم راه می رفتند و وکیل پشت سر ان ها آهسته قدم بر می داشت.مرد وکیل با صدایی آهسته می گفت :فکر نمی کردم روزی با عاشق همسفر شوم.و این نفرین بزرگ زندگی برای من است که با اسیر همسفرم....&lt;br&gt;&lt;br&gt;ادامه دارد....&lt;br&gt;






</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/158">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-05T06:01:07+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>رمان سفری به مرگ(قسمت 1)</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/158</link>
        <description>




گیسو های زمان را می بافت .تا که شاید آشفتگی موهایش کمتر جلوه نمایی کند.دستی به موهای بلندش کشید و آن ها را پریشان تر از همیشه&amp;nbsp; دورش ریخت.نگاهی به آینه انداخت گرد و غبار زیادی روی صورتش نشسته بود انگار کودکی با دستان دودی&amp;nbsp; صورتش را رنگ زده بود.انگار فقط چشم هایش پاک مانده بود.قدم هایش را کمی آهسته کرد.نگاهی به آسمان انداخت راه زیادی تا آسمان مانده بود.پایش به سنگ&amp;nbsp; ریزه ای خورد و خراش برداشت.نگاهی به پایش انداخت. دستانش را بر روی انگشت پایش گذاشت حالا دستانش هم با رنگ سرخ نقاشی شده بود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;نگاهی به آسمان انداخت لبخندی زد و از جایش بلند شد.از دور کلبه ای به چشمش خورد.کلبه ها بهانه ی خوبی برای فراموشی مسیر است. گاه رسیدن به&amp;nbsp; کلبه ای چوبی و&amp;nbsp; قدیمی&amp;nbsp; هم برایمان&amp;nbsp; بزرگ&amp;nbsp; ترین&amp;nbsp; آرزو می شود.آسمان از یادش رفته بود تمام آرزویش رسیدن به کلبه شد.قدم هایش تند تر شد.صدای آب و باد همچون زیباترین صدای موسیقی دل نواز ی گوش هایش را لمس می کرد .نگاهی به دور و برش انداخت چشمش به برکه ای افتاد .دختری با چشمانی سبز او را می نگریست صورتی دودی و موهایی پریشان....&lt;br&gt;&lt;br&gt;دستش را بر روی آب کشید دلش می خواست لطافت آب را لمس کند اما آب خراش بر می داشت.آب را در دستانش مشت کرد و بر صورتش زد .بارها و بارها....تمام غبار ها در دنیای پاک و بی ریای آب پاک می شدند.نگاهی به برکه انداخت و دوباره دستانش را از آب مشت کرد و کمی از آن نوشید.کنار برکه نشست .پاهایش را در برکه گذاشت سرمای آب پاهایش را نوازش می کرد .دستانش با آب بازی می کرد انگار سالها با هم آشنا بودند. سرش را روی زانوان خم شده اش گذاشت و کمی بعد خوابش برد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;وقتی چشمانش را باز کرد هوا کمی تاریک شده بود.انگار چیزی دور پاهایش حلقه شده بود پایش را تکان داد ماری همچو ریسمانی بلند دور پاهایش گره خورده بود.گونه هایش سرخ شد پاهایش شروع به لرزیدن کرد و با صدایی بلند شروع به جیغ کشیدن کرد و پاهایش را به زمین می کوفت سعی کرد دستانش را به سمت مار برد.هاله ای از یک نور دور مار را گرفت آنقدر نورانی که وحشت وجودش را گرفت و مار آرام آرام شکل می باخت وقتی خوب به آب خیره شد انگار خبری از مار نبود.شاید تنها یک کابوس بود از جایش بلند شد و نگاهی به دور و بر انداخت اما هیچ چیز جز برکه نبود.دوباره از دور کلبه را دید.این بار تمام آرزویش رسیدن به کلبه شد.لبخند و اشک در گونه هایش خودنمایی می کرد به سمت کلبه قدم زد و قدم هایش را تند تر می کرد.سربالایی تندی بود هر از گاهی سر می خورد دستش را به شاخه های بلند درختان پرتقال می گرفت و دوباره خودش را به سمت کلبه می کشانید.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ضربان قلبش تند شده بود ایستاد نفس نفس زنان دستش را روی صورتش کشید صورتش خیس بود با قطرات گرم آب و نور و خورشید....&lt;br&gt;&lt;br&gt;دوباره به مسیر ادامه داد به کلبه رسید.کلبه ای چوبی و قدیمی که با چند قدم می شد به راحتی دور آن چرخید.درش نیمه باز بود.مقابل درب ایستاد ترس عجیبی وجودش را گرفته بود هوا تاریک تر شده بود.پایش را به در کوبید و کمی عقب ایستاد.در با صدایی زمختی در&amp;nbsp; باز شد دستش را روی در گذاشت نگاهی به داخل انداخت داخل کلبه کوچک و تاریک بود اما خالی بود.وارد کلبه شد انگار تمام ترس ها تنها برای قصه هاست انگار کلبه های قدیمی ترسی ندارند خودش را با این حرف ها دلخوش می کرد.دوباره احساس کرد ریسمانی پاهایش را محکم در آغوش گرفته درست مثل عشق هایی که تنها جای ریسمانش بر روی پاها می ماند و شاید بی صدا دور پاهای ما حلقه زند و بی صدا می رود و شاید در این میان قربانی هم&amp;nbsp; انتخاب کند و شاید هم کمی رنج و درد بیاورد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;نگاهی به زمین انداخت باز همان مار اما محکم تر از همیشه دور پاهایش حلقه زده بود. چشمانش را بست و سعی پاهایش را آزاد کند و دوباره شروع به جیغ کشیدن کرد اما مار محکم دور پایش&amp;nbsp; تابیده بود پاهایش پیچ خورد و روی زمین افتاد مار کمی خودش را باز کرد و روی زمین خزید و دوباره همان نور رنگی....&lt;br&gt;&lt;br&gt;انگار کابوسی بود که هر بار برایش تکرار می شد&lt;br&gt;کابوسی که نه دلیلی داشت و نه تعبیری و هر از گاهی به او. سر می زد.&lt;br&gt;گوشه ی کلبه تکه کاغذی افتاده بود نگاهش به تکه کاغذ خیره شد کاغذ را برداشت کمی مچاله و کهنه شده بود .سعی کرد نوشته ی رویش را بخواند .انگار بد خط ترین خط دنیا بود.&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&quot;ستایش امروز در این سرزمین متولد شد.و دیروز در سرزمینی دیگر مرد&quot;&lt;/span&gt;&lt;br&gt;دستانش شروع به لرزش کرد .لرزش دستانش بیشتر شد نگاهی به کف دستانش انداخت با خطوطی کمرنگ نوشته بود ستایش...&lt;br&gt;نگاهی به دور بر انداخت .انگار هیچ کس نبود .با صدای بلند شروع به گریه کردن کرد.انگار مرگ به سراغ او آمده.اما کی؟&lt;br&gt;اشک از چشمانش سرازیر شد فریاد زد مادر مادر&lt;br&gt;اما تنها سکوت کنارش سفره پهن کرده&amp;nbsp; بود.کمی ان طرف تر را نگاه کرد.یادش افتاد پدر همیشه صدایش را می شنود و به قول داده بود در سختی ها دستانش را بگیرد.فریاد زد پدر پدر....&lt;br&gt;اما باز هم تنها سکوت بود ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود .یادش افتاد خدا قول داده همیشه کنار ما می ماند فریاد زد.خدا و با صدایی بلند تر گفت خدایا...&lt;br&gt;&lt;br&gt;اما باز هم سکوت بود نگاهی به دور و بر انداخت از کلبه بیرون امد.برکه و درختان پرتقال همه چیز سر جایشان بودند .به دور بر نگاه کرد تنها یه راه به چشمانش خورد راه باریکی که دور کوه ها حلقه زده بود .&lt;br&gt;&lt;br&gt;به سمت کوه ها به راه افتاد برف شروع به بارش کرد زیر پاهایش سپید شده بودند و سرمای برف پاهایش را سخت گرفته بود انگار که راه رفتن برای او سخت می شد نگاهش به غریبه ای خورد.مرد جوانی که مشغول درست کردن هیزم بود نزدیک شد و سلام کرد اما مرد به کارش مشغول بود کنارش نشست و با صدایی اهسته به او سلام کرد.مرد بی آن که رویش را برگرداند سعی می کرد آتش درست کند و با صدایی آهسته مرد انگار داشت زمزمه می کرد.سلام.دیروز سلام و امروز بی پایان سلام.&lt;br&gt;&lt;br&gt;دختر ادامه داد زندگی سلام مرگ سلام.سنگ ها امروز نام من را رسوا ساختند .امروز همه می دادند نام من چیست و تمام یادگاری هایم در خانه جا ماند تمام عشق ها و کودکی هایم.تمام دیروز هایم.آرزوهای فردا .کاش می دونستم راه بازگشت کجاست؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد نگاهی به دختر انداخت لبخندی زد و گفت من بچه هایم را جا گذاشتم.زنم را و تمام قسط های خانه ام را.و قبض های نپرداخته اتوموبیلم.راستی کبریتم را هم جا گذاشتم...&lt;br&gt;&lt;br&gt;دختر از جایش بلند شد و با صدایی آهسته گفت کاش لااقل من کبریت می آوردم.اما در این جا کسی از سرما نخواهد مرد.کاش خاطراتمان را هم جا می گذاشتیم.به دور و بر نگاهی انداخت و دنبال مسیر می گشت اما تنها راه باریک کنار کوه ها مانده بود.آرام آرام پاهایش را روی زمین کشید فکر می کرد شاید مسیری را پیدا کند که در آن کبریت می فروشند.زندگی می فروشند و شاید هم دیروز را.....&lt;br&gt;&lt;br&gt;صدای زوزه گرگ ها به گوشش خورد کمی دلش لرزید.شاید اینجا سرزمین زندگانی باشد که گمان می کنند مرده اند و شاید این تنها دلیل ترس از گرگ هاست.&lt;br&gt;&lt;br&gt;گرگ ها با صدایی نالان تر زوزه می کشیدند .نگاهش به یکی از آن خیره شد.انگار نگاهش برایش خیلی آشنا بود.یادش نمی آمد آن را دیروز کجا دیده در چشمان گربه همسایه و شاید در نگاه یک محکوم به اعدام و شاید هم یکی از دوستانش.دوست نداشت به خاطر بیاورد.گرگ به سمت او آمد نزدیک تر شد.روبه رویش زانو زد و نشست و در چشمان دختر خیره شد انگار منتظر بود دختر با دستانش او را نوازش کند دختری کمی عقب تر رفت.گرگ نگاهی به او انداخت انگار خودش را برای او لوس می کرد.گرگ شروع به لرزیدن کرد دختر دستانش را روی پوست گرم و لطیف گرگ شد طوفانی از برف و کولاک همه جا را پر کرد دختر دستانش را عقب کشید نگاهی به دور بر انداخت خبری از گرگ نبود انگار فقط سایه آدمی در حال دویدن بود....&lt;br&gt;&lt;br&gt;شاید دوست نداشت دختر او را بشناسد.دختر به راهش ادامه اداد.سرمای کولاک بیشتر شده بود دختر گوشه ای نشست از دور چشمانش به شعله های آتش خورد.خودش را کنار آتش دید انگار مرد توانسته بود آتش را روشن کند.خوبتر نگاه کرده بود مرد جوان بود.سلام کرد.اما انگار مرد یادش نمی آمد.انگار او را نشناخته بود.خورشید آرام آرام آسمان را نوازش کرد و دوباره صبح آمده انگار بدون هیچ نظم و ترتیبی.....&lt;br&gt;&lt;br&gt;ادامه دارد.....&lt;br&gt;&lt;br&gt;












</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/157">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-02-01T10:13:41+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>آخرین رمان ها</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/157</link>
        <description>&lt;div style=&quot;text-align: center; font-weight: bold;&quot; class=&quot;CenterSid&quot;&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/extrapage/kazhdom&quot;&gt;&lt;img src=&quot;../..http://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/53.gif&quot;&gt;رمان کژدم عشق&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/extrapage/entezar&quot;&gt;&lt;img src=&quot;../..http://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/57.gif&quot;&gt;رمان انتظار شبانه&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/extrapage/khofte&quot;&gt;&lt;img src=&quot;../..http://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/79.gif&quot;&gt;رمان قلب های خفته&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/extrapage/dastan&quot;&gt;شبه رمان ها و داستان های کوتاه&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/extrapage/men&quot;&gt;داستان مرد فروشی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/extrapage/1&quot;&gt;دلنوشته های قدیمی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;



</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/156">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-02-01T10:06:07+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>ارابه خدا</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/156</link>
        <description>



&lt;p&gt;مسافران می آیند و می روند .در عبور از جاده ای که بی انتهایی اش تو را 
فریب خواهد داد.و زمان می گذرد همچو ثانیه هایی رقصنده که پایکوبی انان تو 
را به خواب خوش زندگی فرو می برد ودوباره خدا بر روی ارابه اش نشسته است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدا
 بر روی ابر ها سفر می کند ارابه خدا سپید مثل هر روز به خانه ها سر می زند
 برخی را همراه خود به سرزمینش می برد و برخی هنوز باید به انتظار بشینند &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و
 مانند کودکان غرق در بازی های دنیا می شوی آن قدر سرگرم می شوی که نمی 
دانی زمان چگونه گذر می کند و عمر بی رحمانه دست تو را می گیرد و به سوی 
زندگی می کشاند و هرگز ساعت شماری به تو نخواهد گفت چند ثانیه برای تو باقی
 خواهد ماند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و خدا هنوز آرام نشسته است و تنها سکوت بر زمین جاری می 
شود آن قدر گاهی زندگی ساکت است که هرگز طوفان هایش را باور نمی کنی و دوست
 داری آن را تنها یک خواب تصور کنی اما زندگی همچنان جاری است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و آدم ها در صف های بی انتهایی ایستادند و هرگز کسی نمی داند&amp;nbsp; مهمان بعدی خدا کیست .شاید تو و شاید من و شاید همه با هم برویم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انسان
 ها راه می روند می نشینند و می خنند شاید روزی دستان تو را به گرمی فشار 
دهند و روزی بر تو سیلی زنند شاید روزی اشک های تو را پاک کنند و شاید همان
 لحظه در دل بر تو بخندند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و هرگز نمی دانی کدام چشم ها به رنگ حقیقت 
است و کدام صدا از میان قلب جاری گشته است و میان انسان ها گم می شوی آن 
قدر که نمی دانی خودت کجا ایستادی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانی باید منتظر بشینی و سکوت کنی و یا فریاد بزنی &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانی ها اشک ها حقیقت است یا گریه ها&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حتی نمی دانی داستان مهمانی از چه قرار است و هیچ کس از مهمانی باز نگشته است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی
 هم خدا با ارابه اش به زمین می آید و برایمان مهمانی کوچ می آورد قول می 
گیرد تا آنان را بزرگ کنیم لبخند می زنیم دستانشان را محکم می گیریم در 
حالی که نمی دانیم فردا چه کسی به مهمانی می آید&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و چه کسی به مهمانی می رود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زمین پر از سفره های مهمانی است برای همه ی مهمانی ها خرج می دهند باز هم خدا با ارابه اش از سرزمین ما می گذرد...&lt;/p&gt;




</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/155">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-01-31T09:34:53+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>داستان آتشکده شیطان . قربانی انسان و فریاد خدا</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/155</link>
        <description>
&lt;p&gt;سیاهی&amp;nbsp;ها زمین را پر کرده بود و در ازدحام دوده های سیاه انسانیت آدم ها نفس می کشیدند و دست در دست شیطان پایکوبی&amp;nbsp; می کردند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا در آسمان ها قدم می زد انگار برای بشریت نگران بود انگار تنها خدا دلش برای بنده ها می سوخت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردم دودهای سیاه را حس می کردند و انگار پیرمرد ها و پیرزن ها هم شیطان را از یاد برده بودند و شیطان دست در دست کودکان پایکوبی می کرد و حلقه کوچک دستان او رشد می کرد مانند درختانی حجیم،آدم خوارهایی که رشد می کردند مانند گل هایی که زیبایی انان تو را فریب می داد و روزی در حجم زیبایی آنان ذره ذره خورده می شدی و عمر اینگونه انسان را در آغوش می گیرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا نگاهی به زمین انداخت سطل هایی را در دست فزشتگان قرار داد فرشته ها نگاهی به سطل ها انداختند و تنها در سطل های خدا سپیدی بود انگار قرار بود سپیدی ها را سیاهی ها بپوشاند و شاید این تنها آرزوی خدا بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و شاید او که سیاهی را آفرید و سپیدی را در قلب آن قرار دادفرشته ها بر روی ابر نشستند و سطل ها را بر روی زمین خالی کردند و دانه های سپید برف متولد شد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و سپیدی ها مانند باران بر روی زمین جاری شدند اما سیاهی ها هنوز پیدا بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرشته ها باز نزد خدا رفتند و دوباره سطل هایشان را از سپیدی ها پر کردند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زمین پوشده از برف می شد انگار انسان ها به آسمان خیره شده باشند دستان شیطان یخ زده بود و انگار لمس دستان سرد شیطان انگشتان آنان را منجمد می ساخت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردم به سقف ها هجوم کردند و انگار از این همه سپیدی می ترسیدند و شاید سرما تنها بهانه ی آنان بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آتش ها را روشن کردند اما سپیدی ها باز هم بر سر انان می بارید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا در آسمان روی یکی از ابر ها نشست کمی قهوه نوشید و انگار دیگر خدا نگران نبود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا با نگاهی مهربان به زمین خیره شده بودو تنها در میان ابر ها رقص و پایکوبی بود و فرشته ها دانه های سپید برف رابه یکدیگر پرت می کردند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیطان نگاهی به اطراف انداخت و قرار شد تمام دنیا را هیزم سازند آتشی روشن کنند که هرگز سپیدی نتواند در گوشه ای از آسمان متولد شود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیطان می خندید و مردم را صدا می زد مردم دستان او را گرفتند و قرار شد هیزم ها را روشن سازند &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عده ای برای جمع آوری هیزم ها جمع شدند اما انگار هیزم ها کافی نبودانگار هیزم ها برای سوختن کم بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و شعله های آتش به زودی خاموش می شد قرار شد انسان ها جمع شوند برخی خانه هایشان را آوردند و به آتش&amp;nbsp; هدیه دادند وقتی تمام جنگل ها را سوزاندند و قرار شد تمام درخت ها را ازریشه بکنند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیطان قول داد بعد از روشن کردن آتش جشن بزرگی بر پا کند و درخت ها یکی یکی قطع می شدند و خانه ها یکی پس از دیگری در آتش می سوخت اما انگار باز هم برف می بارید و شعله های آتش رو به خاموشی بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیطان سراسیمه نگاهی به اطراف انداخت و فریاد زد برای خوشبختی باید عده ای قربانی شوند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردم به اطراف نگاهی انداختند و دست های یکدیگر را کشان کشان می گرفتند و به سوی آتش می کشاندند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه های کوچک فریاد می کشیدند و انگار از هجوم این همه آتش وحشت داشتنداما انگار کسی نگران این هجوم بزرگ آتش نبود.زن ها جیغ می کشیدند اما دنیا اینگونه بود قرار بود اول بچه ها قربانی شوند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انگار آن ها ارزشی نداشتند و بهترین قربانی آنان بودند شیطان می رقصید و مردم دست می زدند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انگار تنها آرزوی بزرگ آنان&amp;nbsp; دیدار شعله های آتش بود آتش آنان را شیفته ساخته بود زمین از بچه ها خالی شد مردم نگاهی به اطراف انداختند و شیطان نگاهی به زمین انداخت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نگاه دختری در چشمانش گره خورد شیطان لبخندی زد مردم دستان دختر را گرفتند و پس از کودکان او اولین قربانی شد و به زودی اولین دختر قربانی شد انگار دختر های دیگر را هم می آوردند و آنش قربانگاه دختران گشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما هنوز مردم لبخند می زدند دست می زدند و پایکوبی می کردند و دانه های کوچک برف هنوز می باریدو به زودی آب می شدند و شعله های آتش رو به خاموشی بود مردم به تمام زمین سرزدند و دختر های قربانی به پایان رسید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردم دور شیطان جمع شدند نگاهی به شیطان انداختند شیطان لبخندی زد و شیطان در میان آنان قدم می زد انگار قرار بود او تنها برای دیگران فکر کنند و فریاد زد باز هم باید قربانی داد قرار نیست شعله های آتش خاموش شود خوشبختی تنها در هجوم این شعله هاست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیطان دستان زنی را گرفت و او اولین قربانی زن گشت زن نگاهی به شیطان انداخت زن لبخندی زد و گفت قرار است ملکه زیبایی را به آتش بکشند همان را که سال هاست برای تو کار می کند و دوستان تو را افزوده می ساخت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما انگار گوش های مردم را پر کرده باشند انگار هیچ کس صدای او را نمی شنیدشیطان او را به آتش انداخت و مردم پس از او به دنبال زن ها می گشتند و قرار شد تمام آنان نیز قربانی شوند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیطان فریاد می کشید دست می زد و می رقصید و مردم کنار او سرود می خواندند خدا از روی صندلی بلند شد فجان قهوه اش را گوشه ای گذاشت و مردم را صدا زد اما انگار گوش های آنان نمی شنید و خدا غم را صدا زد و غم گفت تنها باید برای بشر گریست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و باران از آسمان ها جاری شد و زمین را پوشاند اما انگار اشک ها هم گاهی نمی توانند دل های سخت را رام سازند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و انگار هنوز هم به فکر روشن نگاه داشتن شعله های آتش هستند و زن ها را یکی پس از دیگری قربانی می ساختند و باران تنها می بارید و خدا مردم را باز هم صدا زد اما شیطان با صدای بلند تری آواز می خواند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و مردم صدای زیبای شیطان را در گوش هایشان پر کردند دست می زدند و می رقصیدند و مردم باز هم آتش را در آغوش کشیدند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زمان می گذشت روز ها می آمدند و شب ها می رفتند و هر روز قربانی ها بیشتر می گشت و تنها باران می بارید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و زن ها تمام شدند و مردم به هر سو نگاه می کردند شیطان نگاهی به جوان ها انداخت هنوز چند پسر جوان مانده بودند شیطان دست انان را گرفت و فریاد زد آیا هنوز هم به خوشبختی ایمان دارید؟ و مردم فریاد زدند :آری ی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و قرار شد آنان قربانی بعدی باشند پیرمرد ها دست می زدند و می رقصیدند و آخرین قربانی ها باقی مانده بودند اما باز هم شیطان دست می زد و قرار بود شعله های آتش هرگز خاموش نگردد تمام زمین از آتش پوشیده شده بود &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا نگاهی به زمین انداخت و دوباره مردم&amp;nbsp; را صدا زد اما هیچ کس صدای خدا را نمی شنید حتی آنان که در آتش می سوختند جواب خدا را نمی دادند انگار آنان نیز تنها صدای شیطان را می شنیدند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و قربانی های پسر نیز تمام شد و مردم هنوز پایکوبی می کردند و شیطان این بار نگاهش در چشمان پیرزنی گره خورد و قرار شد آنان قربانی بعدی باشند و به زودی شعله های آتش عمیق تر گشت و باز هم تنها شعله های آتش زمین را می پوشاند &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و خدا فریاد می زد خدا فرشتگان را صدا زد و قرار شد همه با هم فریاد زنند اما انگار صدای شیطان هر لحظه بلند تر می گشت و مردم تنها دست می زدند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و سرانجام قربانی پیرزن ها به پایان رسید و تنها پیر مرد ها باقی ماندند انگار شیطان تنها آنان را باقی گذاشته بود آن ها یکدیگر را برای قربانی شدن هول می دادند و انگار قرار نبود هرگز نوبت به خودشان برسد و انگار آدم ها هرگز خدا را نخواهند دید و شیطان دستان او را می گرفت و به سوی آتش می کشید و آن ها یکدیگر را در آتش قربانی می ساختند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگر تقریبا تمام پیرمرد ها تمام شده بود خدا فریاد می کشید اما باز هم گوش ها سنگین شده بود و دوده های آتش چشم هایشان را کور ساخته بود و گوش هایشان را گنگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیطان زمین را جستجو کرد تا آخرین نفر را نیز قربانی سازد تمام زمین از انسان ها خالی شده بود و تنها آدم های مرده بر روی آن قدم می زدند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زمان می گذشت و تقریبا شیطان تمام زمین را گشته بود دیگر همه قربانی شده بودند شیطان لبخندی زد گوشه ای نشست و قرار شد چند دقیقه ای را با آرامش چرتی زند وقتی شیطان چشمانش را باز کرد باز هم هجوم مردم در کنار او لبخند می زدند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیطان گمان می کرد این تنها یک کابوس است و شاید تنها فقط یک خواب تیره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیطان چشمانش را مالید اما دوباره زمین از آدم ها پر گشته بود و شعله های آتش خاموش گشته بود شیطان جلوتر آمد و پرسید این چطور ممکن است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیرمردی جلوتر آمد لبخندی زد و گفت من تنها بازمانده آتش بودم وقتی که تو خوابت برد من هنوز زنده بودم وقتی صدای تو خاموش شد من صدای خدا را شنیدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر صدای خدا بلند بود نگاهی به خدا انداختم و گفتم چرا فریاد می کشی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و خدا گفت در حالی که تو صدای آهسته و ضعیف شیطان را می شنیدی من برای نجات شما فریاد می کشیدم و انگار شما نمی خواستید بشنوید من خدا را صدا زدم و خدا لبخندی زد و آتش خاموش گشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و دوباره خدا لبخندی زد و دوباره انسان متولد گشت در همان لحظه های کوتاه خواب تو ،من خدا را پیدا کردم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال ها گذشت و مردم آن قصه ی قدیمی را فراموش کردند و دوباره شیطان با همان حلقه ی کوچک آتش گوشه ای نشسته و فریاد می زد همراه من باشید و مردم او را دیدند و خدا باز هم آنان را صدا می زد.&lt;/p&gt;

</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/153">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-10-26T06:15:46+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>لینک رمان ها</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/153</link>
        <description>
&lt;h2 id=&quot;posttitle&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://elham6061.blogfa.com/post-6.aspx&quot;&gt;رمان انتظار شبانه&lt;/a&gt;&lt;/h2&gt;&lt;br&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/152&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت آخر&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/151&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت نوزدهم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/149&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت هجدهم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/148&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت هفدهم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/144&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت شانزدهم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/143&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت پانزدهم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/142&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت چهاردهم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/141&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت سیزدهم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/140&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت دوازدهم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/139&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت دهم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/138&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت یازدهم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/136&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت نهم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/135&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت هشتم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/134&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت هفتم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/133&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت ششم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/132&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت پنجم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/130&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت چهارم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/129&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت سوم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/128&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت دوم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;li-Sid&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/127&quot;&gt;انتظار شبانه قسمت اول&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;h2 id=&quot;posttitle&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://elham6061.blogfa.com/post-1.aspx&quot;&gt;رمان کژدم عشق&lt;/a&gt;&lt;/h2&gt;






&lt;div class=&quot;CenterSid&quot;&gt;&lt;table class=&quot;grid&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr id=&quot;post-126&quot; class=&quot;alternate&quot;&gt;&lt;td&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/126&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل آخر&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-125&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/125&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل پنجم بخش ششم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-124&quot; class=&quot;alternate&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/124&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل پنجم بخش پنجم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-123&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/123&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل پنجم بخش چهارم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-122&quot; class=&quot;alternate&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/122&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل پنجم بخش سوم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-121&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/121&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل پنجم بخش دوم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-119&quot; class=&quot;alternate&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/119&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل پنجم بخش اول&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-117&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/117&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل چهارم بخش ششم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-116&quot; class=&quot;alternate&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/116&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل چهارم بخش پنجم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-112&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/112&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل چهارم بخش چهارم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-111&quot; class=&quot;alternate&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/111&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل چهارم بخش سوم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-109&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/109&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل چهارم بخش دوم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-108&quot; class=&quot;alternate&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/108&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل چهارم بخش اول&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-107&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/107&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل سوم بخش چهارم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-102&quot; class=&quot;alternate&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/102&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل سوم بخش سوم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-101&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/101&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل سوم بخش دوم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-100&quot; class=&quot;alternate&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/100&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل سوم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-99&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/99&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل دوم&lt;/a&gt;			&lt;br&gt;
					&lt;/td&gt;
		&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
		&lt;td&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;
		&lt;tr id=&quot;post-98&quot; class=&quot;alternate&quot;&gt;
		&lt;td&gt;
			&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/98&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کژدم عشق فصل اول&lt;/a&gt;			&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;h2 id=&quot;posttitle&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://elham6061.blogfa.com/post-4.aspx&quot;&gt;داستان مرد فروشی&lt;/a&gt;&lt;/h2&gt;


&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/95&quot;&gt;مرد فروشی(داستان واقعی)قسمت اول&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/96&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/96&quot;&gt;مرد فروشی(داستان واقعی)قسمت دوم&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/97&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/97&quot;&gt;مرد فروشی(داستان واقعی)قسمت سوم&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;h2 id=&quot;posttitle&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://elham6061.blogfa.com/post-5.aspx&quot;&gt;رمان قلب های خفته&lt;/a&gt;&lt;/h2&gt;

&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/1&quot;&gt;قلب های خفته (قسمت اول...دهم)&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/94&quot;&gt;قلب های خفته قسمت یازدهم&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/strong&gt;&lt;h2 id=&quot;posttitle&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://elham6061.blogfa.com/post-2.aspx&quot;&gt;شبه رمان ها و داستان های کوتاه&lt;/a&gt;&lt;/h2&gt;

&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/80&quot;&gt;برف رحمت خدا بر زمین بود&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/70&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/70&quot;&gt;بهترین باش&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/60&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/60&quot;&gt;پاسخ عشق&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/59&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/59&quot;&gt;عشق در پارک&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/58&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/58&quot;&gt;قرارداد ابلیس&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/6&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/6&quot;&gt;داستان مجسمه های سفالین&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/5&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/5&quot;&gt;داستان بازی نان ندارد&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/4&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/4&quot;&gt;داستان قصه شب &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/2&quot;&gt;داستان تقسیم عشق&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/47&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/47&quot;&gt;اسب  ابلق&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/31&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/31&quot;&gt;بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/10&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/10&quot;&gt;عابر بازیگر&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/8&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/8&quot;&gt;قاب عکس و مادر&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/7&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shanar.mihanblog.com/post/7&quot;&gt;کابوس مرگ روح&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;




</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/152">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-10-25T05:16:17+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>انتظار شبانه قسمت آخر</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/152</link>
        <description>مریم اون روز ساعت ها در خیابان قدم می زد.کوله بار عشق روی دوشش سنگینی می کرد.انگار عشق سنگین ترین بار دنیاست که روی شونه آدم ها می شینه و اما هیچ کس نمی تونه بفهمه چه کوله بار سنگینی روی شونت هست انگار جز خودت هیچکی نمی تونه این کوله بار رو ببینه&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم دلش لبریز از کلی حرف ها بود.اما می دونست هیچکی این قدر وقت نداره تا بتونه به حرف های اون گوش کنه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم گوشه ای از خیابون نشست .نگاهی به آسمان انداخت و گفت : خدا من خیلی تنهام .من این کوله بار عشق تمام داراییمه.اما هیچ کس اونو نمی خواد.خدایا کاش یکی بیاد و این کوله بار رو از من بدزده&lt;br&gt;&lt;br&gt;اشک از روی گونه هاش لبریز شد و با صدایی آهسته می گفت: خدایا من خیلی فقیرم.من فقط عشق رو دارم فقط عشق...&lt;br&gt;&lt;br&gt;سرش را روی پایش گذاشت .متوجه حضور یک نفر شد سرش را از روی پایش برداشت یک پسر بچه سیب سرخی مقابلش گرفته بود.مریم سیب رو از دست اون گرفت لبخندی زد و گفت: مرسی پسرم.اسمت چیه؟اما اون پسر سکوت کرده بود و می خندید&lt;br&gt;&lt;br&gt;خانمی دوان دوان به سمت او اومد و نفس زنان گفت : این بچه کر و لاله به من اشاره کرد این سیب رو به شما بده اما من متوجه نشدم .حالا خودش امومده اینجا .ترسیدم گم شده باشه&lt;br&gt;علی صبر می کردی با هم می رفتیم منو ترسوندی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم با شنیدن اسم علی اشک روی گونه هاش لبریز شد.اشک های داغی که خیلی تلخ بود.مریم دست اون پسر بچه رو گرفت و گفت : مرسی و بعد سرش را روی شونه ی پسر گذاشت و شروع به گریه کردن کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;صورتش را مقابل پسر برد و گفت : تو از تمام اون مرد هایی که حرف می زنند مهربون تری.توحرف نمی زنی اما به نگاهت هم عمل می کنی.من عاشق آدم هایی بودم که حرف می زدند اما خودشون گوشی برای شنیدن کلمه ها نداشتند.تو به فکر می بودی وقتی سرم روی پاهام بود و هرگز صورتم رو ندیده بودی...&lt;br&gt;&lt;br&gt;صورت پسرک را نوازش کرد و گفت : کاش بدونی تو بزرگترین مردی هستی که من تاحالا دیدم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم&amp;nbsp; همراه اون پسر رفت.مریم داستان ما حالا پرستار مرد ها و زن های بزرگی مثل علی&amp;nbsp; هست.اون کوله بار عشقش رو با اون بچه ها تقسیم کرد و حالا اون همیشه فریاد می زنه من خیلی ثروتمندم.من عشق رو دارم...&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم داستان ما دیگه به انتظار&amp;nbsp; عشق هایی نیست که صبح می آیند و شب ها فقط از اون ها یک انتظار می مونه&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;پایان&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;در پایان از تمام دوستانی که که این داستان رو خوندند تشکر می کنم و به خاطر اشکالات تایپی و ضعیف بودن متن این داستان و طولانی شدنش&amp;nbsp; عذر می کنم و دوست دارم نظرات خوبتون را راجع به این داستان بدونم...


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/151">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-10-25T04:57:04+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>انتظار شبانه قسمت نوزدهم</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/151</link>
        <description>سرنوشت دفتر زندگی را تند تند ورق می زد و انگار&amp;nbsp; لباس سرنوشت به سرعت بافته می شد&lt;br&gt;مریم گوشه ی اتاق نشته بود و صورت دختر بچه ای را نقاشی می کرد .و غرق در نگاه معصومانه دختر بود که سام صدایش زد:مریم نقاشیت خیلی قشنگه&lt;br&gt;مریم سرش را به سمت سام برگرداند لبخندی زد و گفت : دلم می خواست هیچ وقت بزرگ نمی شدم.&lt;br&gt;سام کنار مریم نشست لبخندی زد و گفت : به خاطر تمام بچه بودن هات دوستت دارم&lt;br&gt;بعد با صدایی آهسته گفت : دلم هوای خونه ی بچگی هامو کرده .خاطرات قدیمی&lt;br&gt;مریم نگاهی به او انداخت و گفت : خاطره ها نیازی به خونه ندارند چون همیشه در دل آدم ها زنده می مونه..&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام دستانش را روی سزش گذاشت . گفت : کاش می تونستم اون خونه رو از اون پیرمرد لعنتی پس بگیرم&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم لبخندی زد و گفت : اگه این آرزوی تو باشه تو رو به آرزوت می رسونم&lt;br&gt;مریم&amp;nbsp; به سمت در رفت و به سام گفت : امیدوارم بتونم ازش پس بگیرم&lt;br&gt;سام لبخندی زد و نگاهی به مریم انداخت و سرش را رزوی پاهاش گذاشت&lt;br&gt;&lt;br&gt;سکوت سردی تمام خانه را گرفت.سام به خواب رفته بود انگار که دوست نداشت از خواب بیدار شود.دقیقه ها روی صفحه ساعت می رقصیدند اما انگار در دل سام رخت می شستند.سام سرش را از روی پایش برداشت نگاهی به ساعت انداخت.تقریبا غروب شده بود اما مریم هنوز برنگشته بود. نقاشی مریم را از روی زمین برداشت و انگار او هم در نگاه کوکانه نقاشی غرق شده بود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;صدای در انگار او را از رویای زیبایی بیرون آورد.مریم بود.خیلی اشفته بود .مریم بدون اینکه حرفی بزنه سمت آشپزخونه رفت در یخچال را باز کرد و سرش را داخل هوای خنک یخچال برد و شروع به گریه کردن کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام جلوتر اومد و اهسته پرسید:چته مریم؟.&lt;br&gt;مریم نگاهی به او انداخت و گفت : ما بازی رو باختیم.اون بازم برنده شود.&lt;br&gt;مریم سرش را روی شانه ی سام گذاشت و هق هق کنان گفت :&lt;br&gt;وقتی رسیدم اونجا فقط یه تیکه کاغذ بود.اون مره بود.رفته بود تنهای تنها.هیچی با خودش نبرده بود.به خدا هیچی نبرده بود سام.می دونی سام با دیدن اون کاغذ دلم لرزید.از خودم بدم اومد .آدم هاغ وقتی می میرند تنها می رن وحتی عشق رو هم نمی توننند همراهشون ببرن.من و تو برای خونه ای می جنگیدیم که اصلا مال&amp;nbsp; ما نبود.دنیا مال هیچکی نیست.همه تنها می رن .به خدا همه تنها می رن...&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام&amp;nbsp; ساکت بود و هیچی نمی گفت .مریم دوباره گفت:سام دیگه خسته شدم از این همه بازی.دلم می خواد خودم باشم.دلم نمی خوام این همه عشق رو تو وجود خودم بکشم.نمی خوام .این آخرین چیزی که دارم عشق تمام دارایی منه.من فقیرترین&amp;nbsp; آدم روی زمینم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام اون رو محکم تر در بغل گرفت&amp;nbsp; و گفت : آروم باش عزیزم.من همین جام&lt;br&gt;مریم که انگار آروم شده بود گفت : نه .من نمی تونم عاشق هیچ مرد دیگه ای بشم.بعد از علی من مردم.می خواستم با تو باشم.می خواستم عاشقت باشم.اما دلم خبری از عشق برام نمی یاره.هر قدر مرا محکم تر در آغوش می گیری بیشتر احساس تنهایی می کنم&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام دلم می خواد پرواز کنم&lt;br&gt;دلم می خواد زندگی کنم&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام صورتش را مقابل مریم برد و گفت: تو دنبال چی هستی؟مردی که هیچ وقت نمی تونه عاشقت باشه؟&lt;br&gt;مریم با صدایی آهسته گفت : دلم می خواد با کوله بار عشق برم.شاید توی دنیا جایی باشه که یه نفر منتظر این عشق باشه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام مریم را بوسید.اشک های روی گونه های اون را پاک کرد&lt;br&gt;مریم سرش را پایین انداخت و گفت : سام باید زندگی کنی با حقیقت ها.سام ما فقط یک بار به دنیا می آییم&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام&amp;nbsp; به چشم های مریم زل زده بود و اونو محکم گرفته بود.&lt;br&gt;مریم خودش را از آغوش سام بیرون کشید و به سمت درب رفت و با صدایی آهسته گفت : به خاطر همه چیز ممنونم.به خاطر تمام روزهایی که سعی کردی تنهاییم رو پر کنی. و مرا ببخش که نتونستم از این کوله بار عشق به تو هدیه بدم...&lt;br&gt;&lt;br&gt;ادامه دارد...


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/149">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-10-17T05:10:20+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>انتظار شبانه قسمت هجدهم</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/149</link>
        <description>سام با صدای آهسته گفت تو ماشین منتظرتم و با سرعت به سمت ماشین رفت.مریم سرش را پایین اانداخته بود انگار راه رفتن برایش خیلی سخت بود.آهسته قدم می زد و به سمت ماشین رفت.&lt;br&gt;&lt;br&gt;چند دقیقه اول سکوت سنگینی هوای ماشین رو لبریز کرده بود.مریم نگاهی به سام ا نداخت و کارت را از جیبش بیرون اورد.و روی داشبرد ماشین گذاشت و با صدایی آهسته گفت : فکر نمی کردم به خاطر این ناراحت بشی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام نگاهی به مریم انداخت و گفت : نه ناراحت نیستم.دلم برات می سوزه.خیلی زود هر حرفی رو باور می میکنی.&lt;br&gt;مریم نگاهی به سام انداخت و گفت : خب آخه منم آدمم.احساسات دارم.من که هنوز کاری نکردم.خب...&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام با لحنی تند گفت : نه خواهش می کنم بفرمایید.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم&amp;nbsp; سکوت کرد و به شیشه پنجره ماشین خیره شد که سام با صدایی آهسته گفت : مینا هم درست مثل تو بود.اما این احساسات براش گران تمام شد و حالا به خاطرش...&lt;br&gt;مریم نگاهی به سام انداخت و گفت : راستی این مینا خانم همسرت بود؟&lt;br&gt;سام لبخندی زد و سکوت کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم با صدایی آهسته گفت: ببخشید اگه دوست نداری نگو.آخه&amp;nbsp; خب برام جالب بود بدونم این مینا خانم.&lt;br&gt;سام بغض گلویش را گرفت و گفت : مینا خواهرم بود&lt;br&gt;مریم نگاهی به او انداخت و گفت : ببخشید مثل اینکه ناراحتت کردم.&lt;br&gt;سام با لحنی گرم گفت : نه عزیزم.خب اون همیشه توی ذهنم هست.وقتی داشت جون می داد خودم تو بیمارستان بالا سرش بودم.اون به خاطر یکی از همین عشق های دروغی قربانی شد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم سکوت کرد و چند لحظه بعد گفت: قربانی ؟&lt;br&gt;سام&amp;nbsp; ماشین را متوقف کرد نگاهی به مریم انداخت.در چشمانش خیره شد و گفت : اون خودکش کرد.بعد سرش رو روی فرمان گذاشت و با صدایی آهسته گریه می کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;زمان به سختی می گذشت.مریم انگار به خاطر پرسیدن سوال پشیمان شده بود.نگاهی به سام انداخت انگار سام دوست نداشت سرش را از روی فرمان بردارد. .مریم با صدایی لزران گفت : نمی خواستم تولدت رو خراب کنم.خب ببخشید من نباید با کنجکاوی اذیتت می کردم.من...&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام سرش را از روی فرمان برداشت و دوباره به مریم خیره شد.مریم سرش را پایین انداخت .اما&amp;nbsp; هنوز سنگینی نگاه سام را روی صورتش احساس می کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام با صدایی آهسته گفت : حالا باید جریمه بدی؟&lt;br&gt;مریم نگاهی به او انداخت و گفت : چه جریمه ای؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام ادامه داد:&amp;nbsp; راجع به خودت بگو.دوست دارم بیشتر راجع به تو بدونم.اون روز تو رستوران چرا اینقدر ناراحت بودی.اصلا تو واقعا کی هستی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم سرش را پایین انداخت و گفت : مریم فقط همین&lt;br&gt;سام دستانش را جلوتر برد .دستان مریم را لمس کرد و گفت : از من نترس هر چی که هست بهم بگو.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم&amp;nbsp; اشک در چشمانش جاری شد و با صدایی آهسته گفت : اون روز روز عروسیم بود.قرار بود همسر دوم یکی از دوست های ناپدری ام بشم.آخه خرج من و مادرم با اون بود.اون هم به جز یه معتاد هیچی نبود.مادرم&amp;nbsp; رو به هرکاری وادار می کرد.حتی منو.تا روزی که جریان این ازدواج پیش اومد.نمی تونستم این کار رو بکنم&lt;br&gt;&lt;br&gt;و با صدایی بلند شروع به گریه کردن کرد و دوباره گفت : آخه پدرم هم به خاطر اون زن دوم هیچ وقت نیومد زنش رو دخترش رو ببینه.من نمی خواستم مثل اون زنه باشم.اون روز فرار کردم.دوست داشتم از تو دنیا محو بشم اما ...&lt;br&gt;سام از ماشین پیاده شد .&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم که انگار بغض چند ساله اش ترکیده باشد شروع به گریه کردن نمود.چند دقیقه ای گذشت تا مریم آروم شد.سام سوار ماشین شد و ضبط ماشین را روشن کرد.لبخندی به مریم زد و گفت : کار درستی رو انجام دادی.تو از بین بد و بد تر مجبور بودی یکی رو انتخاب کنی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;انگار عشق زندگی هر دوی ما رو ویران کرده.بعد لبخندی زد و گفت : دوست داری با هم بریم خونه ی دوستم؟ آدم متفاوتیه؟یه روزنامه نگار جنجالی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم لبخندی زد و گفت : باشه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم که انگار هنوز ناراحت بود اشک بی اختیار در چشمانش می غلتید.سام لبخندی زد و گفت : حق نداری اینجوری روز تولدم رو خراب کنی.مقابل ساختمانی ایستاد.از ماشین پیاده شد و گفت : اینم خونه ی دوستم.راستی اون یکمی متفاوته.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم لبخندی زد و از ماشین پیاده شد.ساختمان نوسازی بود.مریم سرش را بالا برد تا طبقه ها را بشمارد.سام لبخندی زد و گفت : مثل ابنکه هنوز عادت قدیمی ات را فراموش نکردی.اینجا 5 طبقه هست.من قبلا شمردم.&lt;br&gt;مریم سرش را پایین انداخت و به سمت ساختمان رفت .درب اصلی ساختمان باز بود.سام نگاهی به مریم انداخت و گفت : بهتره بریم و غافلگیرش کنیم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;وقتی وارد ساختمان شدند .سام نگاهی به پله انداخت و گفت یاد روز اولی افتادم که باید 17 طبقه رو می اومدی.اما نگران نباش خانه ی دوستم طبقه دومه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;وقتی به طبقه دوم رسیدند سام سه بار به در کوبید.مرد جوانی با موهایی نامرتب و ظاهری شولیده کنار درب اومد با دیدن سام لبخندی زد و گفت : سلام صفحه حوادث چه طوری؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام نگاهی به مریم انداخت .مرد جوان که با دیدن مریم کمی شوکه شده بود بی اختیار در را بست.مریم با تعجب نگاهی به سام انداخت و سام گفت : گفتم که آدم عجیبیه نگران نباش الان می یاد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;چند دقیقه ای گذشت .&amp;nbsp; مرد جوان در را باز کرد .انگار ظاهرش کمی مرتب شده بود و با&amp;nbsp; لحنی ناراحت گفت : ببخشید.تقصیره سامه.آخه باید با من هماهنگ می کرد.سام نگاهی به مرد انداخت و گفت : نمی خواین برین کنار .یعنی ما بریم؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد&amp;nbsp; که انگار کمی هول شده بود گفت : نه نه خواهش می کنم بفرمایید.البته ببخشید خانه یه کم نامرتبه.&lt;br&gt;وقتی وارد خانه شدند روی زمین پر بود از کاغذ های مچاله.ظرف غذایی روی میز بود که انگار مال دیشب بود.خرده های غذا روی میز ریخته بود.مرد با عجله میز را تمیز می کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی به صندلی انداخت روی هر کدام از آن ها یک تکه لباس افتاده بود.به سمت صندلی ها رفت.لباس ها از روی آنها برداشت و به سام داد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام لبخندی زد و لباس ها را به مرد جوان داد.&lt;br&gt;چند لحظه بعد مرد جوان با سه فنجان قهوه وارد اتاق شد .قهوه ها را روی میز گذاشت و گفت : خب شما نمی خواین خودتون معرفی کنی؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت : من مریمم&lt;br&gt;مرد جوان لبخندی زد و گفت : من هم سالاری هستم.روزنامه نگار مشهور روزنامه ... منو نمی شناسید؟!&lt;br&gt;مریم سرش را پایین اداخت و سکوت کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد جوان ادامه داد اولین باره که می بینم سام با یه دختر میاد اینجا.حتما تو براش خیلی مهم بودی.&lt;br&gt;سام که انگار کمی هول شده بود گفت : ایشون مریم خانم هستن.یکی از آشناهای دورمون.یعنی یکی از دوست های خواهرم بودند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد سرش را پایین انداخت و مشغول قهوه خوردن شد.چند لحظه بعد گوشی مرد زنگ خورد .مرد نگاهی به شماره گوشی انداخت و آن را خاموش کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام نگاهی به مرد انداخت و گفت : هنوز هم همون عادت قدیمی.تو که اونا رو نمی خوای چرا براشون رول عاشقی رو بازی می کنی؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد جوان با لخندی گفت : خب برای زندگی آینده نیاز به تجربه دارم.می دونی تقصیر من نیست اونها نباید اینقدر زود وابسته بشوند.نمی دونم&amp;nbsp; البته قصد جسارت به مریم خانم نباشه ولی این خانم ها ظرف 3 چهار جلسه سریع به آدم علاقه مند می شوند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;بعد گوشی اش را روشن کرد و گفت : اگه درست حساب کنم در هر ماه 15 نفر عاشق من می شوند.خب حق بدید من بی تقصیرم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت خب شما هم یک بازیگر خوب هستی.&lt;br&gt;مرد سکوت کرد سام از روی صندلی بلند شد یکی از کاغذ های مچاله را از روی زمین برداشت.انگار مرد جوان یادش رفته بود همه را جمع کند و شروع به خواندن نمود: عزیزم این هشتمین نامه ای است که برایت می نویسم.کاش می دانستی سقوط از ارتفاع عشق چقدر سخت است .تا اخرین لحظه عمر به یادت می مانم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم از جایش بلند شد کاغذ را از سام گرفت و با دقت آن را خواند.&lt;br&gt;مرد جوان لبخندی زد و گفت : خب ماهی 100 تا از این نامه ها هم پستچی برام می یاره.گفتم تقصیر من نیست.آخه این دختر ها یکم افکارشون قدیمیه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی به سام انداخت و با صدایی آهسته گفت : فکر می کنم بهتر باشه بریم.&lt;br&gt;سام نگاهی به او انداخت و با هم از ساختمان خارج شدند.مرد جوان به بدرقه آنان آمد لبخندی زد و گفت : مریم خانم امیدوارم بازم این سعادت رو داشته باشم که خانم زیبایی مثل شما به کلبه حقیرانه من سر بزنه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم سرش را پایین انداخت و به سرعت از پله ها پایین رفت.&lt;br&gt;وقتی به ماشین رسیدند مریم خیلی عصبی بود که سام با لبخندی گفت : یعنی فکر می کنی از خواننده مورد علاقه ات&amp;nbsp; هم بدتر بود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاه تندی به او انداخت سکوت کرده بود و حرفی نمی زد .چند دقیقه بعد سام مقابل ورودی یک پارک ایستاد.نگاهی به مریم انداخت و گفت : دوست داشتم بعضی چیزها را با چشم خودت ببنی؟فقط همین.می خواستم بهتر بتونی باور کنی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;وقتی وارد پارک شدند .پارک نمای خیلی جالبی داشت.انگار که با آب و آتش تزیین شده باشد وفواره های آب به خوبی پارک را پر کرده بود.و اآتش نمای زیبایی به آن داده بود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;روی یکی از صندلی های پارک نشستند.مریم سرش را روی شانه سام گذاشت و با صدایی آهسته گفت : ما نمی تونیم از همه آدم ها انتقام بگیریم.مهم نیست که فرشته باشم یا.من نمی تونم ذات آدم ها رو عوض کنم.من برای فرشته بودن خیلی ساده هستم.دوست داشتم تو شهری متولد بشم که آدم هاش برای بد بودن اینقدر به خودشون احساس غرور نکنند.سام موهای مریم را نوازش می کرد و گفت :کاش هرگز به دنیا نمی اومدیم.ما برای این زمان متولد نشدیم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ادامه دارد....&lt;br&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/148">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-10-17T03:58:35+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>انتظار شبانه قسمت هفدهم</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/148</link>
        <description>مریم سرش را روی میز گذاشته بود و به اتفاقات دیشب فکر می کرد.نگاه پیرمرد تنها نگاهی بود که در ذهنش تداعی می شد.وقتی سرش را از روی میز برداشت سام با نگاهی عمیق و مهربان به او چشم دوخته بود .سیب سرخی در دست داشت و با آن بازی می کرد.مریم لبخندی زد به سیب خیره شد.سام سیب را روی میز غلتاند و گفت:این یک سیب سرخ و خوش رنگ است.اینقدر زیبا که هرگز دوست نداری آن را گاز بزنی بعد سیب را در دستانش گرفت و با حالتی ناراحت گفت : فقط چند لکه سیاه زیبایی اش را خراب کردند.سیب لک دار ....کی باورش می شه ین سیب یه روز خیلی سرخ و خوشرنگ بوده.نگاهی به مریم انداخت و گفت فکر می کنی آدم ها هم مثل این سیب لک دارند!یعنی یه روزی اون ها هم فقط خوب بودند.؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم سکوت کرد و سرش را پایین انداخته بود.که سام با لبخند تمسخر آمیزی گفت :مهم نیست.می خوام امشب شما رو به جشن کوچیکم دعوت کنم.مریم نگاهی به سام انداخت و گفت :چه جشنی؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام از روی صندلی بلند شد.یک لیوان آب از یخچال برداشت و گفت :جشن تولد.&lt;br&gt;مریم لبخندی زد و گفت : تو واقعا به فکر جشن تولدی.راسته که می گویند مرد ها همیشه یه بچه هستند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام لبخندی زد و به مریم گفت :توی پارکینگ منتظرتم .امیدوارم از اون خانم هایی نباشی که آماده شدنش یه صبح تا شب طول بکشه.&lt;br&gt;مریم لبخندی زد و سرش را تکان داد و گفت : امیدوارم اینطور نباشه.&lt;br&gt;....&lt;br&gt;مریم به سمت کمد اتاق رفت.برای اولین بار بود که دوست داشت زیبا ترین لباس دنیا را بپوشد.دوست داشت داخل کمد زیباترین لباس ها باشد.خودش را دلداری می داد که حتما داخل کمد لباسی مناسب او هست.زیر لب آهسته گفت : خب دختری که عکسش روی پرده اتاق نقاشی شده حتما&amp;nbsp; لباس های خیلی زیبایی هم داره.&lt;br&gt;&lt;br&gt;درب کمد را باز کرد.درست فکر کرده بود&amp;nbsp; لباس های خیلی زیبایی داخل کمد چیده شده بود.انگار هزاران لباس داخل کمد چیده شده بود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;روسری های نو و رنگی .مانتو هایی که نظیر آن ها را تا به حال ندیده بود.پیراهن و شلوار های مارک دار و طبقه پایین که با کفش های زیبایی پر شده بود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم مانتو سبز خوشرنگی که با سنگ های آبی تزیین شده بود رابرداشت.روسری سپیدی که یا گل هایی کوچک آبی تزیین شده بودند&amp;nbsp; را روی سرش انداخت.&lt;br&gt;&lt;br&gt;نزدیک آیینه رفت به تصویر آینه خیره شد .خیلی زیبا شده بود .لبخندی زد و با صدایی آهسته گفت:مینا خانم ممنونم..&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام سراسیمه وارد خانه شد و گفت : یادم رفت کلید ماشین را ببرم .مریم از اتاق بیرون اومد .سام نگاهی به او انداخت .انگار که ماتش برده باشد لبخندی زد و گفت : خیلی خوشگل شدی.&lt;br&gt;بعد بالحنی آهسته تر ادامه داد درست مثل مینا...&lt;br&gt;....&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم به پنجره شیشیه ای ماشین خیره شده بود . غرق در نگاه به شهر شده بود که سام ظبط ماشین را روشن کرد.موسیقی ملایمی بود .اما سام اون روز خیلی خوشحال بود .مریم نگاهی به سام انداخت و گفت :راستی یادم رفت بگم تولدت مبارک.سام لبخندی زد و گفت : دیگه دیر شد.باید جریمه بدی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم لبخندی زد ناگاه لبخند از روی صورتش پاک شد و با صدایی آهسته گفت : متولدین مرداد همیشه جریمه های سختی از آدم می گیرند.انگار یادم رفته بود که به خودم قول دادم هیچ مردادی رو باور نکنم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام با صدایی بلند شروع به خندیدن نمود و گفت : به خدا من تقصری ندارم.آخه آدم ها که خودشون ماه تولدشون رو انتخاب نمی کنند .راستی تو متولد چه ماهی هستی؟&lt;br&gt;مریم لبخندی زد و گفت:آذر.&lt;br&gt;سام زیر لب گفت :آذر ماه تولد فرشته ها....&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام اتومبیل را متوقف کرد و گفت :فکر نمی کنم جلوتر جایی برای پارک باشه .دوست داری بریم بستنی بخوریم؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی به مغازه روبه رو انداخت .مغازه خیلی شلوغ بود سرش را پایین انداخت و گفت: بستنی را هرجا می شه خورد .اما من شلوغی رو دوست ندارم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام به صورت مریم خیره شد.سکوت کرد .انگار که ماتش برده باشد .بعد از چند لحظه گفت : همین جا منتظر بمون زود بر می گردم و به سمت مغازه رفت.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم از ماشین پیاده شد.هوای ماشین خیلی دم داشت.به ماشین تکیه داد بود و به خیابان و آدم ها چشم دوخته بود .انگار برای مادرش دل تنگ شده بود غم خاصی چهره اش را پوشانده بود که متوجه نگاهی سنگینی بر روی صورتش شد .سرش را بالا برد نگاهی به رو به رو انداخت .علی به او چشم دوخته بود.دختری که کنار او ایستاده بود با دیدن مریم کمی ناراحت شد و با لحنی تند گفت : فکر می کنی دختر های تو خیوبون عاشقت هستند؟نه بنده خدا اونا زن هایی هستند که دنبال یه شوهر برا خودشون می گردند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی به زن انداخت .سکوت کرده بود و بغض سنگینی گلویش را فشار می داد که دختر ادامه داد :خانم دیر رسیدی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;علی دست دختر را کشید و باهم به سمت ساختمان کنسرت رفتند.مریم سکوت کرده بود و اشک بی اختیار از چشمانش جاری می شد .چند لحظه بعد سام مقابلش ایستاد .نگاهی به مریم انداخت و گفت : خانم بستنی میل دارید؟&lt;br&gt;مریم لبخندی زد و بستنی را از سام گرفت.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام نگاه مهربانی به مریم انداخت و گفت : خب جشنمون تازه شروع شده.و با هم به سمت سالن کنسرت رفتند.داخل سالن تاریک بود فقط چند نو رنگی رنگی کم عمق به چشم می خورد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;وقتی به سالن رسیدند .سالن خیلی شلوغ بود.دختر ها جیغ می کشیدند و دست می زدند بعضی پسرها انگار مست بودند و کارهای عجیبی از خودشان نشان می دادند.&lt;br&gt;مریم انگار غرق در دنیای آن ها شده بود که سام صدایش زد.خب صندلی ما هم همین جاست.&lt;br&gt;&lt;br&gt;چند دقیقه بعد مراسم شروع شد و سام بالخندی گفت : نگاه کن این همه مراسم فقط به خاطر منه و بعد دستش را پشت صندلی مریم گذاشت.مریم خودش را کمی جمع کرد و با لحنی آهسته گفت : تنهایی رو بیشتر دوست دارم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سام دستش را از روی صندلی برداشت انگار مراسم خیلی خسته کننده بود .انگار صدای جیغ و همهمه بیشتر از صدای خواننده به گوش می رسید.&lt;br&gt;&lt;br&gt;بعد از پایان مراسم سام حتی یک کلمه هم با مریم حرف نزد دستش را در جیبش فرو برده بود و سکوت کرده بود.مریم هم انگار اصلا دوست نداشت صحبت کند.سام ایستاد کتش را در آورد و به مریم داد و با صدایی آهسته گفت : بر می گردم همین جا منتظرم بمون.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم گوشه ای از سالن ایستاد که صدای مردی را شنید.انگار داشت او را صدا می زد.به سمت صدا برگشت .مرد جلوتر آمد .مریم نگاهی به او انداخت .چهره ی مرد برایش&amp;nbsp; خیلی آشنا بود .اما انگار نمی خواست باور کند .با صدایی آهسته گفت : شما همون خواننده ای هستید که الان ...؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد نگاهی به مریم انداخت و گفت : منتظر همسرتون هستید؟&lt;br&gt;مریم صورتش کمی سرخ شد.لحظه ای سکوت کرد و با صدایی آهسته گفت : نه نه .همسرم نه.خب...&lt;br&gt;&lt;br&gt;که مرد لبخندی زد و گفت : خب اشکالی نداره.جوونیه دیگه.خوبه آدم باید برا خودش دوست هم داشته باشه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.مردی کارتی از جیب کتش بیرون آورد .شماره ای روی نوشت و به مریم داد .مریم با تعجب نگاهی به او انداخت که مرد ادامه داد: تو تمام سالن خودنمایی می کردی.برای چند لحظه غرق در نگاه به تو شده بودم.درست مثل فرشته ها خوشگلی.کاش فرشته من بودی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم سکوت کرده بود نگاهی به دور و بر انداخت .وقتی سرش را برگرداند مرد از او دور شده بود .کارت را در جیبش گذاشت .لبخندی زد و احساس غرور می کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;انگار غرق در رویا شده بود که سام صدایش زد: خوبی ؟&lt;br&gt;مریم نگاهی به سام انداخت و با صدایی لرزان گفت : آره آره چه زود برگشتی.&lt;br&gt;سام جلوتر آمد و گفت : حرف هاشو باور نکن.&lt;br&gt;مریم نگاهی به اون انداخت و گفت : چه حرفی؟&lt;br&gt;سام لبخندی زد و گفت : هیچی....&lt;br&gt;مریم که انگار خیلی خجالت کشیده بود سکوت کرد و هیچی نگفت.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ادامه دارد....&lt;br&gt;&lt;br&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/144">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-10-05T14:15:52+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>انتظار شبانه قسمت شانزدهم</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/144</link>
        <description>
&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;انگار یک نفر نبض زمان را
گرفته بود و صدای ضربان نبض های زمان آن قدر زیاد بود که انگار هیچ وقفه ای را نمی
پذیرفت.مریم سکوت کرده بود و به آینه خیره شده بود.انگار فقط دوست داشت تنهایی اش
را با آینه تقسیم کند .شاید آینه تنها همدمی باشد که همیشه می توان بی پرده با او
سخن گفت شاید آینه تنها دوست صیمی روح است که آن قدر صبور است که&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حتی با شکستن دل شیشه اش باز هم می توانی صدایش
زنی و او با همان لبخند همیشگی به تو خواهد نگریست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;سام گوشه ای ایستاده بود و
آنقدر نگاهش سنگین بود که مریم سنگینی نگاهش را بر گونه اش لمس می کرد.سام دستانش
را در جیبش فرو برده بود و گاهی هم موهای آتشفته اش را مرتب می کرد.انگار تمام
دلهره ها را یکجا مهمانی می داد.سام نگاهی به ساعت انداخت تفریبا نیمه شب بود .مریم
کلید ها را روی میز گذاشت لبخندی زد و با صدایی آهسته گفت : بزرگ ترین انتقام دنیا
عشق است. شاید بزرگترین و سخت ترین سیلی عشق باشد که همواره دوست داری رنج سیلی را
تحمل کنی و باز هم عاشق باشی.فکر نمی کنم انتقامی بهتر از عشق وجود داشته باشد.سام
سرش را پایین انداخت .لحظه ای در چشمان مریم خیره شد و به فکر فرو رفت.به سمت تراس
رفت&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دستانش را بر روی میله های تراس گذاشت
و به زمین خیره شد.چند دقیقه ای گذشت .سام با صدایی آهسته زیر لب زمزمه می کرد:
عشق..لعنت بر عشق&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;مریم کلید را از روی
میز برداشت و به سمت درب&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;رفت که سام صدایش زد و گفت : پس باید کمی بیشتر
بازی کنی.فرشته ها ماموریت دارند....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;عقربه های زمان شروع
به دویدن کردند .آن قدر سریع می دویدندکه انگار قرار بود دنیا به زودی به پایان
برسد.وقتی مریم چشم هایش را باز کرد مقابل پیرمرد نشسته بود.پیرمرد لبخند می زد و
غرق در نگاه به مریم شده بود.مریم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;فنجان
قهوه را روی میز گذاشت .و با سکوت عجیبی به چشمان پیرمرد خیره شد.پیرمرد که چهره
اش گلگون گشته بود.نیش خندی زد و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;با صدایی
لرزان گفت : آپارتمان زیبایی داری.اینجا تنها زندگی می کنی؟مریم سرش را پایین
انداخت چند لحظه ای سکوت کرد .ازروی کاناپه بلند شد و به سمت گوشه ای از اتاق که
با گلدان هایی با گل های رز تزئین شده بود رفت.یکی از رز های سرخ را بیرون آورد و
با صدایی آهسته گفت :عشق تنها دلیل زندگی من بود.تنها دلیل لبخندها .وقتی که عشق
مرا فراموش کرد انگار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;روی جاده ی زندگی سر
خوردم و آن قدر محکم زمین خوردم که هنوز&lt;span&gt;&amp;nbsp;
&lt;/span&gt;هم استخوان هایم شکسته است و از راه رفتن می ترسم.خیلی سخته وفتی بخوای با
احساساتت بجنگی .اما خب نمی شه قانون زندگی را تغییر داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;پیرمرد از روی
کاناپه بلند شد به سمت مریم رفت نگاهی به او انداخت و گفت : اما من ناجی عشق
هستم.می خوام ناجی تو باشم.و تنها مسافر به سرزمین احساس تو.مریم لبخندی زد نگاهی
به ساعتش انداخت و گفت : فکر می کنم بهتر باشه زودتر بری. آخه برادرم تا چند دقیقه
ی دیگه بر می گرده.پیرمرد دستانش را جلو برد تا دستان مریم را بگیرد مریم دستانش
را عقب کشید .لبخندی زد .دستش را روی پیشانی اش گذاشت صورتش کمی سرخ شده بود دوست
داشت سیلی محکمی بر صورت پیرمرد بزند .اما سعی کرد آهسته لبخند بزند به سمت درب
رفت شاخه گلی که در دست داشت به پیرمرد داد و در را باز کرد و گوشه ای ایستاد و
گفت :دوست داشتم بیشتر با هم باشیم .اما گفتم که برادرم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;پیرمرد دستی به سر
تاسش کشید سرش را پایین انداخت به سمت کاناپه رفت کتش را از روی کاناپه برداشت و
به سمت درب رفت.نگاهی به مریم انداخت صورتش را جلوتر برد سعی کرد به مریم نزدیک
شود.مریم خودش را عقب کشید لبخندی زد و گفت : بهتره که زودتر بری .این چیزیه که من
می خوام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;پیرمرد لبخندی زد و
آرام دستش را روی گونه ی مریم کشید و گفت : یه روزی می فهمی که من چقدر دوستت
داشتم من همیشه تو زندگی تنها بودم هیچ کس عاشقم نبود .اما همیشه تصمیم داشتم اگه یه
روز عشق واقعی رو پیدا کردم تمام دنیا را زیر پاهاش بریزم.مریم که کمی عصبی شده
بود نگاهی به پیرمرد انداخت و نگاهی به بیرون درانداخت و با لبخندی تلخ به پیرمرد
خیره شده بود.پیرمرد سرش را پایین انداخت و خداحافظی کرد.وقتی مریم در را بست اشک
از چشمانش سرازیر شدند .حس عجیبی پیدا کرده بود.انگار چهره ی علی برایش زنده می
شد.زانوهایش شل شد آرام به در تکیه داده بود و گریه می کرد.نگاهی به دور و بر
انداخت احساس می کرد در دنیا گم شده و انگار هیچ کس دوست نداشت او را پیدا کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;مریم سرمای عجیبی را
احساس کرد به سمت اتاق رفت .پتویی که روی تخت افتاده بود را برداشت دورش پیچید
گوشه ای از اتاق مقابل تراس نشسته بود .انگار چشمانش سرخ شده بود .به تراس زل زده
بود .بعد از چند ساعت او گوشه ای از اتاق خوابش برد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;فردا صبح دوباره سام
به دیدن او آمد وقتی مریم ماجرای دیشب را برای سام تعریف می کرد .سام به مریم زل
زده بود و با چهره ای نگران و ناراحت به حرف های او گوش می داد .سام پس از پایان
صحبت های مریم آهسته گفت :اگه دوست نداری ادامه نده.من نمی خوام به خاطر خودخواهی
من تو زجر بکشی.من دنیا توی سرم خراب می شه اگه بفهمم یه نفر داره به خاطر من زجر
می کشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;مریم لبخند می زد و
می گفت : کاش این فرشته بتونه حداقل یه بار به آدم ها بفهمونه از عشق تا هوس راه زیادی
هست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;سام سرش را پایین
انداخت و سکوت کرد.وقتی مریم صدایش می زد انگار صدای او را نمی شنید انگار در
افکارش غرق شده باشد که مریم گفت : راستی می دونی اون پسر داره یا نه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;سام با حالت تعجی و
عصبی به مریم خیره شد و گفت : برای چی می خوای؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;مریم لبخندی زد و
گفت : خب شنیدی پسرها شیبه پدرها می شوند .می خوام بدونم اون الان چه کار می کنه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;سام سرش را پایین
انداخت و با صدایی لرزان گفت :لازم نیست بدونی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;مریم نگاهی به سام
انداخت و گفت:وقتی اون زندگی مادرت رو بهم ریخت تنها پدرت قربانی هوس های اون نبود
.تو هم کنارش زجر کشیدی.من فقط می خواستم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;که سام از روی صندلی
بلند شد و با صدایی بلند فریاد زد : مریم خواهش می کنم .کافیه دیگه .فقط خودش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;مریم سرش را پایین
انداخت و سکوت کرد .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; &quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;ادامه دارد......&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; &quot; lang=&quot;EN&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;






</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/143">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-10-03T05:20:43+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>انتظار شبانه قسمت پانزدهم</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/143</link>
        <description>&lt;div&gt;شهر مثل همیشه در هجوم قدم ها و نگاه ها به سختی نفس می کشید و آرام به عابر ها خیره می شد و آرام تر از همیشه سکوت کرده بود.شاید شهر هم از این همه دروغ یخ &amp;nbsp;بسته بود و دیگر جرات اعتراضی نداشت.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم از اتومبیل دودی رنگی پیاده شد.نگاهی به داخل اتومبیل انداخت سام لبخندی به او زد .دست تکان داد و آرام دور شد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم نگاهی به دور و بر انداخت .انگار زمان متوقف شده بود و سایه ها همراه آدم ها بر صندلی راحتی تکیه داده بودند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ساختمانی تجاری سرخ رنگی از دور خودنمایی می کرد.با تابلویی بزرگی که انگار نماد یک موسسه بود.مریم آهسته وارد ساختمان شد .ساختمان پر بود از صدای همهمه ی بچه ها.انگار زندگی دوباره در دریای پرخروش همچو موج های بی قراری به سونامی نشسته بود.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;صدای کفش های زنانه مریم تنها صدایی که بود که در گوشش زمزمه می شد.انگار تنها به همین صدا ایمان آورده بود.صدای قدم های خودش.قدم هایی که همیشه او را همراهی خواهند کرد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;گوشه ی راهرو مقابل یکی از درب ها ایستاد.عکس را از جیبش بیرون آورد.نگاهی به عکس انداخت.عکس پیرمردی بود &amp;nbsp;پنجاه و چند ساله&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;عکس را در جیبش گذاشت و و آهسته با دو انگشت به در کوبید.صدایی نیامد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم درب را باز کرد و داخل اتاق شد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پیرمرد گوشه ای از اتاق روی یکی از صندلی ها نشسته بود و خانم میان سالی روبرویش نشسته بود و خیلی گرم با او گفت و گو می کرد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;با دیدن مریم زن لحظه ای سکوت کرد &amp;nbsp;سرش را پایین انداخت و از اتاق خارج شد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چند لحظه بعد پیرمرد نگاهی به مریم انداخت .لبخندی عمیق بر صورتش جاری شد و چهره اش گلگون گشت.از روی صندلی بلند شد جلوتر آمد یکی از صندلی ها را جلوتر کشید ( به نشانه ی احترام ) و مریم را برای نشستن در مقابلش دعوت نمود مریم لبخندی زد و بر روی صندلی نشست.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت : نیاز به همکار ندارید؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پیرمرد لبخندی زد و گفت : چرا که نه!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;در همین لحظه مردی وارد اتاق شد.با چهره ای آشفته و موهایی نامرتب .جلوتر آمد و گفت : انقدر عصابم خرده که نمی دونم چه جوری باید برگردم خونه.حالا شما یه سفارشی کنید.شاید همکاراتون به نیرو نیاز داشته باشندو(اشک در چشمانش مرد جاری شد)پیرمرد سرش را تکان داد و گفت : به چند جای دیگر سر بزنید.بالاخره خدا روزی رسان است.از دست ما کاری بر نمی آید.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;و مرد از اتاق خارج شد.مریم نگاهی به پیرمرد انداخت.پیرمرد سرش را پایین انداخت و با صدایی آهسته گفت : خب خدا روزی رسونه دیگه....&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.سردرد عجیبی را احساس کرد .پیرمرد برگه ای را از داخل کشوی میزیش بیرون آورد و شماره ای روی آن نوشت و به مریم داد و گفت : برای همکاری بیشتر با من تماس بگیرید.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم کارت را از دستان پیرمرد گرفت .نگاهی به او انداخت و گفت : امشب ساعت 8 &amp;nbsp;کافی شاپ سر خیابان منتظرم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پیرمرد گونه هایش سرخ شدند لبخندی زد و گفت : حتما&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;و مریم دوباره به استقبال جاده و قدم هایش رفت.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بچه ها هنوز سرگرم بازی بودند و چشم هایشان هنوز آن قدر بزرگ نبود تا تمام دنیا را به رنگ بازی ببینند و فکر می کردند بازی ها تنها در لیله بازی ها خلاصه می شوند و بزرگتر ها همه سخت کار می کنند .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم نگاهی به ساعتش انداخت .عقربه ها 4و نیم را نشان می دادند.مریم متوجه نگاه پر حرارت سام شد.سام جلوتر آمد و گفت : نترس.فرشته ها هم ماموریت دارند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم سوار اتومبیل سام شد و ساعت ها با هم در شهر پرسه می زدند. و مریم از پشت شیشه های ماشین به آدم ها خیره شده بود.دوست داشت اتومبیل همواره حرکت کند و هرگز در سرزمینی توقف کند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم نگاهی به ساعت انداخت .عقریه ها به سمت هشت می دویدند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پیرمرد گوشه ی نشسته بود و نیم نگاهی به دور و بر می انداخت.مریم لبخندی زد و وارد رستوران شد پس از چند دقیقه گفت و گوی عامیانه پیرمرد لبخندی زد و با هیجانی به قسم پسرهای 15 ساله گفت : کاش می تونستیم &amp;nbsp;لحظات بیشتری در کنار شما باشم.مریم لبخندی زد و آدرسی را روی برگه نوشت و کاغذ را مقابل پیرمرد گذاشت لبخندی زد و گفت : طبقه هفدهم منتظرتون هستم .از روی صندلی بلند شد و پیرمرد با صدایی آهسته گفت : فردا شب.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم چند دقیقه ای در خیابان ها قدم زد.سام با اتومبیل دودی رنگش کنار او ایستاد لبخندی زد و مریم سوار اتومبلی شد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آن شب برای مریم به اندازه سالها می گذشت.آن شب مریم در ساختمان تنها بود تا صبح در اتاق قدم می زد گاهی هم به تراس می رفت و نگاهی به پایین می انداخت تا نزدیک های صبح بیداربود.وقتی که خورشید بر بستر طلوع نشست خواب عمیقی بر چشمان مریم نقش بست.نزدیک های ظهر بود که صدای درب خانه بلند شد .انگار یک نفر آرام به در می زد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم چشمانش را آهسته مالید نگاهی به آینه انداخت بی خوابی در چشمانش موج می زد به سمت درب رفت.سام با دو ظرف غذا بیرون ایستاده بود. بادیدن مریم لبخندی زد &amp;nbsp;و گفت : فکر می کردم زودتر از این ها از خواب بیدار بشی!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم سرش را پایین انداخت و به سمت آشپزخانه رفت .سام نگاهی به مریم انداخت و گفت :نمی خوام ساعت هشت اینجا باشی.کلید طلایی رنگی از جیبش بیرون آورد و گفت : امشب در واحد 18 منتظر می شی. و تا اون پیرمرده از این جا نرفته بیرون نمی یای.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم نگاهی به سام انداخت و گفت : من نمی خوام شریک جرم باشم؟تو می خوای با اون چی کار کنی؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سام لبخندی زد و گفت : فقط می خوام جوابی سیلی اش را بدهم.پیرمردی که با احساسات زن ها بازی می کرد.مردی که مادر منو به بازی گرفت و زندگی قشنگمون رو خراب کرد &amp;nbsp;.پیرمردی که یه بازیگر خوب بود پیرمردی که به خاطرش بابام شب ها آروم بغض می کرد و به پنجره این اتاق خیره می شد.درست بعد از مرگ پدرم سایه ی اون از زندگی ما کم شد.اون هیچ وقت مادرم رو دوست نداشت.اون فقط یه بازیگره بازیگری برای هر قیمتی.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم سرش را پایین انداخت و گفت: می دونم که نباید برام مهم باشه چه بلایی به سر اون می یاد؟اما...!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سام نگاهی به مریم انداخت و گفت : فقط می خوام یه لحظه درد پدرم رو احساس کنه.نترس مرگ برای آدم هایی مثل اون رحمته زنده بودنش بهتره.فقط می خوام وجدانش رو بیدار کنم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم نگاهی به سام انداخت لبخندی زد و سکوت کرد.....&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ادامه دارد.....&lt;/div&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/142">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-09-27T03:32:34+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>انتظار شبانه قسمت چهاردهم</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/142</link>
        <description>&amp;nbsp;وقتی به طبقه هفدهم رسیدند .دستان مریم شروع به لرزیدن کرد. صدایش می لرزید و به آهستگی به واحد 21 نگاهی انداخت و گفت: اینجاست همان خانه ی رویایی.رویای تنهایی ؟؟!مرد نگاهی به او انداخت .لبخندی زد و درب را باز کرد.مریم گوشه ای ایستاده بود انگار تنها برداشتن یک قدم به داخل خانه برایش به اندازه ی پیمودن هزاران کیلوتر تصور می شد.درست مثل آدمی شده بود که لبه ی پرتگاهی ایستاده باشد و برای سقوط خودش را دلداری می داد.مرد وارد خانه شد.کف خانه با سنگ های صورتی پوشیده شده بود.مریم نگاهی به داخل خانه انداخت یک دست مبل راحتی و دو دست مبلمان با طراحی خاص به خوبی خودنمایی می کردند.&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;div&gt;مریم نفس عمیقی کشید اشک بی اختیار در چشمانش جاری شد.وارد خانه شد .آرام و آهسته پاهایش بر روی زمین قدم می زد و درست مثل عروسکی شده بود که میان خانه تکان می خورد.به خانه خیره شده بود خیلی با خانه ی خودشان فرق داشت.گوشه ی اتاق با گلدان های بزرگ تزئین شده بود.مرد از یکی از اتاق ها بیرون آمد و گفت : از این بعد اینجا زندگی می کنی.مریم به سمت اتاق رفت .اتاق خیلی بزرگ بود گوشه ی اتاق تخت چوبی رنگ زیبایی بود که کنار آن یک کمد بزرگ یک کتابخانه و یک میز که رویش کامپیوتر بود . مریم روی صندلی مقابل کامپیوتر نشست. دکمه های صفحه کلید را لمس کرد و گفت : همیشه آرزو داشتم یکی مثل این را داشته باشم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;انگار همه چیز برایش تازه بود .از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره اتاق رفت .پرده ای با نوارهایی طلایی رنگ کنار پنجره خودنمایی می کرد و تصویر دختری که روی پرده حک شده بود. مریم به تصویر حک شده روی پرده دستی کشید و گفت : فکر می کنم خیلی خوشبخت بوده.که حتی آرزوی نقاش هم بوده.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مرد جلوتر آمد با صدایی آهسته گفت : بعضی خوشبختی ها فقط در لحظه هست.اینقدر کوتاهه که گاهی اوقات آرزو می کنیم کاش هرگز متولد نمی شد.اما کابوس ها هیچ وقت به پایان نمی رسه.انگار بدبختی ها عمر بیشتری دارند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم پرده را کنار زد درب کوچکی پشت پرده خودنمایی می کرد.دستگیره ی در را پایین کشید و به سمت تراس خانه رفت.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;وقتی در محوطه ی بی سقف طبقه هفدهم &amp;nbsp;رسید نگاهی به پایین اندااخت.به خیابان ها و مردم نگاه انداخت اما همه خیلی کوچک شده بودند.مریم با صدایی لرزان گفت وقتی از طبقه هفدهم آدم ها اینقدر کوچک می شوند من چطوری فگر می کردم خدای از بالای برج&amp;nbsp;آسمانی اش مرا می بیند .شاید من را فقط یک نقطه می دید.و شروع به گریستن نمود.و با صدایی لرزان گفت : اما خب بعضی از این نقطه ها خیلی خوشبختند اینقدر که برای بزرگ شدن نقطه های دیگر را می بلعند.دلم می خواست مثل بقیه زندگی کنم.زندگی آرزوی من بود.مرد جلوتر آمد .دستان مریم را گرفت و با صدایی آهسته گفت : اون نقطه ی بزرگ هم خودش طعمه ی نقطه های بزرگ تر می شه.چشم های خدا از ما خیلی بهتره اینقدر که هیچ &amp;nbsp;چیز رو مثل نقطه نمی بینه و حتی می تونه درد های نامرئی ما رو ببینه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;صدای گریه مریم بلند تر شد و هق هق کنان گفت : اما اون نمی خواد منو ببینه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مرد او را در آغوش گرفت و گفت : شاید در طبقه هفدهم به خدا می شه نزدیک تر شد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;وقتی مریم چشمانش را باز کرد روی یکی از مبل های راحتی نشسته بود و مرد مقابلش نشسته بود.مرد با صدایی آهسته گفت : &amp;nbsp;دنیا به فرشته ها نیاز داره؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم لبخندی زد و به صورت مرد خیره شده بود انگار معنی هیچ واژه ای رو نمی فهمید.مرد دوباره گفت : تنها کسی که می تونه این کار رو انجام بده تویی.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم با صدایی آهسته گفت : کار؟!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مرد &amp;nbsp;ادامه داد.من فقط از تو می خوام به هرطریقی که شده با اونا دوست بشی.برای دختری به زیبایی تو کار سختی نیست.خب بعد هم یه قرار ملاقات ساده .بقیه کار ها هم با من .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم نگاهی به مرد انداخت و گفت : با اونا چی کار داری؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مرد از روی صندلی بلند شد .و گفت : اگه تو یک فرشته ای من هم &amp;nbsp;مثل تو .می خوام این نقطه های بزرگ رو &amp;nbsp;از این بالا نگاه کنم تا بدونند زیر پنجره طبقه هفدهم اون ها از نقطه هم کوچک تر می شوند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم که از حرف های اون هیچی نمی فهمید دستش را روی پیشانی اش گذشت آب دهانش را قورت داد و گفت : بازی کردن برای کارگردانی که نمی دونی آخر فیلمش چی می شه شاید بد نباشه.من که سالها بازی کردم خب یک بار هم برای تو بازی می کنم .برای زندگی.شاید بقیه بتونند خوب زندگی کنند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مرد با صدایی آهسته گفت : کاش مینا هم می تونست زندگی کنه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مرد عکسی را ازجیبش بیرون آورد و گفت : فکر کنم این اولین نفر باشه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم به عکس خیره شد با دیدن عکس اشک از چشمانش جاری شد .اما به خاطر نمی آورد اشک ها از کجا آمدند؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مرد جلوتر آمد و گفت : اون یه بازیگر خوبه.یه بازیگر خوب توی شغلش.اون &amp;nbsp;یه کارگردان خوب هم هست اما تو باید بهتر بازی کنی.و من بهتر از اون کارگردانی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ادامه دارد.....&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://shanar.mihanblog.com/post/141">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-09-17T10:14:23+01:00</dc:date>
        <dc:source>shanar.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>الهام نعیمی</dc:creator>
        <title>انتظار شبانه قسمت سیزدهم</title>
        <link>http://shanar.mihanblog.com/post/141</link>
        <description>
مرد جوان کت و شلواری خیلی آهسته قدم بر می داشت.مریم در کنار او راه می رفت .انگار هیچ کدام به دنبال مقصدی نبودند و تنها دوست داشتند بر روی زمین قدم زنند آن قدر که افسانه آفرینش برایشان پا در میانی کند و آرام در گوششان زمزمه کند زمین بر قرار است تا روزی که همه به خوشبختی برسند.انگار این جمله ها تنها رویای بچچه گانه ای بود که برای آن دوکهنه شده بود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد دسته کلیدی که در دست داشت مدام می چرخانید صدای به هم خوردن کلید ها درست مثل صدای سازی بود که دلهرهرا&amp;nbsp; بر دل مریم جاری می ساخت.&lt;br&gt;مرد مقابل ساختمان ایستاد نگاهی به مریم ا نداخت لبخندی زد و گفت : فکر می کنم از این جا خوشت بیاد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی به ساختمان انداخت وقتی سرش را بلند کرد تا طبقه های ساختمان را بشمارد احساس کرد برای شمردن طبقه ها باید تمام اعداد را صدا زند.مرد لبخندی زد و گفت :فقط 20 طبقه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی به مرد انداخت و گفت :فکر می کردم این جا باید نو ساز&amp;nbsp; باشه اما فکر کنم این ساختمان 10-15 سالی هست که ساخته شده!گفته بودی برج سازی!&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد با صدایی بلند شروع کرد به خندیدن کرد و گفت : مگه می خواستی بخری؟خب فکر کردم این جا راحت تر باشی.آخه ساختمان نو ساز به درد خانمی مثل شما نمی خوره.شخصیت شما فراتر از این حرفهاست.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی به مرد انداخت و گفت: برای چی منو آوردی این جا؟اصلا این جا کجاست؟تو کی هستی؟مرد سرش را پایین انداخت و سکوت کرد و باز&amp;nbsp; با چرخاندن کلید در دستانش سعی می کرد خود را آرام جلوه دهد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم&amp;nbsp; بی اعتنا به مرد وارد ساختمان شد .به سمت آسانسور رفت .آسانسور عدد 10را نشان می داد.چند باری کلید آسانسور را فشار داد اما انگار آسانسور در همان طبقه متوقف شده بود. .&lt;br&gt;نگاهی به دور و برا نداخت تمام محوطه را هرو ساختمان با سنگ های صورتی تزئین شده بود و گلدان هایی که درست با سه گل رز در گوشه ی راهرو چیده شده بود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سکوت عجیبی فضای ساختمان را پر کرده بود.انگار که هیچ کس در آن ساختمان زندگی نمی کرد.دلهره ای عجیب وجود مریم را پر کرده بود.اما انگار دنیا آن قدر برایش کهنه بود که جایی برای ترس نداشت.متوجه پله ها شد با سرعت از پله ها بالا رفت.که ناگاه مرد صدایش زد طبقه هفدهم&amp;nbsp; منتظرت هستم و با سرعت از پله ها بالا رفت.مریم که انگار هیچ چیز برایش دیگر مفهومی نداشت از پله ها آهسته بالاتر رفت وقتی به تابلوی طبقه پانزدهم رسید ترس عجیبی وجودش را پر کرده بود دوست داشت برگردد&amp;nbsp; و هرگز از پله ها بالا نرود که دوباره یاد همان شب افتاد. شبی که تنها در خیابان ها قدم می زد .صدای ترمز ماشین همهمه هیاهو تنها چیز هایی بود که از آن شب به خاطر داشت.نگاهی به ساختمان انداخت لبخندی زد و با احتیاط از پله ها بالا رفت.وقتی به طبقه شانزدهم رسید یادش آمد در یکی از طبقه ها آسانسور ایستاده بود .چند لحظه ای ایستاد اما یادش نیامد که چرا سوار آسانسور نشده است.&lt;br&gt;&lt;br&gt;انگار دیگر پاهایش توان بالا رفتن از پله ها را نداشت.روی یکی از پله ها نشست.سرش را روی زانوهایش گذاشت .چشمانش را بست و چهره ی علی با همان لبخند همیشگی برایش مجسم شد.دوست داشت به خوابی عمیق فر رود .خوابی که هر گز بیداری نداشته باشد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;احساس کرد یک نفر با موهای او بازی می کند.سرش را بلند کرد .مرد کنار او نشسته بود.لبخندی زد و گفت :چه زود خسته شدی.هنوز یک طبقه دیگر مانده .&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی به مرد انداخت و گفت : این جا کجاست؟برای چی اومدی اینجا؟&lt;br&gt;مرد لبخندی زد و گفت : همه فکر می کننداینجا یه جور شرکته.اما خب واقعا این جوری نیست.خیلی زوده تا بهت بگم اینجا چی کار می کنیم اما خب برای تو جای بدی نیست بدون هیچ مزاحم و دردسری می تونی اینجا زندگی کنی.فقط باید گاهی اوقات به تلفن ها جواب بدی و قرار ها رو برامون چک کنی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی انداخت و گفت : قراره من منشی فرضی بشم؟&lt;br&gt;مرد نگاهی انداخت و گفت : تقریبا.خب برای تو چه فرقی داره.این هم یه جور کاره دیگه.فقط سعی نکن زیاد بفهمی ما این جا چه کار می کنیم.این برای خودت بهتره.البته اگه هنوز زندگیت رو دوست داری.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم باصدایی آهسته گفت : برام مهم نیست چی کار می کنید .همین که بتونم فقط برای خودم زندگی کنم برام کافیه.جایی که فقط خودت باشم.دوست دارم تنها باشم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد از روی پله ها بلند شد و گفت : تنهایی خوبه.شاید خیلی وقت ها اگه تنها باشیم زندگی برامون بهتر بچرخه.مثل دسته کلیدی که تو دستمه و فقط خودم تصمیم می گیرم چه جوری بچرخونم.تو خیلی شبیه مینا هستی.وقتی تو رو&amp;nbsp; دیدم احساس کردم مینا دویاره زنده شده.راستی اسمت چی بود؟&lt;br&gt;مریم لبخندی زد و گفت : مریم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرد سرش را تکان داد و گفت : اسم من هم&amp;nbsp; سام.بهتر نیست بریم خونه رو بهت نشون بدم!فکر می کنم تو هم خیلی خسته باشی.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مریم نگاهی به مرد انداخت .سرش را به علامت مثبت تکان داد و با هم از پله ها بالا رفتند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ادامه دارد....




</description>
    </item>
</rdf:RDF>

